دیدگان!

اسم وبلاگ ما چند نفر، دیدگان به معنی دیدهای مختلف هست. یعنی ما چند نفر هر کدوم چه جوری به اطراف و کلا زندگی نگاه می کنیم.

عکس زیر را نگاه کنید.

برچسبی است که روی درهای متروی شهر بارسلون خودنمایی می کند که مراقب جیب بری باشید! یعنی دز شهری که به قول خیلی ها عروس شهرهای اروپا است (که به نظر من نیست!) اگه کمی حواستون نباشه جیب هاتون را خالی می کنند. یا موبایل را می ببرن!

در ادامه مطلب هم چند تا عکس دیگه گذاشتم.

زشت و زیبا، خوب و بد همه جا هست. همه جور هم می شه به زیبایی ها و زشتی ها نگریست.

 

ادامه نوشته

دلبرکان خردسال

 

بندرت پیش می‌آید کتابی ۲۵۰ صفحه‌ای چند هفته متوالی مرا با خود ببرد، کاری که " اختراع انزوا"۱ به راحتی انجام داد. هر روز بیش از چند صفحه نتوانستم بخوانم. هر بار پس از خواندن چند سطر ناچار شدم به اطراف خیره شوم و همه‌ی آنچه را خوانده بودم هضم کنم.

امروز وقتی آخرین دو صفحه‌ی باقی مانده را می‌خواندم صدای چند کودک حواسم را پرت کرد. کودکانی که درباره‌ی رعایت حق تقدم در خیابان صحبت می‌کردند و در پایان صدای دلنشین و شیرین دخترکی " به حرفهای ما گوش بدید، به نفت خودتونه" مرا به خنده انداخت. خنده‌ی شوق. چقدر زندگی با حضور کودکان زیباست...

 


۱. اگر خواستید کتاب اختراع انزوا - پل استر- را بخوانید مطمئن شوید حال خوبی دارید و از پراکنده‌گویی نویسنده کلافه نخواهید شد. حرفهای زیادی بین سطرهای آشفته‌ی کتاب نهفته است که مرا وا‌می‌دارد یکی در کتابخانه‌ام داشته باشم و بارها و بارها بخوانم.

جمع نشین، ورنه پریشان شوی

خواستم از کم رنگ بودن اعتقادات و سطحی بودن باور دینی نسلهای جدید بنویسم و رابطه میزان آگاهی مردم با بی باوریشان ذهنم یاری نکرد، خواستم از بی وفایی و کم مهری همسران نسبت به هم و قانون و تفکری که چند همسری را رواج میدهد بنویسم که به دلایلی ننوشتم، از رابطه ماه و اثر معنوی اش بر احساسات لطیف انسانها، از حیوان مورد علاقه ام گرگ و... هیچکدام را نتوانستم جمع بندی کنم و این اتفاق نمی افتد مگر فکری پریشان باشد. 

...

چقدر سخته کسی تمامی رویاش از زندگی, رسیدن سریع تر به آرزوها و رویاهایی باشه که دیگران برای خودشون و زندگیشون تصور کردند...

خیلی سخته کسی که تمام خواسته اش از زندگی شبیه کردن اون به زندگی دیگران است و بس...

راستی واقعا چه اتفاقی می افته که بعضی ها الگو می شند و بعضی دیگه کپی کارها و نسخه بردارهای الگوها؟؟؟؟؟

 

من مي تونم!

يكي از عادت هاي خوب اينه كه اصولا تو زندگي همديگه هستيم! مثلا رفتيم دكتر منتظر هستيم تا دكتر ما رو ويزيت كنه حساب كتاب مي كنيم كه اين دكتر چقدر درآمد داره. بعدش هم آرزو مي كنيم كه كوفتش بشه! يا مثلا فلاني وضع ماليش خوبه. بعدش مي فهيم كه بر فرض ايشون مهندس فلان رشته هست و خيلي حق به جانب مي گيم مگه چيكار مي كنه كه اين همه درآمد داره! حتما حلال نيست! يعني كلا معيار سنجش، فكر و عقيده و برداشت ما مي باشد.

از طرف ديگه هم اصولا همه فن حريف هستيم. مثلا همه ما حداقل چندباري سعي كرده ايم كه شعر بگيم. حالا بعضي هامون بيخيال شديم بعضي هم اصرار داريم كه پوز حافظ و سعدي را به زمين خواهيم ماليد. مثلا اينجوري:

وولك بگو اين كيه؟ دانيال نريمانيه تنظيمش ها ها مصطفي سلطانيه

امشو مي خوام زن بگيرم ها وي لا يا وا بي لا

يه يار و همدم بگيرم ها وي لا يا وا بي لا (آدم سيب زميني هم مي خواد بگيره يخورده مي گرده و جستجو مي كنه!)

ما مي خوام تاچش كنم ها وي لا يا وا بي لا

تا صبح مي خوام ماچش كنم ها وي لا يا وا بي لا (خب اينها هم دلايل آقا دوماد براي زن گرفتن!!)

اسمش مونا ااا چشم ابروهاش سياه اااا برونزه و بلا اااا خوشگل و مثل ماه ااااا

وايييي به اون روزي كه با ابروهاي باريكه كوچه هاي تاريكه با اون لباي نازي كه تو داري بري با كسي قرار بزاري

ما ديگه قاطي مي كنم تريپ و لاتي مي كنم (انصافا انتخاب به جا و شايسته اي كرده اين آقا دوماد!!)

امشو مي خوام زن بگيرم .....

جونوم جونوم جونوم جونوم

جونوم

اينجا يكسري چيزها مي گه كه نمي فهمم!!! و ادامه داستان را از اينجا مي تونيد گوش كنيد.

حالا جداي شعر بسيار زيبا و دلنشين اين آهنگ، هر جوري هم سعي كردم نشد كمي حركات موزون در اعضا بدن ايجاد كنم. يعني كلا نفهميدم هدف از پخش اين آهنگ چي بوده؟ شكوفايي استعداد ها يا زور زدن براي اينكه بگيم ما هم مي تونيم؟!؟

ای یادها! کجا می روید؟

خیلی ساده ! فراموش کرده بودم امروز نوبت نوشتن من در اینجاست.

گاهی پیش می‌آید دیگر. مرتب به این فکر می‌کنیم که چه کاری را باید انجام دهیم و چه کاری را نباید و در نهایت فراموش می‌کنیم. سالهاست برای آنکه کارها یا قرارهای مهم را فراموش نکنم از سیستم یادآوری موبایلم استفاده می‌کنم. بعد فکر می‌کنم اگر این ابزار را نداشتم چه چیزی می‌توانست جایگزین شود؟

خب بطور مثال وقتی قرار است کاری را در روز خاصی پیگیری کنم روی تقویم رومیزی یادداشت می‌کنم. یا کاغذ یادداشت‌های پشت چسب‌دار که روی مانیتور و میز می‌چسبانم. قبلترها - در شرکت قبلی - عادت داشتم مرتب از سیستم یادآوری برنامه‌ی OUTLOOK استفاده کنم و خوب باید اعتراف کنم که ابزار فوق‌العاده‌ایست. خصوصا که می‌توانی خلاصه‌ای از پیگیری‌های روزهای مختلف را با ذکر تاریخ بنویسی. عادت کرده بودم تمام قرارملاقات‌های کاری، پیش‌فاکتورهایی که باید پیگیری می‌شد، مراحل مختلف امور واردات، حتی زمان نمایشگاه‌ها را ذخیره کنم. در گوشی بگویم این کار به حرفه‌ای جلوه کردنتان بسیار کمک می‌کند.

از آنجایی که تا امروز نوشتن در دیدگان را فراموش نکرده بودم، هیچ ابزاری برای یادآوری تنظیم نشده بود. بنابراین خیلی ساده! فراموش کرده بودم.

نکند کسی زخوشی سفر

آدمی برای رسیدن به زندگی بهتر و آرامش گاه از محل زندگی با تمام وابستگی هایش دل کنده و هجرت میکند، می رود تا به بهتر برسد و باید رفت تا فهمید، نه آنان که می مانند ضعیف هستند و نه آنان که می روند شجاع، صرفا یک انتخاب است بین ماندن و پذیرش شرایط و رفتن به سوی کمتر شناخته ها برای دیدن و تجربه یک زندگی که شاید بهتر باشد. آنکه می ماند به میل شخصی یا جبر مانده و آنکه می رود برای رسیدن به آسایش و با تحمل درد غربت و با همه دلتنگی ها می رود.

اغلب در خلوت نه این راضی است و نه آن، مانده از خود می پرسد که رفته چه ها که دارد و رفته، پرسش می کند که چه داشته ها بجا نهاده در پستوی گذشته اش.   

جنتلمن قلابی!

همه ما ممکن است جنتلمن باشیم. انسان هایی خوش تیپ، مبادی آداب، با شخصیت و البته روشنفکر! مردهایی با ریش های تراشیده، کت و شلواری شیک، کفش هایی برق افتاده و لبانی مزین به لبخندی آرام و لطیف. زن هایی با آرایشی ملایم، مانتویی برازنده، اندامی دلبرانه و لبانی به سرخی گلبرگ زیبای رز. اما ممکن است همین مرد یا زن در درون آن کفش های زیبا جوراب هایی سوراخ یا بدبو پوشیده باشند، یا لباس زیر مملو از عرق، زیر بغلی نتراشیده، دهان هایی بدبو! کسی چه می داند؟وقتی آن چیزی که مردم می بینند آراسته و پاکیزه باشد چگونه می فهمند که ما چه جورابی پوشیده ایم یا اینکه دهان مان را مسواک نزده ایم؟

اکثر ما در این محیط مجازی جنتلمن هستیم. انسان هایی آگاه، فکور، مقید به دموکراسی و آزادی بیان و اهل نظر و گفتگو. آیا در زندگی شخصی هم همین گونه هستیم؟ در خانواده، در جامعه ای که در آن زندگی می کنیم؟ در رفتار با نزدیکانمان؟ آیا واقعا ظاهر ما و آنچه به زبان می آوریم همان چیزی است که در عرصه ی عمل به آن مقید هستیم؟

 

رونوشت به سردبیر محترم: خرده تراوشات یک جنتلمن قلابی!

امروز ما...

اون اوایل اوایل که تصمیم گرفتیم زندگیمون را با هم شریک بشیم قرار بر رفتن شد و شواهد نشون می دادند که تا این رفتن شاید بیشتر از یک ماه نهایت دو ماه فاصله نیست...

قرارها گذاشتیم، برنامه ها ریختیم، تصمیم ها گرفتیم که این مدت رو چطوری سر کنیم؟ هتل آپارتمان بریم یا خونه خانواده هامون سر کنیم؟ آخرش نتیجه شد خونه ای برای خودمون با حداقل امکاناتی که برای این یکی دو ماه زندگی لازم بود به اضافه یکسری خواسته ها که دل های زیبامون نمی تونست ازش رد بشه و برای بودنشون هزاران استدلال منطقی و غیرمنطقی رو می کردیم... چیزهایی که شاید فقط به درد سبک زندگی خودمون می خورد و بس...

وقتی زندگیمون رو شروع کردیم قرار شد شمارش معکوس زمان رفتن را شروع نکنیم و خواسته ها و لذت از زندگی رو موکول نکنیم به موقعی که تکلیفمون معلوم شد

برای همین باوجودی که بیشتر از شش ماه از اون زمان گذشته و ما هنوز به ناچار همینجاییم هیچ لحظه ای وجود نداره که حسرتش رو بخورم و فکر کنم که از دستش دادم...

توی این مدت مهمونی ها دادیم و مهمونی  ها رفتیم و از معاشرت با آدم ها لذت بردیم

توی این خونه سورپرایز کردیم و سورپرایز شدیم و حس قشنگ دوست داشتن رو بروز دادیم

به کارها و شغل های پیشنهادی بدون در نظر گرفتن فردای نداشته در اینجا فکر کردیم و در این فرصت تجربه ها به دست آوردیم...

بدون واهمه از وسایلی که می گفتند نگه دارید برای اونور  استفاده کردیم و به امید فردای واهی شش ماه عمرمون رو برباد ندادیم...

برای خونه ای که می گفتند مگه چند وقت مهمونش هستید؟ هزینه کردیم و به اندازه چندین وقت اجساس خوب آرامش رو درش تجربه کردیم...

برای سفرهای مختلف هزینه کردیم و دغدغه سرمایه جمع کردن برای آینده رو فروختیم به قیمت لذت تفریح حال و بودن در کنار هم...

خوشحالم، خیلی خوشحالم که سبک زندگی خیلی ها رو پیش نگرفتیم و با اما و اگر و نگرانی از فردا و آینده امروز و این ماه و نیم سال عمرمون رو بر باد ندادیم...

خوشحالم که شانس این رو داشتم که یاد بگیرم یک جور دیگه نگاه کنم تا جور دیگه ای لذت از زندگی رو هم بتونم تجربه کنم

خوشحالم  که با افتخار می تونم بگم حداقل شش ماه از زندگیم رو زندگی کردم...