خيلي هم خوب!!

نه همه جا، ولي يافت مي شود در اداره هاي دولتي و خصوصي كه يك مدير صرف داشتن روابط (البته قابليت هاش هم هست!!!) مي شه مسئول يك بخشي كه هيچي ازش نمي دونه. البته چون جايي بصورت كتبي نوشته نشده كه نمي دونه و اصولا تهمت زدن هم كار بدي هست، پس مي دونه خوب هم مي دونه! يعني انتخاب خيلي خوبيه!

حالا چون نمي دونه و به عبارتي هيچي از كاري كه بايد انجام بده نمي دونه، مجبور مي شه از كسي كه مي دونه كمك بگيره. خيلي هم خوبه اتفاقا. قرار نيست كه همگان همه چيز را بدونن. پس يه نفر مياد مي گه اينطوري خوبه و اونطوري بده. اون هم گوش مي كنه و كلي به به و چه چه مي كنه كه آفرين. يعني تشويق مي كنه. اين هم كه خوبه!

خلاصه كلي زور مي زني و برنامه ريزي و ... كار داره به نتيجه دلخواه مي رسه. ولي دقيقا لحظه آخر مي گه از اون راه نه! اين راه! هيچ دليلي هم نداره! خب اين هم خوبه. چون مدير بايد در مواقع استراتژيك قدرت تصميم گيري داشته باشه!

پس خيلي خوبه كه مديران ما در هر پستي مي تونن مديريت كنن. فقط يه سوال برام پيش اومده كه چرا نتيجه كار اين مديران خوب نيست؟! كل پروسه كه خوبه!!!!

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

روزهایی هست که می‌بینی! به معنای واقعی دیدن. یعنی هرچه را نگاه می‌کنی تجزیه و تحلیل سریعی در مغزت اتفاق می‌افتد و آنچه را می‌بینی درک می‌کنی. روزهایی که هوش و حواست خوب سرجایش است و اکثر اوقات در کنارش یک دنیا فکر و صدا در سرت موج می‌زند.

روزهای دیگری هست که سرشار از شادی عجیبی هستی. همه چیز در اطرافت، لبخند کودکی بازیگوش را می‌ماند که از کنار دستت سرش را می‌دزدد تا از فاصله‌ی کم بین تو و دیوار گذشته و به جلو بدود و در این گذر نیم نگاهی پرشور و شیطنت‌بار بر تو می‌اندازد و نگاهت را بدنبال خود می‌کشد و قلبت را پر از شوق می‌کند. چنین روزهایی، هر نگاه عمق دارد. سکوتی دلپذیر در ذهن جایگیر می‌شود و خلسه‌ای شادمانه سراپایت را جوان می‌کند.

روزهای دیگری هست که نمی‌بینی! یعنی نگاه می‌کنی اما درک نمی‌کنی. همه چیز گذرا و موقت بنظر می‌رسد. از هیچ دیده‌ای برداشتی نداری. می‌خوانی بدون آنکه حرفی برای گفتن بیابی. می‌اندیشی بدون آنکه قلمی به حرکت درآید. به ظاهر در سرت هیچ صدایی نیست اما یک همهمه‌ی نامشخص فضای اندیشه‌ات را گرفته، بدون اینکه حتی توان مجزا کردن افکار را داشته باشی. مرتب از فکری به فکر دیگر، بدون آنکه اثر فکر قبلی باقی مانده باشد. این روزها حتی مزه غذایی که می‌خوری را نمی‌فهمی. ناگهان نگاه می‌کنی به ظرفی که خالی شده و معده‌ای که پیام پرشدن می‌دهد. اما دریغ از سیری!

روزهای آخری، باید مجهز به سیستم اعلام خطر شوند. روزهایی که سرشار از حس خلایی خلسه‌آورند که اگر دوام آورند جز رخوت و افسردگی به جا نخواهند گذاشت. راستی این روزها چگونه می‌آیند؟

 

* عنوان برگرفته از "حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج        فکر معقول بفرما گل بی‌خار کجاست"

خویش را صافی کن از اوصاف خود

اگر اندازه و ابعاد بدن انسان با قیافه اش تغییر کند به گونه ای که شبیه آنچه بوده، نباشد، این فرد عوض شده و دیگری می شود؟ به یقین نمی شود، وقتی جسم و کالبدی که معرف من است تغییر کند چه چیزی نماد آن "من" قبلی است؟ معرف هر فرد احساس، افکار و ذهن اوست که با عوض شدن ظاهر و جسم هم ماندگار است. 

نام را بر کالبد و جسم آدمی نمی نهند چه قبل از تولد هم شاید نامی برایمان انتخاب کنند آنگاه که تنها مدت کوتاهی از بسته شدن نطفه می گذرد و نه جسمی هست و نه جنسیتی، نام معرف وجود و روان فرد هست، تن را می توان در بند کرد اما اندیشه و احساس را هرگز، سالها قبل جمله ای از تن فروشی شنیدم یا خواندم : "تنها جسم مرا صاحب شده اند" جسمی که ارزش وجودی "من" نیست، من عاشق بودم و عاشق شدم، روح من از آن کسی است که دوست دارمش، تنها متعلق به اوست.

عطر شعر شبانه

دوستانی دارم که بودنشان و مهرشان نتیجه ی نوشتن در یک صفحه است. صفحه ای که به خودی خود هیچ ارزش و مفهومی نداشت. دوستانی که به آن جا سر می زدند، به آن نوشتن و آن صفحه مفهوم بخشیدند.
روزی یکی از این عزیزان در چند کامنت زندگیش را برایم نوشت." اعتمادش برایم ارزشمند بود." روزی دیگر آدرس خواست و تعدادی کتاب به فرزندانم هدیه کرد." محبتش برایم دنیایی می ارزید." جز اولین کسانی بود که دیدم. "رفتارش، سادگیش، اعتماد بنفس و ادبش همه و همه چشمگیر بودند." کم کم با هر شناختی، شخصیتش در نزدم برجسته تر شد. یکی از دوستانم شد، دوستی لایق و قابل احترام.
این دوست زمانی که به زندگی یکی از عزیزترین کسانم رنگ و بویی تازه بخشید، هنگامی که در سخت ترین شرایط در کنارش ماند، وقتی که همراهیش کرد برای دوباره بلند شدن، از دوست بودن فراتر رفت. شد یکی از عزیزانم ... این گل ارزشمند فضای زندگی مان را معطر به مهر کرد ... و امروز، روز اوست ... تولدت مبارک ارکیده ی نازنینم ... شاداب بمانی در کنار عزیزی از عزیزترین هایم. (کتایون)

پ.ن: طبق روال جديد ديدگان، هر دو هفته يكبار چهارشنبه، مطالب آزاد داريم. كه اين هفته  كتايون (صبح بخير) پست را ارسال كرده اند. 

یک لایک انقلابی به آمریکا

مادرم از لحاظ ذهنی هیچ رابطه خوبی با آمریکا ندارد. برای او و هم نسل هایش آمریکا مساوی است با جنایت، کودتا، جهانخواری، رذالت و غیره! ایشان به همراه دیگر اعضای خانواده چند ماهی است که به طور جدی دو مسابقه استعدادیابی آمریکایی را دنبال میکنند: america's got talent  و X factor

بارها دیده ام مادرم تا حد بغض کردن برای بعضی از شرکت کنندگان این دو مسابقه ابراز احساسات کرده. در همین ماه رمضان امسال وسط یکی از این مسابقات با حالتی از افسوس و سرخوردگی گفت: «ببین این کفار واسه این که استعدادهای مملکتشون رو پیدا کنن چطوری شهر به شهر می رن و برنامه اجرا میکنن. براشون هم فرق نمیکنه کسی که شرکت میکنه رفتگره، مهندسه، زنه، مرده، پیره یا جوون! اون وقت ما که انقدر ادعامون میشه پایین تر از خودمون رو که اصلا آدم حساب نمیکنیم. در عوض خواننده محبوب اونها برای یک رفتگر سیاهپوست اشک می ریزه و بارها بهش فرصت میده تا با خونسردی استعدادش رو بروز بده.  پیرزن و پیرمردامون رو انقدر تنها میزاریم که یه گوشه میفتن میمیرن، برعکس اونها حاضرن به احترام یه پیرزن یا پیرمرد بدصدا و بی استعداد فقط به احترام سن و سال و امید دادن سرپا وایسن و واسش دست بزنن. اونا چطوری استعداد پیدا میکنن، ما چطوری استعداد کشی میکنیم!»

 

با ربط1: چی بگم دیگه؟ همه گفتنی ها رو مادرم - نمونه ای از یک زن نسل انقلاب – گفت.

باربط2: مادرم به یه چیز دیگه هم دقت کرد. اکثر خانواده های آمریکایی پر جمعیت اند

...

امروز درست شش ماه یا نیم سال از شروع زندگی مشترکمون می گذره؛  درسته شاید زمان خیلی طولانی به نظر نیاد ولی پر بوده از تجربه اولین ها و ترک کردن عادت هایی که عمری بهشون خو گرفته بودی و حالا می بینی به همین سرعت عادات جدیدتری جایگزینشون شده...

 امروز که اون روزها رو مرور می کنیم به دغدغه هامون، به واکنش های احمقانه مون نسبت به هر اتفاق کوچیک و بزرگی که  رخ می داد، به ترس و دلهره از قبول تغییر شرایطمون  می خندیم و متعجبیم از اینکه چطور اجازه دادیم چنین چیزهایی تا این حد ما و ذهنمون رو تحت شعاع خودشون قرار بدند؟؟؟؟؟ و دوباره و بارها و بارها با خودم تکرار می کنم همیشه سختی وترس انجام اولین ها از انجام اون کار سنگین تر و انرژی گیرتر و نفس بر تر بوده و بس!...

تونل زمان

توي اين همه هياهو و سردرگمي ها گاهي ياد خاطره اي مي افتيم كه تاريخش مال وقتها پيش است اما در خيال ما آنقدرها هم دور نبايد باشد! و يا مي بينيم كه فلان روز خاصي كه منتظرش بوديم همين چند روز ديگه است.

نمي دونم سرعت گردش زمين به دور خودش زياد شده و يا به دور خورشيد، كه خاطرات و آينده اينقدر به ما نزديك هستند. شايد هم  سرعت پيشرفت و تغييرات ما همگام با تغييرات جبري نيست.

دوستي مي گفت خاطرات يعني ثبت لحظه اي از زمان در حال گذر در ذهن. پس وقتي به عقب نگاه مي كني زمان سپري شده با همين خاطرات سنجيده مي شن. مثلا اولين زمان ثبت شده مال يك ماه پيش است و قبلي مال چهار ماه پيش و اون يكي سال گذشته همين موقع. براي همينه كه وقتي به يك سال گذشته نگاه مي كني چون ثبت لحظاتت سه تا بيشتر نبوده پس زمان برات خيلي زود گذشته. ولي الان كه به سال گذشته نگاه مي كنيم اگر براي هر هفته اش بيشتر از يك خاطره نداشته باشم، كمتر هم ندارم اما بازم به نظرم زود گذشته!!؟؟ 

تکراری های زندگی!

بارها پیش آمده که هزار جور فکر و اندیشه دارم و گمان می‌کنم چه سوژه‌های نابی برای نوشتن! و درست زمانی که قلم به دست می‌گیرم یا دست به کیبرد ( سلاح امروزی‌ها!) می‌شوم... همه چیز ناپدید می‌شود. آنگونه که انگار از اول نبوده است.

بخشی از کتاب " یادداشتهای شهر شلوغ اثر فریدون تنکابنی" را که خواندم، با خود گفتم پس این طبیعی است و دیگران هم تجربه کرده‌اند.

 " آن‌ها که هیچ نمی‌نویسند و تنها می‌اندیشند از اندیشه‌های خود بیشتر لذت می‌برند و نیز اندیشه‌های بیشتری دارند. همین که می‌خواهی اندیشه‌هایت را ثبت کنی و کلمات فرار و سمج و ستیزه‌جو را در اختیار بگیری، رشته اندیشه‌هایت گسیخته می‌شود"

 

فصل من پاییز

فصلها یا رنگ دارند یا نمادی از دما هستن بهار سبز است و تابستان گرم، پاییز مادر رنگهاست و زمستان سرد و سپید. کودکی بهار فصلهای زندگی و تابستان نمودی از جوانی که خود شروع بلوغ است بلوغ فکری و جسمی که لازمه فصل پختگی است و پاییز چون میانسالی، پایان فصل گرم و زایش رنگها، رنگ در رنگ، موسم بارش، باد و ریزشها، سرمای پیری هم یادآور زمستان و دیدن رویا، گرد برف بر سر می نشیند همو که نشانی از شروعِ پایان فصلهای زندگی است و حرارات را و شر و شور سر را آرام می کند. عروس فصلها پاییز است وقتی که برگهای سرما زده الوان می شوند، سبز و زرد در کنار هم با نقشی که نارنجی و صورتی می زنند  پیراهن رنگرزان را به تصویر می کشد، بادهایی ملایم و گاه تند فاصله نوک درخت تا روی سفره زمین را پیوسته می کند از برگهای رقصان، برخی نیز با همه کم توانی پا سست نمی کنند و شاخه را تنها نمی گذارند، تنهایی درختان در فصل خواب و سرما، فصلی که یادآور تنهایی انسان است در زمستان زندگی.

ادامه نوشته

ببخشای

برنامه ماه عسل دیروز را دیدید؟ داستان دو خانواده بود که عزیزانشان را کسی به قتل رسانده بود و آنها از خون طرف گذشته بودند و با رضایت خویش قاتل را بخشیده بودند. تصورش سخت است یک نفر بیاید برادر، پدر یا همسرت را بکشد بعد تو عمری دوباره به قاتل ببخشایی. دلی بزرگ می خواهد و قلبی رئوف. وقتی صحنه های بخشش از صدا و سیما پخش می شد به این فکر میکردم که در صداوسیما علاوه بر تبلیغ کرم حلزون گاه گداری هم تبلیغ خصائل نیکوی اخلاقی هم می شود! و به طور خاص این بار "بخشش". یاد محمدرضا شجریان افتادم و ربنایش. دیدم هی دل غافل عزت الله خان ضرغامی چرا حاضر نیست محمدرضا شجریان را ببخشد؟ مگر ماه ببخشش نیست؟ مگر در همین برنامه های جناب ضرغامی ببخشش و گذشت تبلیغ نمی شود؟ مگر 70 میلیون ایرانی به این خاطر از ربنای شجریان محروم نشدند که شجریان مثل مدیران صداوسیما فکر نمی کند؟ در ذهن مدیران عالی رسانه ملی شجریان مجرم است ولی جرمش که بیش از قتل نیست، هست؟

همیشه برای ما ایرانی ها همینطور بوده و هست. کسی که مثل ما نمی اندیشد جرمش از قتل هم برای ما بیشتر و سنگین تر است. این مورد زمانی حاد تر می شود که ما در معیار عقل و درایت و منطق در مقام پایین تر از طرف مقابل مان نشسته باشیم. آن موقع است که لجبازی ما افزون تر و تحجر ما سنگین تر می شود. این ماه رمضان هم دارد می گذرد. چقدر این روزها شبیه ضرغامی ها بودیم؟ چقدر سعی کردیم تنگ نظری را از خودمان دور کنیم؟ چقدر بخشیدیم؟ پول و مال و قرض و  افطار و شله زرد و حلیم را نمی گویم، تفکر و کرامت را می گویم، اندیشه و طرز فکر و سبک زندگی را می گویم، چند بار حاضر شدیم در هر زمینه ای با مخالفمان به گفتگو بنشینیم و کسی که مثل ما فکر نمی کند را بپذیریم؟ چندبار زیر لب کسانی که مثل ما زندگی نمی کنند به باد ناسزا و تمسخر نگرفتیم؟ چند بار نوع بینش طرف مقابل مان با تمام تضادی که با بینش ما دارد را استهزاء نکردیم؟ چند بار به جای ریــــــــ د ن به طرف، احترام را نثارش کردیم؟هان؟!

ترک عادت

اگر هرموقع دیگه ای بود بعد از چند روز تلاش شبانه روزی برای راه انداختن مهمانی حدودا صد نفره و تبدیل شدن به یک آدم له!!!! ترجیح می دادم خودم رو جوری برنامه ریزی کنم که یه چند روزی فقط بخوابم و استراحت کنم تا خستگی از تنم دربیاد.

ولی حالا که تصمیم گرفتم منظم تر از قبل زندگیم رو جلو ببرم. نتیجه اش این میشه که هرچند دیر یادم میوفته که امروز باید مطلبی می نوشتم ولی در نهایت خودمون رو دوان دوان می رسونیم خونه که بتونم هرطوری که هست حضورم رو اعلام کنم. حتی اگر اونقدر مغزم قفل کرده باشه که حتی یادش نیاد این چند روزه به چه سوژه هایی برای امروز فکر کرده بوده!!!!!!!!!!

کار سختیه ترک عادات بد و بالا بردن حس مسئولیت پذیری ولی مطمئن هستم از پسش بر میام فقط امیدوارم که زمانش رو داشته باشم.

لغت نامه

صبح براي رسيدن به اداره بايد مسير طولاني تري را طي مي كردم. چون كمي هم دير شده بود خوردم به ترافيك به اصطلاح صبحگاهي. نمي دونم چي شد كه ياد مهاجرت افتادم. با خودم داشتم فكر مي كردم كه اصلا چرا بايد مهاجرت كرد؟! سعي كردم يه جوري خيلي بي طرف به موضوع نگاه كنم. يك امتياز مهاجرت مي گرفت و يك امتياز موندن. همينطوري مساوي مي اومدن بالا. رسيدم اداره و كمي اخبار را خوندم. نان گران نمي شود!‌ فلاني مياد مراسم تحليف و اون يكي نمياد! سد فلان آبگيري شده و كلي روستا و آثار باستاني مي ره زير آب! و اخباري از اين دست. كلا يعني استرس و تنش.

اينطوري شد كه يهو ديدم امتياز مهاجرت زد بالا. دليلش را نتونستم خيلي شفاف پيدا كنم ولي فهميدم كه اينجا كلا آرامش داره از فرهنگ نامه لغات زندگي حذف مي شه. 

مزایای همنشینی!

محله‌ی چینی‌ها! نام  آشنایی است! نه؟

چینی‌ها به هر کشوری مهاجرت کرده‌اند در اجتماعات کوچک و بزرگ و در یک یا چند محله اسکان یافته‌اند و از مزایای با هم بودن استفاده می‌کنند. هرچند درگیری‌ها و اختلافات زیادی هم میانشان دیده می‌شود اما یک غریبه در محله‌ی چینی‌ها به سرعت دیده و شناسایی می‌شود.

وقتی فکرش را می‌کنم می‌بینم تقریبا در ایران هم می‌توانیم اجتماعات قومی کوچکتری را ببینیم. مردمی که از یک شهر کوچک به شهری بزرگ کوچ می‌کنند در یک محدوده جغرافیایی اقامت می‌کنند. معمولا انتخاب اولین خانواری که به شهر بزرگتر می‌آید تعیین کننده خواهد بود. انگار بقیه می‌خواهند به تجربیات گروه اول اعتماد کرده و از حمایت بیشتری برخوردار شوند. یا صرفا حس اینکه یک همشهری نزدیکشان است باعث می‌شود با آرامش بیشتری به فعالیت و پایه‌ریزی زندگی جدید بپردازند!

 

 * اینها بخشی از مزایای همنشینی یا تشکیل کلونی است. بنظر شما چه معایب و مزایای دیگری دارد؟