منطق و اخلاق

در اطرافمان افراد زیادی را دیده ایم که سرشان درد می کند برای بحث کردن. حرف و موضوعی که پیش می آید خود را جای حق نشانده و در فشانی می کنند. بحث کردن فی الذاته بد نیست. اما بحث وقتی بد می شود که بخواهیم طرز تفکر طرف مقابلمان را عوض کنیم. برخی قدرت استدلالشان بالاست. با منطق صحبت می کنند و دلایل قاطع برای صحبتشان می آورند ولی حرفشان به دلمان نمی نشیند. وقتی طرفمان با منطق با ما صحبت میکند ناخودآگاه قدرت منطق ما نیز بالا می رود. منطق در برابر منطق! همین می شود که هیچ کداممان از مواضعمان کوتاه نمی آییم و متاسفانه گاهی این منطق ها اصطکاک ایجاد می کند و جدایی! اما...

اما نکته ای که خیلی از ما ها در بحث ها و گفتمان هایمان فراموش می کنیم اصل "اخلاق" است. بگذارید مثالی بزنم: من معتقدم حضرت محمد (ص) با قدرت استدلال و منطق، دین اسلام را گسترش نداد. آنچه که باعث گسترش اسلام شد اخلاق نیکوی ایشان بود. این مورد درباره تمامی پیامبران صدق می کند. وقتی ما بخواهیم شخصی را جذب موضوعی بکنیم باید اول از همه اخلاق را مدنظر قرار دهیم. اخلاق راهگشای بسیاری از مباحث ماست. اگر حرف کسی به دلمان می نشیند، کلامش را به جان می خریم شک نکنیم که او نه فقط با منطق که با اخلاق سخنی رانده.  

باربط: اخلاق چیز پیچیده ای نیست، همان روی خوش و لبخند و احترام یعنی اخلاق. دنبال فلسفه ای برای اخلاق نباشید!

یک پست موسیقایی

اگر عیار و محکی وجود داشت تا میزان شاخص های فرهنگی در خونم را اندازه گیری کنند، این هفته این شاخص به اوج خودش رسید. جای تک تک تان خالی از پنجشنبه دو هفته پیش تا پنجشنبه گذشته، شاخص های فرهنگی هنری را ترکاندم. شب جمعه دو هفته قبل از صدای مخملی همایون شجریان سرشار شدم. کنسرتی نوستالوژیک با اجرای تصانیف قدیمی همایون. این کنسرت با همراهی ارکستر مجلسی به رهبری بردیا کیارس برگزار شد. شب بعدش رفتم کنسرت جناب وحید تاج. صدای گرم و دلنشین وحید تاج با گروه جوانش، کیف شب پیشش را کامل کرد. در طول هفته کتاب "فرانی و زویی" جی.دی.سلنیجر را خواندم. آخر هفته هم به کنسرت استاد شهرام ناظری دعوت شدم که دیگر آخر عشق و حال بود. کنسرت شهرام ناظری مرا برد به دوران کودکی ام. تصنیف "اندک اندک جمع مستان می رسند" و "آتش در نیستان" و دیگر تصانیف قدیمی که جناب ناظری با همان هیبت و گرمای همیشگی اش اجرا می کرد چنان مرا به سالهای دور برد که حد نداشت. علاوه بر اینکه می دانستم بخشی از عواید این کنسرت به کودکان شین آبادی اختصاص پیدا می کند.

در این یک هفته به این فکر می کردم که آرامش نسبی که بر مملکتمان حکمفرما شده چقدر میتواند در فرهنگ پذیری و فرهنگ پروری تک تک ما تاثیر بگذارد. حس امید به آینده، آرامشی ذهنی به ارمغان می آورد که به راحتی می توانیم از منابع فرهنگی مان بهره ببریم.

امروز اول مهرماه هم هست. سالروز تولد خسرو آواز ایران، استاد محمدرضا شجریان. از همین جا ادای احترام میکنم به محمدرضا شجریان عزیز به یاد تک تک لحظاتی که با صدای ملکوتی اش آرامش گرفتیم و به پاس بیش از نیم قرن تلاش و فراست در راه اعتلای هنر ناب ایرانی. تولدت مبارک استاد...

جنتلمن قلابی!

همه ما ممکن است جنتلمن باشیم. انسان هایی خوش تیپ، مبادی آداب، با شخصیت و البته روشنفکر! مردهایی با ریش های تراشیده، کت و شلواری شیک، کفش هایی برق افتاده و لبانی مزین به لبخندی آرام و لطیف. زن هایی با آرایشی ملایم، مانتویی برازنده، اندامی دلبرانه و لبانی به سرخی گلبرگ زیبای رز. اما ممکن است همین مرد یا زن در درون آن کفش های زیبا جوراب هایی سوراخ یا بدبو پوشیده باشند، یا لباس زیر مملو از عرق، زیر بغلی نتراشیده، دهان هایی بدبو! کسی چه می داند؟وقتی آن چیزی که مردم می بینند آراسته و پاکیزه باشد چگونه می فهمند که ما چه جورابی پوشیده ایم یا اینکه دهان مان را مسواک نزده ایم؟

اکثر ما در این محیط مجازی جنتلمن هستیم. انسان هایی آگاه، فکور، مقید به دموکراسی و آزادی بیان و اهل نظر و گفتگو. آیا در زندگی شخصی هم همین گونه هستیم؟ در خانواده، در جامعه ای که در آن زندگی می کنیم؟ در رفتار با نزدیکانمان؟ آیا واقعا ظاهر ما و آنچه به زبان می آوریم همان چیزی است که در عرصه ی عمل به آن مقید هستیم؟

 

رونوشت به سردبیر محترم: خرده تراوشات یک جنتلمن قلابی!

یک لایک انقلابی به آمریکا

مادرم از لحاظ ذهنی هیچ رابطه خوبی با آمریکا ندارد. برای او و هم نسل هایش آمریکا مساوی است با جنایت، کودتا، جهانخواری، رذالت و غیره! ایشان به همراه دیگر اعضای خانواده چند ماهی است که به طور جدی دو مسابقه استعدادیابی آمریکایی را دنبال میکنند: america's got talent  و X factor

بارها دیده ام مادرم تا حد بغض کردن برای بعضی از شرکت کنندگان این دو مسابقه ابراز احساسات کرده. در همین ماه رمضان امسال وسط یکی از این مسابقات با حالتی از افسوس و سرخوردگی گفت: «ببین این کفار واسه این که استعدادهای مملکتشون رو پیدا کنن چطوری شهر به شهر می رن و برنامه اجرا میکنن. براشون هم فرق نمیکنه کسی که شرکت میکنه رفتگره، مهندسه، زنه، مرده، پیره یا جوون! اون وقت ما که انقدر ادعامون میشه پایین تر از خودمون رو که اصلا آدم حساب نمیکنیم. در عوض خواننده محبوب اونها برای یک رفتگر سیاهپوست اشک می ریزه و بارها بهش فرصت میده تا با خونسردی استعدادش رو بروز بده.  پیرزن و پیرمردامون رو انقدر تنها میزاریم که یه گوشه میفتن میمیرن، برعکس اونها حاضرن به احترام یه پیرزن یا پیرمرد بدصدا و بی استعداد فقط به احترام سن و سال و امید دادن سرپا وایسن و واسش دست بزنن. اونا چطوری استعداد پیدا میکنن، ما چطوری استعداد کشی میکنیم!»

 

با ربط1: چی بگم دیگه؟ همه گفتنی ها رو مادرم - نمونه ای از یک زن نسل انقلاب – گفت.

باربط2: مادرم به یه چیز دیگه هم دقت کرد. اکثر خانواده های آمریکایی پر جمعیت اند

ببخشای

برنامه ماه عسل دیروز را دیدید؟ داستان دو خانواده بود که عزیزانشان را کسی به قتل رسانده بود و آنها از خون طرف گذشته بودند و با رضایت خویش قاتل را بخشیده بودند. تصورش سخت است یک نفر بیاید برادر، پدر یا همسرت را بکشد بعد تو عمری دوباره به قاتل ببخشایی. دلی بزرگ می خواهد و قلبی رئوف. وقتی صحنه های بخشش از صدا و سیما پخش می شد به این فکر میکردم که در صداوسیما علاوه بر تبلیغ کرم حلزون گاه گداری هم تبلیغ خصائل نیکوی اخلاقی هم می شود! و به طور خاص این بار "بخشش". یاد محمدرضا شجریان افتادم و ربنایش. دیدم هی دل غافل عزت الله خان ضرغامی چرا حاضر نیست محمدرضا شجریان را ببخشد؟ مگر ماه ببخشش نیست؟ مگر در همین برنامه های جناب ضرغامی ببخشش و گذشت تبلیغ نمی شود؟ مگر 70 میلیون ایرانی به این خاطر از ربنای شجریان محروم نشدند که شجریان مثل مدیران صداوسیما فکر نمی کند؟ در ذهن مدیران عالی رسانه ملی شجریان مجرم است ولی جرمش که بیش از قتل نیست، هست؟

همیشه برای ما ایرانی ها همینطور بوده و هست. کسی که مثل ما نمی اندیشد جرمش از قتل هم برای ما بیشتر و سنگین تر است. این مورد زمانی حاد تر می شود که ما در معیار عقل و درایت و منطق در مقام پایین تر از طرف مقابل مان نشسته باشیم. آن موقع است که لجبازی ما افزون تر و تحجر ما سنگین تر می شود. این ماه رمضان هم دارد می گذرد. چقدر این روزها شبیه ضرغامی ها بودیم؟ چقدر سعی کردیم تنگ نظری را از خودمان دور کنیم؟ چقدر بخشیدیم؟ پول و مال و قرض و  افطار و شله زرد و حلیم را نمی گویم، تفکر و کرامت را می گویم، اندیشه و طرز فکر و سبک زندگی را می گویم، چند بار حاضر شدیم در هر زمینه ای با مخالفمان به گفتگو بنشینیم و کسی که مثل ما فکر نمی کند را بپذیریم؟ چندبار زیر لب کسانی که مثل ما زندگی نمی کنند به باد ناسزا و تمسخر نگرفتیم؟ چند بار نوع بینش طرف مقابل مان با تمام تضادی که با بینش ما دارد را استهزاء نکردیم؟ چند بار به جای ریــــــــ د ن به طرف، احترام را نثارش کردیم؟هان؟!

حیوانم آرزوست!

ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم. خیلی هم عجیب! خودمان را اشرف مخلوقات می دانیم اما گلاب به روی ماهتان، ریـــــــــــدیم! دور از جان شریفتان بنده مقایسه میکنم  خودم را با گوسفند مثلا! آقا این ها صبح تا شب سرپا ایستاده اند، نه آرتوروزی دارند، نه کمردردی، نه دندان دردی، نه غصه ای، نه  غمی، می خورند و می آشامند. اصلا کلا به جز عشق و حال کردن کاری نمی کنند. زندگی شان این گونه می گذرد و مرگ شان نیز باعث خیر و برکت است. از گوشت و پوستشان بگیر که بدرد بخور است تا کله و پاچه و آنجایشان! ولی ما چی؟! نه زندگی مان زندگی است نه مرگمان! بگذریم!

قبل تر ها فکر می کردم ما آدمیزاد ها چون قدرت تعقل و تفکر داریم از حیوانات برتریم. بعدها فهمیدم همین تفکر کردن باعث می شود ما زرتمان غمسور شود و هر روز در به در دنبال این دکتر و آن دکتر باشیم. اگر فکری نبود غصه ای هم نبود. اگر فکری نبود رقابت و حسادت و کینه و زیرآب زنی هم نبود. گوسفندان محترم فکر نمی کنند، در نتیجه غصه هم نمی خورند، غصه که نمیخورند همیشه شاد و شنگول اند، وقتی که شاد و شنگول باشند انگار هرچی درد و بلاست از وجود فربه شان رخت بر می بندد؛ و هر چه درد و بلاست برای آدمیزاد است و بس!

 

باربط: به نظرتون این خواننده ها که تمام عمر هنری شون (!!) شعرهای بزن و برقص و شیش و هشت می خونن  و دائم میون 7-8 تا دختر جیگر می زنن و می رقصن و انگار نه انگار غمی هم هست و غصه ای هم هست و ایران رو با سوئد و فنلاند اشتباه گرفتند، کمردرد و پادرد میاد سراغشون؟!!

شادی در بستر خرد و اعتدال

یک هفته ی شاد را گذراندیم.از آن شنبه رویایی تا این سه شنبه ریودویی چیزی که عیان بود امید و لبخند بود که بر لبان مردم جاری گشت. همان مردمی که تا یکی – دوهفته قبل سرشار از یأس بودند. یأسی پر استرس و اضطراب. اضطراب از ادامه یافتن وضع موجود. در این میان شانتاژهای فکری افراطیون نیز بر یأس مردم افزود. اما 25خرداد 92 نشان داد که می شود با پایمردی و ناامید نشدن سرنوشت یک کشور را عوض کرد. شنبه شب همه شاد بودند. پیروزی اعتدال و خردورزی همه را شاد کرده بود. شادی که من در آن جوزدگی به ندرت دیدم. یک شادی ملی بعد از 16 سال. اما این بار این شادی معقولانه تر و گسترده تر بود. ولی باز دو گروه افراطی از این شادی همگانی برآشفتند. افراطیون داخلی که شکست سختی خورده بوند و افراطیون تحریمی. همان ها که از کل ادبیات فارسی تنها این تک مصرع را آموختند که "خانه از پای بست ویران است" و ما نشان دادیم ویران دلهایی است که برای وطن نمی تپد. ویران قلب های نا امید است. و چه تلخ است دیدن مردمی از این سرزمین  که شادی ملی ایرانیان را غم خویش می پندارند.

به هر حال آنچه در 25 خرداد روی داد و پیروزی تیم ملی مان در 28 خرداد آغاز یک راه است. راه خردورزی و اعتدال. در اولی دولتی بر سر کار می آید که شعارش تدبیر و امید است. سابقه شان هم نشان داده که انسانهای متخصص و معتدلی هستند. آنچه ما می توانیم انجام دهیم پیگیری راه خرد در وظایف اجتماعی است که بر دوشمان است. دولت جدید میراثدار ویرانه ای است که برای ساختن مجددش نیازمند زمان است. اگر هیچ باری از روی دوش دولت بر نمیداریم انتظار اعتدالگرایان این است که صبور باشیم تا اوضاع به یک ثبات نسبی برسد.  برای تیم ملی مان نیز ره همین است. هدف ما رفتن به جام جهانی به تنهایی نیست. هدف ما باید درخشش در جام جهانی باشد. یک سال زمان داریم تا جام جهانی. خدا را شکر دولتی هم بر سر کار می آید که از برنامه ریزی تنفر ندارد، پس می شود خیلی کارها کرد. من به نوبه ی خود این شادی ها را به تک تک شما دلبرکان تبریک میگویم و امیدوارم "امیدواری" در ما زنده بماند و ایرانی داشته باشیم همینطور مشتی و باصفا!

 

باربط: شادی خیلی چیز خوبی است به جان خودم!

بی ربط: همان طور که مستحضرید وبلاگم، اسفندگان نازنیم ترکید! هک شد و حذف شد و دوباره هک شد و دوباره حذف شد. توانستم آدرسش را حفظ کنم و با یک رمز 30-40 تایی از شر هکر نامحترم نجاتش دهم. بک آپ دارم. کسی از دوستان هست که بلد باشه چطور بک آپ رو تبدیل به آرشیو وبلاگ کنم؟ و نکته ی دیگه اینکه من آدرس تک تک دوستان قدیم و جدید رو ندارم. لطفا به همون آدرس قبلی بیاین اونجا و واسم کامنت بذارین تا آدرس هاتون رو داشته باشم. سپاس

یادمان نگاشت: گرامی میدارم سالروز شهادت دکترعلی شریعتی و دکتر مصطفی چمران. روحشان شاد...

مسیری که طی می کنیم

دیدید توی بزرگراه رانندگانی هستند که مدام لاین عوض می کنند و می گازند و می .. زند و می تازند! ما در زندگی خودمان نیز اینگونه ایم. مسیر عوض میکنیم، گاهی اوقات تند می رویم و بعضی وقت ها کند.گاهی یکی جلوی حرکتمان را می گیرد، مجبوریم از کنارش سبقت بگیریم. اما بعضی وقت ها ما فقط منافع خودمان را می بینیم. در یک مسیری که همه دارند راه خودشان را می روند، یکی که می خواهد تندتر برود و زودتر به مقصد برسد به قول برادران راهنمایی رانندگی "رفتار پر خطر" از خود بروز می دهد. لایی کشیدن ها، فریاد زدن ها، میلیمتری رد کردن ها و کلا هر نوع ناهنجاری رفتاری هم برای خودمان خطرساز هست، هم برای دیگران.

مسیری که ما طی می کنیم (مخصوصا در روابط عاطفی)، تنها مسیر ما نیست. ما با عوض کردن مسیرمان ، شاید خیلی های دیگر را نیز تحت الشعاع قرار دهیم.

 

باربط1: و باز زنده باد اعتدال

باربط2: و باز معتقدم هرگاه رانندگی ما خوب شد بیش از نصف مشکلات ما حل خواهد شد.

چون به خلوت می روند...

فرض کنید من برای فرو کردن اعتقاد و اندیشه ام به مغز شما با یک دروغ آغاز کنم. از آنجا که ماه هیچ وقت پشت ابر نمی ماند دروغم برملا می شود. من برای اینکه اعتماد شما را جلب کنم و اعتقادم را بیشتر فرو کنم، دروغی بزرگتر به شما میگویم. پس از چندی باز لو می روم. من دروغم را بزرگتر تقدیم شما میکنم. وظیفه خود می دانم که حتی شده با نیرنگ و فریب و دروغ، اعتقاداتم را به خورد شما بدهم. باز دستم رو می شود. این بار دروغ را خیلی بزرگتر و پیچیده تر و عجیب تر حضورتان تقدیم می کنم. و باز عده ای از شما دستم را می خوانید! آهسته آهسته شما از من متنفر می شوید. اعتمادتان به من از بین می رود. اجازه نمی دهید حتی یک کلام حرف بزنم. اگر سلام خشک و خالی هم بهتان بکنم می گویید «خفه شو مرتیکه دروغگو! سلام کردنت هم الکیه!!». و این گونه است که من و اعتقاداتم در پیش شما رنگ می بازند. اعتقاداتی که شاید من و شما در خیلی جاهایش مشترک بودیم ولی به خاطر دروغهای پی در پی من، نه اعتقادی برای شما ماند و نه اعتبار و آبرویی برای من!

بله! این بود انشای من!

 

بی ربط: کارهای مقدماتی نمایشگاه کتاب شروع شده. وقتم به شدت محدود است. از همه دوستان و عزیزان و دلبران و دلبرکان و بزرگان و خردان و علما و فضلا عذرخواهم شدید

دوگانه ای برای آغاز سال نو

مار خوش خط و خال:

ابتدای سال است و به رسم همیشه ما باید سال نو را تبریک بگوییم. اول از سالی که گذشت شروع میکنم. سال 91 قطعا سال خوبی نبود. شاید برای تک تک ما در زندگی خصوصی مان خوبی ها و بدی هایی داشت ولی برای کلیت مملکتمان سال بسیار بدی بود. به جز موفقیت های جسته گریخته ورزشکارانمان تقریبا در هیچ زمینه ای پیشرفت نداشتیم. سال یأس و نا امیدی بود. سالی بود که اخلاق و انسانیت با شیبی بسیار تندتر از پیش، به سمت سقوط و نابودی رفت. سال 91 در زمینه اقتصادی وحشتناک بود. به گواه و شهادت کسانی که عمر طولانی دارند فشارهای اقتصادی بر عامه مردم در سال 91 به سان و چه بسا بیشتر از فشارهای اقتصادی و قحطی حاصل از جنگ جهانی دوم بود. سقوط ارزش پول ملی، گرانی، تورم، فسادهای اقتصادی بی نظیر و همه و همه باعث شد کام خیلی ها در روزهای منتهی به پایان سال تلخ شود. اما با همه ی اینها امید به نو شدن و تغییر که برگرفته از حرکت زیبای طبیعت است روحمان را جلا داد. شکوفه های بهاری، هوای دلنشین، خلوتی و پاکی این روزهای پایتخت، مهمانی ها و لبخندهای نوروزی و کلا بوی ناب بهار ما را وادار میکند امیدوار باشیم و سرزنده. امیدوارم سال مار، سالی پر از سلامتی و تکاپو برای زندگی بهتر برای همه مان باشد، سالی باشد پر از لبخند و رضایت و امیدواری. سالی سرشار از برکت و پول. سالی سرشار از آغوش های امن و هماغوشی های مهربانانه و متعهدانه. سال نو بر همه شما دلبران و دلبرکان مبارک

 

ارمیا و گلشیفته:

هرقدر که نوروز سال پیش اصغر فرهادی و فیلمش نقل حرفهای نوروزی بود، امسال "ارمیا"ی آکادمی گوگوش جای آن را گرفت. قضیه برنده شدنش در آکادمی حرف و حدیث هایی داشت که بیا و ببین. آن طرفی ها که از عریان شدن "گلشیفته" حمایت میکردند و آن را در چارچوب مدرنیته و آزادی های شخصی تفسیر میکردند، از حجاب ارمیا برآشفتند و ارمیا را عامل نفوذی این وری ها نامیدند. خودی های مذهبی که تن لخت گلشیفته رگ غیرت دینی شان را غلغلک داده بود و او را مستحق مرگ دانسته بودند، ارمیای آکادمی را عامل سازمان منافقین دانستند و برنده شدنش را نفوذ بهاییان و ملکه و مریم رجوی در آکادمی! ما که نفهمیدیم در ذهن مذهبیون متعصب حجاب خوب است یا نه! چیزی که جالب است این است که هم آن وری ها و هم این وری ها در دو نکته مشترک هستند: توهم توطئه و افراطگرایی. خدایا ما را به سمت احترام و اعتدال رهنمون ساز!!!

 

در نقد یک ترانه یا حکایت میخ آهنی و سنگ خارا!

وقتی یک چیزی صفت "ملی" به خودش می گیرد باید واجد چیزهایی باشد که هر کسی در هر جای دنیا با دیدن یا شنیدن آن چیز یاد ملیت طرف بیفتد. وقتی ما نام خودرویی را میگذاریم "دنا"، یا ژاپنی ها نام خودروشان را میگذارند "قشقایی"، هر شخصی در این کره خاکی یاد ایران می افتد نه یاد تانزانیا یا بورکینافاسو! این مقدمه را گفتم که یک سرود/ترانه ملی مان را نقد کنم. ترانه ای که به سرود ملی غیر رسمی ایران شهره است. «ای ایران ای مرز پرگوهر» را همه مان شنیده ایم. هر وقت هم شنیده ایم مو به تنمان سیخ شده از بس که این ترانه و آهنگ زیباست. یکبار این ترانه را با هم مرور کنیم:

ای ایران ای مرز پرگُهر/  ای خاکت سرچشمهٔ هنر

دور از تو اندیشهٔ بَدان / پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم / جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام / دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما/  پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت درّ و گوهر است / خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کِی برون کنم / بَرگو بی مهرِ تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست / نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون، شد پیشه‌ام  / دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرّم بهشت من / روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم / جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم / مهر اگر برون رود گلی شود دلم

خب! اولین گیری که من می توانم به این شعر بدهم این است که این شعر فاقد عناصر ملی است. یعنی اگر به جای واژه ی ایران؛ تانزانیا، ژاپن، مراکش و یا هر کشور دیگری بگذاریم، آب از آب تکان نمیخورد و در ادامه ی شعر عناصری نیست که معلوم کند این شعر برای ایران سروده شده است. همه جا دشت هست، کوه هست، نور ایزدی هست و... ولی هیچ جا به جز ایران پاسارگاد نیست، کیان و درفش کاویان نیست، دنا و البرز و دماوند نیست، ارس و کارون و زاینده رود نیست، کورش و سورنا و آرش نیست و..

دومین گیر من مربوط می شود به بیت سوم و چهارم. آنجا که میگوید "ای دشمن...". دقت کنید خطاب شعر از "ای ایران" تبدیل شده به "ای دشمن". یعنی بنده ی ایرانی رویم را کرده ام به دشمن و ادامه شعر را برایش میخوانم : ای دشمن اگر تو سنگی  من آهنم، ای دشمن جانم فدای خاک مملکتم، ای دشمن مهر تو شد پیشه ام، ای دشمن دور از تو نیست فکر و اندیشه ام! به نظر من اینجای این ترانه بدجور می لنگد. وقتی یکی را خطاب قرار میدهیم بقیه حرفمان نیز با همان شخص است. البته من با علم اندکم این دو بیت و بیت های بعدی اش را این گونه فهمیدم. دوستانی که دستی بر آتش ادبیات دارند اگر حرفم اشتباه است تصحیح فرمایند. مخصوصا دوست فهیمده ام رویا.

سومین گیر این حقیر باز هم مربوط به بیت سوم است. اصلا چه لزومی دارد در شعری که همه اش مدح خردورزی و اندیشیدن و وطن پرستی است گیر بدهیم به دشمن! انگار اگر دشمنی نباشد، وطنی هم نیست!

چهارمین گیر من که به نظرم از همه گیرها مهمتر است کماکان مربوط به بیت سوم است. ایران مهد شعر و شاعری و سخنوری است. قرنها قبل از اینکه دکتر حسین گل گلاب این شعر را بسراید، سعدی بزرگ گفته بود «نرود میخ آهنی در سنگ». حرف کاملا درستی هم هست. آهن در سنگ فرو نمی رود. هر بچه ای هم این را می داند. اما چطور ما به دشمن میگوییم، ای دشمن اگر تو سنگی، من آهنم؟! سنگ که از آهنگ مستحکم تر و قوی تر و کاری تر است!

نتیجه: به نظر من ماندگاری این ترانه ی زیبا بیشتر به خاطر ملودی و موسیقی بی نظیر مرحوم روح الله خالقی است. ملودی این سرود یک شاهکار به تمام معنا است. اما سرودی که ملی می شود باید عناصر یک ملت را داشته باشد. و دیگر اینکه در ایرانی که در هر قرن اش شاعری بزرگ داشته کمی زشت است که شعر ملی مردمش این چنین اشکالاتی داشته باشد.

باربط: وقتی همه چیزمان درست شد، سرود و ترانه ملی مان هم درست می شود. همه چیزمان را خودمان باید درست کنیم. من، تو، همه...

یک نامه برای ما

راستش را بخواهید امروز میخواستم مطلبی بنویسم راجع به ترانه و ترانه سرایی در ایران و قصد داشتم یکی از معروفترین ترانه های ایرانی را نقد کنم. اما دیشب که برای امر واجب اصلاحات پیش مجیدچمن زن (آرایشگر شخصی این حقیر) رفتم نوشته ای از آقای داستان نویسی جهان، جناب گابریل گارسیا مارکز بر دیوار آرایشگاه نظرم را جلب کرد. این نوشته نامه ای بود از طرف مارکز به دوستانش نوشته که مثل اکثر نوشته هایش شهرت جهانی پیدا کرده. من خودم شخصا این نامه را نخوانده بودم و  به نظرم این نامه حاوی نکاتی است بس مهم. این نامه را اول از همه به دوستان گرانقدرم تقدیم می کنم مخصوصا کتایون و سوری که جایشان این جا موقتا خالی است؛ و سپس به بهانه ی بازنشر دوباره این نامه و به احترام گابریل گارسیا مارکز بلند می شوم و ایستاده از خداوند برایش سلامتی استدعا میکنم. او که این روزها دچار آلزایمر شده. نامه را با هم می خوانیم:

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...

یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .

 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت...»

در ستایش شادی

این مطلبی که الان میخوام بنویسم یه جورایی خاصه!(لااقل واسه خودم که خاصه) از همین اولش خاص بودنش مشخصه. چون من تا حالا با لحن گفتاری چیزی ننوشته بودم. فکر کنم همه چی از پنجشنبه پیش شروع شد. عروسی دو دوست عزیزم. خب خیلی پر انرژی و مشتی و اوکی بود. انقدر پر انرژی که اولین پست بعدش که خرمگس جان نوشت یه پست کاملا مثبت بود. دوستان قدیم میدونن که من و خرمگس تو غرغر کردن ید طولانی ای داریم و اگه یه روزی من و خرمگس به چیزی غر نزنیم یعنی یه خبری شده! زویا پشت بندش تو وبلاگ خودش اون حس قشنگ رو ادامه داد. شاه دوماد اون انرژی رو دوباره به اوج رسوند و پست خودش رو پربارتر و با طراوت تر تقدیم ما کرد. ارکید خانوم هم که دیروز رفته بود گل بچینه و دیر پست گذاشت. البته این عروس محبوب ما، گل اصلی رو قبلا چیده بود و نوزده بهمن نود و یک رو واسه هممون خاطره انگیز کرد.

حالا این همه توضیح دادم که چی بگم؟ میخواستم اینو بگم که یه شادی از ته دل چه کارا که نمیکنه! من، منی که غرغر کردن تو پوست و استخونمه، بعد از یه شب شاد، یه هفته ی عالی رو شروع کردم. من، سرکار بشاش تر از همیشه بودم، بیشتر واسه کارم انرژی گذاشتم، دعوای سران قوا رو اصلا ندیدم، لبخند زدم و از همه چی لذت بردم، دقتم تو کار بیشتر شد، بدخلقی دیگرون رو با احترام و محبت جبران کردم و کلا یه آقاپسر خوب و گل و درست حسابی شدم که نگو! می بینین تو روخدا؛ یه چهارتا حرکات موزون انجام دادن و در کنار دوستان خندیدن و دوباره حرکات موزون و ناموزون انجام دادن چه میکنه با آدم! همینه که اون کفار که هفته ای یه بار میرن یه جایی میزنن و میرقصن و میخندن انقدر راندمان کاریشون بالاست. من این یه هفته صبح ها که میرفتم سرکار خمیازه نمیکشیدم، این خودش کم چیزی نیست به خدا! به عمق قضیه که فکر کنین میفهمین یه انقلاب بزرگه، یه تحول عظیم!!

یه بار جناب رگبار (که جانم فدای او) یه مطلبی نوشت راجع به شادی. من اونجا بود یا یه جا دیگه به ایشون گفتم از 30-35 سال پیش به این ور ما دو تا شادی عمومی بیشتر نداشتیم که تقریبا همه مردم ایران شاد بودند. یه بار فتح خرمشهر بود، یه بارم بازی ایران-استرالیا. این خارجی های پدرسوخته سالی یه جشن درست و حسابی دارن و توش همه مردمش شادند. من امسال روی هم رفته دوبار بیشتر این شاد بودن رو حس نکردم. یه بار عروسی پسرعمه ام، یه بارم جشن هفته پیش. یعنی عملا من در52 هفته ی سال فقط 2 هفته رو مثل بچه آدم رفتم سرکار. خب تو یه مملکتی که کارمندش فقط دو هفته تو سال رو مثل آدم کار کنه انتظار پیشرفت دارین؟ انتظار توسعه دارین؟ انتظار دارین با این همه محدودیت و گیر واسه شادبودن، بشیم سوئد، بشیم دانمارک، بشیم فنلاند، بشیم اتریش؟!  یه شادی مشتی خیلی کارا میتونه بکنه. من هنوزم سرشار از انرژی ام. به همین خاطر دیگه غرغر نمیکنم، شما هم اینو خوندین پاشین دوتا حرکت موزون بزنین، چهارتا کار خیر بکنین، دل یکی رو بدست بیارین، لبخند بزنین و از وجودتون، از خودتون، از تن سالمتون لذت ببرین. پاشین!

 

باربط1: ایران ما یه زمانی همش توش جشن بوده. جشن مهرگان، جشن تیرگان، جشن سده و البته جشن اسفندگان. اینکه من میگم ما ایرانیا باید شاد باشیم و حقمونه که شاد باشیم ازین بابته که یه زمونی ما هم مثل دانمارکیا بودیم. شادی تو خونمون بود. بیرون نیمتونیم شاد باشیم تو خونه که میتونیم. البته مردم آزاری خیلی توفیر داره با شاد بودن. اینو به شما نمیگم به همسایه پایینی مون میگم که بعضی شبا یهو یادش میاد که ما مثل دانمارکیا بودیم و دیبول و دومبول راه میندازه!  

باربط2: پیشاپیش جشن اسفندگان، جشن عشاق ایرونی رو به شما دلبران و دلبرکان تبریک میگم مخصوصا به اوج و ارکید عزیز...

بشر را بشریت لازم است

چند روز پیش ایمیلی برایم ارسال شد که ظاهرش طنز بود ولی در کنه آن یکی از بزرگترین رموز پیشرفت کشورهای توسعه یافته دیده میشد. آن ایمیل این بود: «توجه کردی تاثیر جمله "این مکان مجهز به دوربین مدار بسته است" از جمله "عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید" خیلی بیشتره!»

مذهب و ایمان یک رابطه قلبی است بین انسان و خدا. چیزی نیست که بتوان در جامعه بسطش داد و با آن قانون وضع کرد. تجربه ای که اروپایی ها قرنها در قرون وسطی تجربه اش کردند، مصداق بارز جمله ی من است.  از طرفی هر فردی این استعداد را دارد که بسته به شرایط، خدا و ایمان به فضائل اخلاقی را از قلبش محو کند و خدا و عقوبت اخروی را به فراموشی بسپارد(به غیر از  معصومین که موضوع بحث ما نیستند) غربی ها آمدند به جای اینکه بگویند تقوا پیشه کنید، بنده درستکاری باشید، یاد خدا را فراموش نکنید و جمله هایی از این دست، اصل را بر این گذاشتند که مردم، همگی بی اعتقادند. آنها آمدند برای جز به جز کارها و اعمالشان قانون وضع کردند. گفتند اگر کار خلافی کردی جزای اخروی اش به عهده ی خدا، اما در دنیا باید پاسخگو باشی. آنها به جای قوانین الهی که کاملا قلبی و اعتقادی است، قوانین بشری وضع کردند. به جای نظارت خدا بر انسان (که یک نظارت قلبی، اعتقادی، وجدانی و اخروی است)، نظارت انسان بر انسان را پایه گذاری کردند و رسانه ها را در کنار یک دادگستری مستقل، ناظر بر اعمال بشریت قرار دادند.همین مسائل باعث شد که فساد مالی در غرب به حداقل ممکن برسد. هر شخص در هر مقامی که بود و هست باید قانون را رعایت کند و اگر نکرد کاملا عادلانه محاکمه می شود. مثل همین بازداشت سارکوزی به دلیل فرار مالیاتی. و یا بازداشت رئیس فرانسوی بانک جهانی در آمریکا به جرم پیشنهاد رابطه نامشروع به یک خدمتکار هتل و از همه جالبتر محاکمه بیل کلینتون به جرم دروغگویی! بشر در اجتماع محتاج قوانین سفت و سخت و روشن بشری است تا بتوان جامعه ای با حداکثر سلامت را شاهد بود.

 

پی نگاشت: میخواستم عنوان این پست را به تقلید از کتاب "در ستایش سالخوردگی"/هرمان هسه، بگذارم "در ستایش قانون". گفتم شاید مرحوم هرمان هسه راضی نباشد، ولی قطعا راضی است که این کتابش را معرفی کنم. باشد عمر همه مان طولانی باشد و سالخوردگی ای با عزت داشته باشیم.

لاف عشق و گله از یار؟!

کسانی که بنده ی حقیر را از نزدیک میشناسند میدانند که من اکثر کارهایم دقیقه نودی است! تا همین چند ثانیه پیش موضوع دیگری در ذهنم جنب و جوش میکرد که یکهو نظرم عوض شد. راستش را بخواهید آخر این ماه و اواسط ماه بعد عروسی چهار نفر از دوستان ام است و گفتم به جای رسیدگی به امور جاریه مملکت داری و نظریه پردازی در باب حکمرانی! این بار به همین مناسبات میمون و مبارک از "عشق" حرف بزنیم. البته نه از آن حرفهای شیرین عشق و عاشقی! در ابتدا یقه ی جناب حافظ را میگیریم و از غزلیاتش این بیت را بررسی میکنیم:

لاف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ     عشق بازان چنین مستحق هجرانند

اینجا کلاس ادبیات نیست که من بخواهم جلوی شما اساتید بنشینم و عروض و قافیه بازی از خودم در بیاورم و تک به تک واژه ها را معنی کنم! خلاصه حرف حافظ این است که کسی که ادعای عاشقی میکند حق ندارد از یار دلبندش گله کند، که اگر خدای ناکرده چنین کند حق است که به درد جدایی و هجران و نادر و سیمین گرفتار آید! بنده به شدت با این گفته خواجه حافظ مخالفم. مگر می شود در این زمانه هر چه یار آن هم یاری از جنس لطیف "نسوان" گفت، چشم بسته بگوییم چشم؟! شاید یار ما چیزهایی خواست که ما با آن مخالف بودیم، دم نزیم و لب بدوزیم که یک وقت دچار هجران نشویم؟! شاید دلدار ما خواست حقوق یک ماهه مان را یک ساعته در تیراژه و گلدیس و الماس به چرخه ی اقتصاد مملکت تزریق کند، تمام جان و روح ما فدای یار ولی ما تا آخر ماه هوا بخوریم که یک وقت گله ای به یار وارد نکنیم؟! حافظ جان اینگونه که سنگ روی سنگ بند نمیشود. شما که نسوان را، این شاخه نبات های زیبا روی را بهتر از بنده می شناسی! حرف میگذاری در دهان همچو غنچه ی این جماعت عزیزتر از جان؟!

بنده هم مثل جناب حافظ میگویم لاف عشق نزنیم، اما حقیقت عشق هم چیز دیگری است.  ما که معصوم نیستیم. همین من سرتا پایم اشکال است. یار من اگر بخواهد به قول حافظ واقعا عاشق باشد و در مقابل ضعف هایم هیچ نگوید که دو روز دیگر باید النگوهایش را بفروشد خرج اعتیادم بکند! یار من اگر توانست با رعایت اخلاق و با دلسوزی ضعف های مرا به کمترین حد ممکن برساند، عاشق واقعی است ولی اگر مثل این دختران شوهرندیده هرچه من گفتم برایش به مثابه وحی منزل باشد، ادای عاشق ها را در می آورد. گله و گله گذاری را بنده هم محکوم میکنم اما ایستادن در مقابل زیاده خواهی ها و خود پسندی ها و خردگریزی ها از یک طرف و "همراه بودن" و "همدل بودن" را بیش از بیت حافظ میپسندم! اگر از ابتدا که پا به این جهان گذاشتیم به ما می آموختند چگونه با یکدیگر صحبت کنیم و نهایتا به درک متقابل برسیم، اینگونه آمار هجران ها و جدایی هایمان سر به فلک نمیگذاشت. نظر شما چیست؟ چقدر با بیت حافظ موافقید؟ اگر عاشق شدیم حق داریم از یار گله بکنیم یا نه؟

باربط: عشق در نظر من چیزی به جز مسئولیت نیست. مسئولیت عاطفی، مالی، روحی، ج ن س ی، خانوادگی و....

آینه ای به نام تاریخ

در مورد تاریخ و اهمیتش هرچه بگوییم کم گفته ایم، اما بها دادن بیش از حد به تاریخ نه تنها دردی از دردهای بیشمارمان را درمان نمی کند، چه بسا گره بر گره می افزاید و جانمان را در این مصیبت های تکراری تاریخ می فرساید. به نظر من تاریخ مثل آینه های اتومبیل می ماند و اهمیتش برای بشریت دقیقا به اندازه اهمیت آینه است در رانندگی. وقتی در اتومبیلی نشسته ایم و در مسیری حرکت میکنیم باید نگاهمان به پیش رویمان باشد و به پیش برویم. اگر دست اندازی، مانعی چیزی در راه بود و به ماشین تکانی وارد شد با آینه دست انداز رد شده را نیم نگاهی می اندازیم. با آینه مراقب سرعت دیگرانی که آنها نیز به پیش می روند هستیم، در آینه می بینیم چه راهی را آمده ایم و ادامه مسیر را هوشیارانه تر و چه بسا با سرعت بیشتری می رویم، ولی قطعا نمیتوانیم تنها با نگاه به آینه به رانندگی ادامه دهیم. تاریخ نیز همین کاربرد را برای ما دارد. تکیه بیش از حد به تاریخ بدون داشتن راه و مسیری روشن برای ما بیهوده که نه، بس خطرناک است! از تاریخ کمک بگیریم ولی در تاریخ غرق نشویم.

باربط1: اگر در مسیر حرکت یک مملکت تاریخ به مثابه آینه اتومبیل است، "امید" نقش بنزین، آن هم بنزین سوپر اصل را دارد. خدایا امیدوارمان بدار...

باربط2: کتاب "اقتدارگرایی ایرانی در عصر قاجار" اثر دکتر محمود سریع القلم از آن کتابهایی است که جان آدمی را به وجد می آورد. کوتاه است و مفید. از دستش ندهید.

ظاهرا بی ربط: به نظرم اگه رانندگی ما ایرانی ها درست بشه بیش از 90 درصد مشکلاتمون حل میشه. به مولا راس میگم!

تقدیم نگاشت: این پست با تمام تأملات و تعلقاتش تقدیم به خرمگس عزیز به این دلیل که دقایقی قبل چنان اینترنت عزیزمان قات زده بود که داشتم سکته می کردم و اکنون درک میکنم خرمگس آن روز که نتوانست بنویسد چه حالی داشته. بی صبرانه منتظر دوباره نگاشتتش هستم