سال نو خجسته باد

 

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر زندگانی۱ برقرار و بر دوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

 

حالا که این مطلب را می‌خوانید در سفرم و این متن توسط دوست عزیزی بارگزاری شده‌است. خدا را سپاس، این آخرین زحمتی است که در سال ۹۱ بر دوش دوستی می‌گذارم

از نوروز و بهار هرچه بگویم کم است. اصلا از چه برایتان بگویم که لطافت این روزها را منتقل کند؟ باور کنید هیچ! کافی است پنجره‌های دل و خانه‌اتان را بگشایید تا زیباترین و بهترین‌ها را ببینید و حس کنید. چه سخت است نویسنده‌ی آخرین روز یک سال باشی و ندانی چه بنویسی. ندانستن که نه ! من این روزها سرشار می‌شوم از عطر زندگی و همین کافیست تا واژه‌ها از بیان حالم وابمانند.

پس امروز که آخرین روز از سال ۹۱ شمسی است می‌خواهم برایتان بهترین‌ها را آرزو کنم. می‌خواهم بگویم:

- می‌بخشم هر حقی که بر گردن دوستی داشتم و درخواست می‌کنم ببخشد اگر حقی بر گردنم دارد.

- می‌ستایم آفریدگار و هر آنچه آفریده است و عشق می‌ورزم به تمام موجودات هستی تا در کنار هم جهانی زیباتر بسازیم.

- برایتان روزهایی روشن و سرشار و شب‌هایی پرستاره و آرام، تندرستی و نیکبختی، لبخندی از عمق جان، جانی در پناه، آغوشی گرم، دستانی و قلبی ثروتمند و سخاوتمند آرزو می‌کنم.

روز و روزگارتان خوش  و بهارتان خجسته باد.

سرشار از پَتراد (عشق) باشید

 آرزومند آرزوهایتان

زویا

 

۱. در شعر حافظ بجای " زندگانی" نوشته شده است " شهریاری"

من نیِم شاکی روایت می کنم

در برهه ای از تاریخ که مورخ مجیزگوی حاکم ستمکار است متهم و مجرم بودن شرافت دارد به شاکیان بی عمل و شاهدان خاموش، بی واسطه مورخ نمی توان تاریخ را شناخت همان مورخی که درگیر مسائل درونی خود بوده و نگارش او بی تاثیر از مناسبات اعتقادی، اجتماعی و فرهنگی وی نخواهد بود.

در نقد یک ترانه یا حکایت میخ آهنی و سنگ خارا!

وقتی یک چیزی صفت "ملی" به خودش می گیرد باید واجد چیزهایی باشد که هر کسی در هر جای دنیا با دیدن یا شنیدن آن چیز یاد ملیت طرف بیفتد. وقتی ما نام خودرویی را میگذاریم "دنا"، یا ژاپنی ها نام خودروشان را میگذارند "قشقایی"، هر شخصی در این کره خاکی یاد ایران می افتد نه یاد تانزانیا یا بورکینافاسو! این مقدمه را گفتم که یک سرود/ترانه ملی مان را نقد کنم. ترانه ای که به سرود ملی غیر رسمی ایران شهره است. «ای ایران ای مرز پرگوهر» را همه مان شنیده ایم. هر وقت هم شنیده ایم مو به تنمان سیخ شده از بس که این ترانه و آهنگ زیباست. یکبار این ترانه را با هم مرور کنیم:

ای ایران ای مرز پرگُهر/  ای خاکت سرچشمهٔ هنر

دور از تو اندیشهٔ بَدان / پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم / جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون، شد پیشه‌ام / دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما/  پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت درّ و گوهر است / خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کِی برون کنم / بَرگو بی مهرِ تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست / نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون، شد پیشه‌ام  / دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما / پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرّم بهشت من / روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم / جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم / مهر اگر برون رود گلی شود دلم

خب! اولین گیری که من می توانم به این شعر بدهم این است که این شعر فاقد عناصر ملی است. یعنی اگر به جای واژه ی ایران؛ تانزانیا، ژاپن، مراکش و یا هر کشور دیگری بگذاریم، آب از آب تکان نمیخورد و در ادامه ی شعر عناصری نیست که معلوم کند این شعر برای ایران سروده شده است. همه جا دشت هست، کوه هست، نور ایزدی هست و... ولی هیچ جا به جز ایران پاسارگاد نیست، کیان و درفش کاویان نیست، دنا و البرز و دماوند نیست، ارس و کارون و زاینده رود نیست، کورش و سورنا و آرش نیست و..

دومین گیر من مربوط می شود به بیت سوم و چهارم. آنجا که میگوید "ای دشمن...". دقت کنید خطاب شعر از "ای ایران" تبدیل شده به "ای دشمن". یعنی بنده ی ایرانی رویم را کرده ام به دشمن و ادامه شعر را برایش میخوانم : ای دشمن اگر تو سنگی  من آهنم، ای دشمن جانم فدای خاک مملکتم، ای دشمن مهر تو شد پیشه ام، ای دشمن دور از تو نیست فکر و اندیشه ام! به نظر من اینجای این ترانه بدجور می لنگد. وقتی یکی را خطاب قرار میدهیم بقیه حرفمان نیز با همان شخص است. البته من با علم اندکم این دو بیت و بیت های بعدی اش را این گونه فهمیدم. دوستانی که دستی بر آتش ادبیات دارند اگر حرفم اشتباه است تصحیح فرمایند. مخصوصا دوست فهیمده ام رویا.

سومین گیر این حقیر باز هم مربوط به بیت سوم است. اصلا چه لزومی دارد در شعری که همه اش مدح خردورزی و اندیشیدن و وطن پرستی است گیر بدهیم به دشمن! انگار اگر دشمنی نباشد، وطنی هم نیست!

چهارمین گیر من که به نظرم از همه گیرها مهمتر است کماکان مربوط به بیت سوم است. ایران مهد شعر و شاعری و سخنوری است. قرنها قبل از اینکه دکتر حسین گل گلاب این شعر را بسراید، سعدی بزرگ گفته بود «نرود میخ آهنی در سنگ». حرف کاملا درستی هم هست. آهن در سنگ فرو نمی رود. هر بچه ای هم این را می داند. اما چطور ما به دشمن میگوییم، ای دشمن اگر تو سنگی، من آهنم؟! سنگ که از آهنگ مستحکم تر و قوی تر و کاری تر است!

نتیجه: به نظر من ماندگاری این ترانه ی زیبا بیشتر به خاطر ملودی و موسیقی بی نظیر مرحوم روح الله خالقی است. ملودی این سرود یک شاهکار به تمام معنا است. اما سرودی که ملی می شود باید عناصر یک ملت را داشته باشد. و دیگر اینکه در ایرانی که در هر قرن اش شاعری بزرگ داشته کمی زشت است که شعر ملی مردمش این چنین اشکالاتی داشته باشد.

باربط: وقتی همه چیزمان درست شد، سرود و ترانه ملی مان هم درست می شود. همه چیزمان را خودمان باید درست کنیم. من، تو، همه...

چند نکته کوچولو

امید

دوستم «هانس زيمر»، تصادف شديدى با موتورسيكلت داشت و به همين‌خاطر انگشتان دسـت چپش را از دسـت داد. «خوشبختانه من راست‌دستم. چيزهايى كه مى‌توانم با يك دست انجام دهم، شگفت‌آور است!» او اين جملات را در حالى گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاى مى‌ريخت.

با وجود آنكه انگشت‌هاى دستش را از دست داده بود، در كمتر از يك سال پرواز با هواپيماى آموزشى را آموخت! اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستانى، هواپيمايش دچار مشكل موتورى شد و سقوط كرد. او زنده ماند ولى متأسفانه از گردن به پايين فلج شد.

من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد و گفت : «دوست من، چيز مهمى اتفاق نيفتاده! راستى، به نظر تو چه چيز خيلى مهمى است كه من بايد تصميم بگيرم تا انجام دهم؟»
زبانم بند آمده بود. فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مى‌كند و وقتى من بروم، او شروع به گريه كردن خواهد كرد و به وضع خود تأسف مى‌خورد. ممكن است اين همان كارى بود كه او در آن روز انجام داد، اما او هنوز تمام نشده بود! زندگى هنوز بعضى شگفتى‌هاى ظريف، برايش ذخيره كرده بود.
او زن زندگى‌اش را در طى كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد. او يك سيستم نوشتن ديجيتالى، كه به دستورات صوتى پاسخ مى‌داد اختراع كرد و ميليون‌ها نسخه از كتابى را كه به واسطه همين سيستم جديد، نوشته بود به فروش رساند.
در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشته بود :

«قبل از آن‌كه فلج شوم، مى‌توانستم يك‌ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مى‌توانم 990000 تاى آن كارها را انجام دهم. اما چه شخص معقولى به‌خاطر 10000چيزى كه ديگر نمى‌تواند انجام دهد نگران است؟ در حالى كه 990000 تاى ديگر باقى مانده است!»

قضاوت

زاهدى گويد: «جواب چهار نفر مرا سخت تكان داد»

اوّل، مرد فاسدى كه از كنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع كردم تا به او نخورد. او گفت: «اى شيخ، خدا مى‌داند كه فردا (قيامت) حال ما چه خواهد بود!»

دوم، مستى ديدم كه افتان و خيزان راه مى‌رفت، به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نيفتى. او گفت: «تو با اين همه ادعا، قدم ثابت كرده‌اى؟»

سوم، كودكى ديدم كه چراغى در دست داشت، به او گفتم: اين روشنايى را از كجا آورده‌اى؟ كودك چراغ را فوت كرد و آن را خاموش 
ساخت و گفت: «تو كه شيخ شهرى بگو اين روشنايى كجا رفت؟»

و چهارم، به زنى بسيار زيبا كه در حال خشم، از شوهرش شكايت مى‌كرد، گفتم: اوّل رويت را بپوشان، بعد با من حرف بزن. او گفت : «من كه غرق خواهش دنيا هستم، چنان از خود بيخود شده‌ام كه از خود خبرم نيست؛ تو چگونه غرق محبت خالقى، كه از نگاهى بيم دارى؟»

گذشت

دو راهب در سفرى زيارتى به رودخانه‌اى رسيدند و در آنجا دخترى زيبارو را با لباسى فاخر ديدند كه نمى‌دانست چگونه از رودخانه عبور كند. يكى از آن دو راهب، بى‌آنكه كلامى بر زبان آورد، او را به پشت گرفت و از عرض رودخانه گذراند و در آن سوى رودخانه او را بر زمين گذاشت. پس از آن، هر دو راهب به راهشان ادامه دادند.

ساعتى بعد، راهب ديگر لب به شِكوه گشود: «دست زدن به آن زن، خلاف احكام است. چرا خلاف قوانين راهبان رفتار كردى؟!»

راهبى كه آن عمل را انجام داده بود، س
كوت كرد و به راهش ادامه داد... اما راهب ديگر همچنان شكوه مى‌كرد. همين امر سبب شد كه او سكوت خود را بشكند و اين‌چنين بگويد :

«من او را يك ساعت پيش در كنار رودخانه به زمين گذاشتم، ولى تو هنوز او را به دوش دارى!»

عقیده

برهنگى تنها به يك تكه پارچه بستگى ندارد؛ برهنگى يعنى
بى‌توجهى به انسانيت، شرافت انسانى و شخصيت انسان‌ها.

مادر ترزا

ارزش

«كرايسلر» يكى از موسيقى‌دانان بزرگ، پس از اجراى يك برنامه برجسته تكنوازى، مخاطب يكى از حُضار قرار گرفت:

ــ آقاى كرايسلر! حاضر بودم نيمى از زندگيم را بدهم تا بتوانم مثل شما ويولُن بزنم.
كرايسلر پاسخ داد: «من هم دقيقآ همين كار را كردم!»

آموزش

داستان معروفى از «تام واتسون» بنيانگذار شركت بزرگ كامپيوترى «آى. بى. ام» نقل مى‌كنند كه يكى از كاركنانش اشتباه بزرگى مرتكب شد و مبلغ ده ميليون دلار به شركت ضرر زد! اين كارمند به دفتر واتسون احضار شد و پس از ورود گفت: تصور مى‌كنم كه بايد از شركت استعفا دهم.

تام واتسون گفت: شوخى مى‌كنيد؟! ما همين الان مبلغ ده ميليون دلار بابت آموزش شما پول داديم!

هوشمندانه احمق باشید

ملانصرالدين هر روز در بازار گدايى مى‌كرد. مردم با نيرنگى، حماقت او را دست مى‌انداختند. دو سكه (يكى طلا و ديگرى نقره) به او نشان مى‌دادند، اما ملانصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مى‌كرد!

اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهى زن و مرد مى‌آمدند و دو سكه به او نشان مى‌دادند و ملانصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مى‌كرد.

تا اين‌كه مرد مهربانى از ديدن اين صحنه ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغ مُلا رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند، سكه طلا را بردار. اين‌جورى هم پول بيشترى گيرت مى‌آيد و هم ديگر دستت نمى‌اندازند.

ملانصرالدين به آن مرد لبخند مهربانى زد و پاسخ داد: ظاهرآ حق باشماست، اما اگر سكه طلا را بردارم، ديگر پول به من نمى‌دهند تا ثابت كنند كه من احمقم! شما نمى‌دانيد تا به حال با اين تظاهر چه‌قدر پول گير آورده‌ام!!
نتيجه :

اگر كارى كه مى‌كنيد هوشمندانه باشد، اشكالى ندارد كه شما را احمق بدانند!

/././././././.

برگرفته از یکی از زیباترین تقویم های سال 1392؛ تقویم داستان های کوتاه «تـو، تـــویی؟!» 

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل... من اینترنتی به بعضی از بخشهای این تقویم زیبا دسترسی دارم. شما بخرید و لذت ببرید و از نویسنده و ناشر خوش ذوقش حمایت کنید.

پی نوشت: قرار بود این نوشتار در ادامه پست قبلی من باشد. ولی الان وقتش نیست. دلیلش را برای خودم محفوظ نگاه میدارم. آدمهای غربت نشین کمی دلنازکتر میشن تو غربت. میگذارمش برای وقتی که کمی بیشتر نوشتم و بیشتر توسط خواننده های همیشگی شناخته شدم. کلن خیلی حوصله بحث ندارم...

پی نوشت آخر: در قسمت پیوندها وبلاگ من ( نا نوشته ها) به اشتباه درج شده. من در حال حاضر غیر از اینجا و فیس بوق جای دیگه ای نمی نویسم.

یا حق 

آرامشم آرزو است!

معمولا يكي از كارهاي هر روز من خوندن خبرهاي مختلف هست. خبرهايي مثل اين و اون و اين يكي و آن يكي. معمولا هم توي هر خبر يك سوال ذهنم را مشغول مي كنه و بعدش هم فراموش مي شه . مثلا اينكه توي خبر اين، خودرو سازي و نفت چه ربطي به هم داره كه يك مدير قابليت مديريت هر دو را داره! و يا در خبر اون، اگر اون هواپپما تا ونزوئلا مي تونه بره چرا هر روز در مسيرهاي كوتاهي مثل تركيه و امارات داره پرواز مي كنه. در خبر اين يكي هم وجه مشترك اين سياستمداران برام جالبه و اينكه چرا اونهايي كه نامهاي نيك تري دارن موميايي نشدن اما بيشتر در يادها هستن! و در آخر هم در آن يكي،‌ تورم حداقل 200 درصدي و حالا دعوا بين 18 و يا 20 درصدي براي افزايش دستمزد!

يك استخر آروم در محيطي ساكت را در نظر بگيريد كه سنگي در داخلش مي افته. خيلي جلب توجه مي كنه. اينطور نيست؟ حالا باراني از همون سنگ را داخل يك درياي مواج خروشان در نظر بگيريد. اصلا صدايي به نظر مياد؟ مملكت ما هم شده دريايي كه باران سنگ ها و حتي صخره ها و كوه ها هم ديگر صدايي نداره. مشكل شده در آغوش گرفتن مادر چاوز و البته هفته بعد فراموش كردنش و مشكل ديگري و ... .

به بزرگواری خودتان...

 

راستش را بخواهید امروز نمی‌دانم چه بنویسم! همین است که اینقدر دیر آپ می‌کنم.

دیروز پس از دیدن پست "حماسه پسته" و گفتگو با دوست مهربانی، می‌خواستم درباره‌ی رفتار مردم آلمان و انگلیس دربرابر افزایش قیمت کالاها بنویسم. اما با خود فکر کردم اینها چیزی نیست که کسی نشنیده یا نخوانده باشد.

بعد تصمیم گرفتم بنویسم امسال هرکجا به دید و بازدید عید بروم اگر آجیل جلویم گذاشته شود با لبخند آجیل را برمی‌گردانم و می‌گویم " من امسال آجیل نمی‌خورم. چون قیمتش آنقدر زیاد شده که بسیاری از مردم توانایی خرید ندارند" . باز با خودم فکر کردم اینکه فضیلتی محسوب نمی‌شود قطعا بسیاری از دوستانم همین کار را خواهند کرد.

سپس به فکر این افتادم که بنویسم چرا ما ایرانیان که شهره به چشم و هم‌چشمی هستیم اینبار عزممان را جزم نمی‌کنیم که پوزه‌ی گرانی را به خاک بمالیم؟ مثلا پزدادن جدیدمان این باشد که " من امسال مانتو نخریدم چون بی‌دلیل گران بود... من امسال تصمیم گرفتم مبلمان عوض نکنم چون اینها خیلی راحت هستند و چه چیز بهتر از راحتی خودم و خانواده و میهمانانم... ما امسال آجیل نمی‌خریم چون می‌خواهیم ثابت کنیم کسی نمی‌تواند هرچه را می‌خواهد به ما بقبولاند ... " و از این دست پزدادن‌ها. باز با خودم فکر کردم ای دختر اینجا حداکثر چند نفر خواننده دارد؟ چند نفر از آنها به فکر می‌افتد اینها را با خانواده، دوستان یا آشنایانش در میان بگذارد؟ اصلا چند نفر از آنها به این حرفها اعتقاد دارد؟ خلاصه اینکه از این یکی هم منصرف شدم.

این است که امروز هیچ موضوعی برای گفتگو ندارم. به بزرگواری خودتان ببخشید.

پَترادتان۱ هستم.


۱. با چند نفر از دوستان تصمیم گرفتیم بجای اینکه بگوییم "عاشقتان هستم"  یا "عشق بی‌جنسیت، بی‌توقع، جهانی و رها" واژه‌ای بسازیم که نشان دهد درباره‌ی عشقی صحبت می‌کنیم که فارغ از جنسیت، زمان، مکان، ملیت، نژاد، خودخواهی، توقع، اسارت و سختگیری است. واژه‌ی "پَتراد" همان است. که عبارت است از:

پ: پیوسته

ت: تو

ر: را

ا: آسمانی

د: دوست دارم

 

۲. دوستان عزیز، لطفا بگویید حق دارم کامنت‌های تبلیغاتی را منهدم کنم؟؟؟

حماسه پسته !

 

این روزها در قطب تولید پسته جهان نیز مردم برای تهیه پسته با مشکلاتی مواجه هستند با این وجود مسئولان میزان افزایش قیمت این محصول را نسبت به سایر کالاها نا چیز می دانند.

تورم ماههای اخیر کشور به بازار پسته نیز سرایت کرده است و با افزایش روز افزون تقاضا برای این کالا قیمت این محصول در بازار آزاد روز به روز گرانتر نیز می شود هم اکنون نرخ هر کیلو پسته اکبری در کرمان که قطب تولید پسته جهان شناخته می شود 48 هزار تومان است.این نرخ را اگر بر هر دانه پسته تقسیم کنیم در نهایت یک دانه پسته یک گرمی پسته 64 تومان قیمت خواهد داشت.

با افزایش نرخ سایر اقلام آجیلهای شب عید هم اکنون یک کاسه آجیل بیشترین سهم ریالی را در سبد اقلام شب عید مردم را به خود اختصاص داده است این درحالی است که نرخ پسته در استانهای دیگر کشور بسیار بالاتر از کرمان است.

هر چند که الگوی عجیب تقاضای کالا در ایران در خصوص پسته نیز تکرار شده و با افزایش قیمت محصول میزان تقاضا نیز در کمال تعجب افزایش یافته است اما این افزایش تقاضا بیشتر در اقشار مرفه و متوسط جامعه به وجود آمده و قشر ضعیف تنها نگاهی تلخ به پسته های خندان مغازه های آجیل فروشی دارند.

با وجود اینکه هم اکنون پسته با نرخ 30 تا 32 هزار تومان به عنوان قیمت صادراتی محصول قرار است از سوی تولید کنندگان توزیع شود اما همچنان بخش قابل توجهی از مردم نیاز خود را از بازار آزاد تامین می کنند که دلیل آن نیز محدود بودن میزان عرضه و صفهای طولانی عرضه پسته صادراتی است که در تعاونی ها و نمایشگاههای عرضه مستقیم کالا در معرض فروش قرار گرفته است.

رئیس انجمن پسته گفته است : پسته نسبت به سایر کالاها گرانتر نشده است.واقعیت این است که ما اشتباه محاسباتی داریم. پسته نسبت به سایر کالاها گرانتر نشده است. هر کالایی که از سال 80 تا 91 مقایسه کنید همه کالاها به مرور و بر اساس افزایش قیمت سالیانه افزایش یافته اند اما پسته به دلیل اینکه کالایی صادراتی بوده و مدتها قیمت ارز ثابت نگه داشته شد، افزایش قیمت نداشت تا اینکه با افزایش نرخ ارز، قیمت پسته جهش پیدا کرد.

در 10 سال گذشته 17 درصد، در سال گذشته بیش از 35 درصد و در امسال بیش از 60 درصد افزایش قیمت برای تولید پسته وجود داشته است. اکنون هر کیلو پسته تا 26 هزار تومان برای باغدار در می آید و بنابراین قیمت 30 هزار تومان برای فروش قیمت بالا و دور از انتظاری برای فروش عمده نیست. اگر پسته را با خشکبار دیگر مقایسه کنیم انتظار افزایش مجدد آن انتظار بجایی نیست ولی کاهش قیمت آن نیز میسر نیست.

رئیس اتاق بازرگانی استان کرمان : بلافاصله پس از اعلام ممنوعیت صادرات پسته از سوی معاون اول رئیس جمهور، همه مسئولین و دست اندرکاران و دلسوزان کار را شروع کردند و خوشبختانه از همان صبح روز شنبه صادرات انجام شد و هیچ محدودیت و ممنوعیتی اعمال نشد و حتی یک ساعت هم صادرات متوقف نشد.

با تضامین، وعده هایی که داده شد و تعهداتی که انجام شد شنبه شب با حضور معاون اول رئیس جمهور، رئیس مجمع نمایندگان و نهاوندیان، توافق نامه ای را امضا کردیم که بازار داخل را تأمین کنیم و اجازه دهیم صادرات به روال قبل ادامه پیدا کند.

جلسات مختلفی داشتیم و عرضه مستقیم پسته در بسیاری از استانها آغاز شد و پسته فندقی صادراتی در بسیاری از شهرهای کشور به قیمت 30 هزار تومان فروش می رود.

رئیس انجمن پسته ایران با بیان این مطلب که ما به تعهدات خود عمل کرده ایم و خوشبختانه خدشه ای به صادرات وارد نشده است، تأکید کرد: اینگونه تصمیم ها غیر از اینکه ضرر و زیان جدی به دست اندرکاران و صاحبان این کار می رساند، کشور را متضرر می کند و اعتماد عمومی را و فضای کسب و کار را و بخصوص شرایطی که ما داریم و باید در روابط بین الملل خود دقت کنیم تنها کمک به تحریم ها است و به تحریم کنندگان کمک می کند.

جلال پور خاطرنشان کرد: در پسته که رقیب اصلی ما آمریکا است بیش از همه باعث شادی و خوشحالی آنان شد چرا که بلافاصله قیمت خود را به میزان هر تن 500 دلار افزایش دادند ولی با تدبیر و همکاری که شد ممنوعیت صادرات اجرایی نشد و انشاءالله اجرا نخواهد شد.

رئیس انجمن پسته ایران در بخش دیگری از این گفتگو با اشاره به اینکه کالایی احتکار می شود که در بازار وجود نداشته باشد، ارزاق مردم باشد یا قصد گرانتر کردن آن وجود داشته باشد، تصریح کرد: کالایی که 15 روز تا یک ماه چیده شده و 11 ماه در سال باید به دنیا صادر شود و در داخل کشور مصرف شود جایی برای نگهداری لازم دارند و از این رو بهترین مکانها انبارهای مطمئن هستند.

جلال پور اظهار داشت:30 سال است که این اتفاق می افتد و انبارهای نگهداری پسته، محل نگهداری پسته از زمان تولید تا تدریج مصرف هستند. به نظر در این قضیه سوءتفاهم بود و اکنون نیز انبارها از پلمپ درآمدند و کارشان را انجام می دهند.

وی در همین زمینه افزود: انبارهای پسته محل های نگهداری و بسته بندی و آماده سازی پسته برای بازار داخل و صادرات هستند نه محل احتکار.

رئیس اتاق بازرگانی استان کرمان با تأکید بر اینکه اولین مطلب پسته آب است، گفت: استفاده از آب موجود مجوزهایی بوده است که توسط دولت و مجموعه های نظام ارائه شده و باید برای آن راهکار دیده شود.

جلال پور افزود: بایستی بحث آب را چه در بهره وری بیشتر و چه در مکانیزه کردن دنبال کنیم اگر 50 درصد آبیاری باغات پسته به صورت مکانیزه و تحت فشار دربیاید ما کمبود آب را برای سالهای آتی نداریم.

رئیس انجمن پسته ایران با اشاره فضای مناسب برای تولید و بهره وری بیشتر و یکپارچه سازی مدیریت باغات، بیان کرد: پیشنهاد ما این بوده که در مناطق مختلف مدیریت 100 هکتاری را در نظر بگیریم و خرده مالکین را ملزم کنیم که در مالکیت مستقل باشند اما در مدیریت تابع مدیریتی که اتفاق می افتد باشند برای نمونه در منطقه ای در رفسنجان به عنوان پایلوت اجرا کردیم که من در جلسه ای که با وزیر جهاد داشتم ایشان از این طرح استقبال کردند و خواستند این طرح به عنوان پایلوت در چند منطقه در استان کرمان اجرا شود.

رئیس انجمن پسته ایران در ادامه با بیان اینکه سرنوشت شرکت ملی پسته ایرانیان قابل پیش بینی بود و ما پیش بینی کرده بودیم و اگر غیر این می شد دور از انتظار بود، تصریح کرد: از ابتدای تشکیل این شرکت ما به عنوان مخالف این طرح، نامه نوشتیم و جلساتی را برگزار کردیم و همان موقع و الان نیز اعلام می کنیم که کار تجارت و حضور در بازارهای جهانی کار دستوری، مدیریتی و دولتی نیست.

جلال پور ادامه داد: امروز شرکتهای بزرگ با مدیریت واحد و چابکی و سریع العملی می توانند بازارهای جهانی را فتح کنند شرکتی که بنا باشد گروه متعددی برایش ساعتها تصمیم بگیرند همیشه از قافله عقب خواهد بود.

وی اضافه کرد: امروز باید این تجربه ای برای دولتهای بعدی باشد چرا که اگر هر دولتی که سرکار می آید بخواهد چنین تصمیماتی بگیرند بسیاری از دارایی های کشور هزینه می شود و نهایتاً همین نتیجه پیش می آید

آدمی

نان داشتن و گرسنه ماندن، چشم داشتن و ندیدن، پر داشتن و نپریدن و پا داشتن و راه نرفتن به همان دشواری است که قدرت داشته باشی و زور نگویی.

یک نامه برای ما

راستش را بخواهید امروز میخواستم مطلبی بنویسم راجع به ترانه و ترانه سرایی در ایران و قصد داشتم یکی از معروفترین ترانه های ایرانی را نقد کنم. اما دیشب که برای امر واجب اصلاحات پیش مجیدچمن زن (آرایشگر شخصی این حقیر) رفتم نوشته ای از آقای داستان نویسی جهان، جناب گابریل گارسیا مارکز بر دیوار آرایشگاه نظرم را جلب کرد. این نوشته نامه ای بود از طرف مارکز به دوستانش نوشته که مثل اکثر نوشته هایش شهرت جهانی پیدا کرده. من خودم شخصا این نامه را نخوانده بودم و  به نظرم این نامه حاوی نکاتی است بس مهم. این نامه را اول از همه به دوستان گرانقدرم تقدیم می کنم مخصوصا کتایون و سوری که جایشان این جا موقتا خالی است؛ و سپس به بهانه ی بازنشر دوباره این نامه و به احترام گابریل گارسیا مارکز بلند می شوم و ایستاده از خداوند برایش سلامتی استدعا میکنم. او که این روزها دچار آلزایمر شده. نامه را با هم می خوانیم:

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند. به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...

یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .

 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت...»

من و زندگی جدید...

همیشه فکر می کردم برنامه جشن عروسی گرفتن تمرینیه برای درک کردن بهتر زندگی جدید و تو قالب جدید جا گرفتن، ولی تو این دوسه هفته چیزهای ریزتری تمرینی شد برای اینکه یاد

وقتی بیشتر از دو روز ظرف می شوری و نمی تونی غر بزنی پس بقیه چرا کاری نمی کنند؟

جاهایی رو داری کشف می کنی که باید تمیز بشند و هیچوقت هیچوقت تو ذهنت اون بخش های خونه کثیف و تمیز شدنشون به چشم نمیومده

موقعی واقعا باورم شد شدم زن یه زندگی که توی یخچال از بین غذاهای مونده اونی رو انتخاب کردم بخورم که داشت خراب می شد. نه اون موقعی که لباس عروس پوشیدم و آدم ها برایم دست می زدند...

موقعی مفهوم شریک زندگی برام شروع به پررنگ شدن کرد که باید توی کشوها و کمدهای اتاق با کسی شریک می شدم ( نه مثل این همه سال فقط خودم باشم و وسایل خودم)

تمام وحشتم از تحمل عادات و رفتارهای یک نفر دیگه به عنوان شریک زندگی بود و حالا دارم لذت می برم از توجه و عادت کردن به عادات شریک جدیدم...

موقعی که دست تو دست هم فرستادنمون به خونه ای که نقش متفاوتی داشتم در اون خونه بیشتر به چشمم خاله بازی میومد و نگاه پر استرس خانواده به نظرم خنده دار؛ ولی حالا دست تو دست هم بیرون اومدن از اون خونه برام پر از تعاریف زیبا و پراهمیت شده...

حتی حس و حال نشستن تو ماشینی که قبل از این هم سوارش می شدیم برام متفاوته

دنبال نشانه های جدید زندگیم هستم که بتونم با کمک اونها قالب درستی برای خودم پیدا کنم که با تمامی ادعاهام خیلی فاصله داشتم از تصوری که از زندگی جدید داشتم...

نمی دونم چی میشه و چه اتفاقاتی قراره بیوفته ولی خوشجالم و با تمامی وجودم دارم لذت می برم از تمامی تغییرات زندگیم و شریک شدن تمامی این زیبایی ها با یک شریک زندگی...

ادامه خانه یابی!

سلام. همونطور که قبلا عرض کرده بودم اینبار هم در ادامه مطلب قبلی از نوشتار وبلاگ قبلی خودم میگذارم. باید ذکر کنم از این کار مقصود خاصی دارم و اون مقایسه فرهنگ وطن خودم ایران و استرالیاست از نقطه نظر یک معمار. بنا بر این منو میبخشین که دارم از مطالب وبلاگ قبلی خودم براتون میگذارم. نکته قابل ذکر بعدی گرفتاری من در مدت اخیر بوده که به علت همین ذیق وقت نتونستم به کامنتهای شما در پست قبل جواب بدم. امیدوارم منو ببخشید. 

--------------------------------------------------------------------------------------

باز هم میخوام بپردازم به مسئله خانه . فکر کنم حیثیت نذاشتم واسه اینا !.... عرض کرده بودم که دارم دنبال خونه میگردم تا از این غاری که توش ساکن هستیم نجات پیدا کنیم. ( غار اسم با مسمائیه که ایلیا برای این خونه انتخاب کرده . بس که تاریک و سرده ) اولین گام در راه پیدا کردن یک خانه مناسب این بود که بفهمم شمال و جنوب کجاست ! گفته بودم که ، سبک شهر سازی این بنده خداها پیروی از سبک فرفریسم میباشد ! ( یعنی خیابانهاشان فرفری طراحی شده اند !!!!!) من که خیر سرم معمار هستم نمیتونم اینجا جهت یابی کنم . واویلا به بقیه خلایق .....وقتی هم ازشون میپرسیدم شمال کدوم وره ؟ یه مدت دورخودشون میچرخیدن و یه جهتی رو نشون میدادن که یعنی اینه . بعد که از روی نقشه جهت یابی میکردیم میدیم دقیقا جهت جنوب شرقی رو نشون داده بودن ! بنابراین یک عدد قطب نما ابتیاع نمودیم به قیمت از قراریک دلار و پنجاه سنت . قیافه منو تصور کنین با پک و پز بسیارسانتی مانتال که وقتی جناب بنگاهی با آب و تاب در حال معرفی ملک بود ، دست به قطب نما میشدم . خلاصه تصمیم گرفتیم توی همین حومه ای که هستیم ، یه خونه دیگه پیدا کنیم که وسط سال تحصیلی ، ایلیا پسرم زابراه نشه . ! یه آقای بنگاهی خیلی خوش تیپ و ناز ( خدا این چش پاکو از ما نگیره !) به نام دانیل میهائیلوویچ ، یک اوزی صرب تبار ، اینجا رو برام پیدا کرد . اولین جایی که بهمون نشون داد یک لانه موش بود در طبقه سوم . بوی کپک و رطوبت فضا رو اشغال کرده بود . درجا روی پاشنه چرخیدم و رفتم بیرون . بعد از یک هفته  خانه ای را توی وبسایت پیدا کردم . آقای همسر کار داشت و من به تنهایی رفتم بازدید . حالا چطوری رسیدم ؟ اینجا مثل ایران نیست که موقع آدرس دادن بگن خیابون فلان بعد از چهار راه اول دست چپ کوچه بهمدان که سرش یه گلفروشیه و....همچین آدرس بدن که آدم غلط بکنه گم و گور بشه . اینجا میگن : پلاک دو ، خیابون انقلاب ! حالا مردی بگرد توی خیابون انقلاب دنبال پلاک دو ...... اون روز هم من همینجوری آدرس داشتم . وقتی هم با این بنگاهیها قرار میگذاری باید راس ساعت سر قرار باشی . وگرنه خونه رو از دست دادی . 

خلاصه با چه بد بختی ای با یه کفش پاشنه بلند تلق و تلوق کنان خانه را پیدا کردم و نفس بریده در دقیقه نود رسیدم به خانه مذکور( هر چی خوشگلتر و خوشتیپ تر به نظر بیایید ، احتمال اینکه خانه را بگیرید بیشتر است . طفلکها عقلشون به چشمشونه ) دیدم که اه.... آقا  دانیال خودمونه که ! نازتو !!!!..... خلاصه رفتیم خونه رو ببینیم . منم با کمال خونسردی قطب نمام رو کشیدم بیرون و شمال جغرافیایی رو پیدا کردم ! دیدم وای خونه شمالیه و تازه سایبون هم نداره !!!! میخواستم بپرم دنی رو ماچ کنم ، گفتم صبر کن طبقه بالا رو هم ببین بعد !!! تصور کنین یک راه پله به عرض نود سانت و یکعدد مریم قطب نما به دست تیتیش و بعد ...بومب...چطو شد ؟ مریم ولو شد !!! اصولا در ساخت خانه، استاندارد اینه که ارتفاع پله همه جا یکسان باشه و از هیجده سانت تجاوز نکنه .سه تا پله اول با ارتفاع هیجده سانت ، چهارمی و پنجمی چهل و پنج درجه در پاگرد پیچیده و .... ششمی با ارتفاع بیش از بیست و دو ! خدا رو شکر مستر میهائیلوویچ بیرون ایستاده بود و احتمالا باید فقط یه صدای گرومپی شنیده باشه . احتمالا این اتفاق برای همه مشتریها افتاده بوده ، چون اصلا به روی من نیاورد !!! خلاصه بلند شدم خودمو جمع و جور کردم و افتان و خیزان رفتم بالا . البته قابله ذکره که اون لحظه فکر کردم جمال روی دنی جون منو به این روز انداخته !!! دفعه بعد که با آقای همسر رفتیم برای بازدید نهایی ، همان اتفاق برای ایشون هم رخ داد و البته صدای حاصله خیلی بیش از یک گرومپ ساده بود !! خب بالاخره جرم حجمی بیشتری رو اشغال میکنن ( قربانشان بروم ) .... تصمیم گرفتم خوشبینانه فکر کنم و پشت سر همکاران خودم کمتر صفحه بذارم ! بنابراین عزیزان من ، این یک ابتکار سراسر اوزی میباشد به نام " دزد گیر مخفی " . وقتی جناب دزد میخواد یواشکی بیاد طبقه بالا و به کار و زندگیش برسه ، دیگه توی اون هیر و ویر حواسش به ارتفاع پله نیست و پیچ و گوزش قاطی میشه و بومب.... تازه ممکنده این وسط بر اثر ضربه مغزی ناشی از سقوط ، دست از این کارش ورداره و بره شابدوالعظیم مجاور بشه !

این خونه رو گرفتیم . خدا به خیر بگذرونه .....


پی نوشت: برای دوستانی که نمیدونن عرض میکنم که استرالیایها یه طور مختصر و خودمونی به خودشون میگن : اوزی. با این دیکته: Aussie

من دموكرات هستم!

يه واژه هست به نام "دموكراسي". يعني حكومت مردم بر خود. به عبارت ساده تر يعني تصميم اكثريت هر چي باشد. اما همين دموكراسي مدل هاي مختلف داره. مثلا سوسيال دموكرات داريم و يا ليبرال دموكرات! دموكراسي چند حزبي داريم و تك حزبي و ...  كه هر كدام با ديگري تفاوت هاي اساسي داره.

از ديد من حداقل تو اين جامعه اي كه الان دارم زندگي مي كنم هر كدام از ما به تنهايي ديكتاتورهايي هستيم كه براي معني كردن دموكراسي بالاخره يكي از شاخه هايش را با كمي تزئينات دلخواه به خود مرتبط مي كنيم و با اين لباس فاخر قدم هايي بر مي داريم كه به خيال خود عرش را مي لرزانيم!

دخالت كردن توي زندگي همديگر، تحميل نظرات خود و زير سوال بردن عقايد و رفتار ديگران و ... حتي اگر دايه دموكراسي داشته باشيم از موارد ديكتاتوري است. كار گروهي هم كمي دموكراسي نياز داره. البته اين كمي هم مي شه ازش تعابير مختلف داشت!

یولداش

در زبان  ترکی به کلمه دوست "یولداش" گفته می شه و خود کلمه یولداش رو اگر به دو بخش تقسیم کنیم می شه "یول " به معنی راه و "داش " به معنی سنگ و در نتیجه معنی دیگر یولداش می شه سنگ سر راه. این پیش زمینه رو داشته باشید.

پدرم  ادمی بود بسیارمتین و خوش صحبت وکلامی داشت ارام  و تو دل برو حرفاش جوهره داشت . خیلی وقتا که دور هم جمع می شدیم حرفایی جالبی برامون می زد با مثالهای جالب تر و خوب بلد بود با کلامش  حرفی رو چطور به خورد روحمون بده و با عملش هم دیگه مهر می زد و جای سو استفاده برای ما نمی ذاشت که بگیم عالم بی عمل. یه بار می گفت  : ادم نباید غریبه پرست باشه اول خانواده بعد یولداش ، چرا که یولداش  معنیش هم روشه . یعنی سنگ سرراه . تو وقتی  متولد می شی ،عین این می مونه که در جاده طول و درازی قرار گرفتی با پستی و بلندیهاش و در طی این مسیر پات به سنگهای ریز و درشت  برخورد می کنه .این سنگها همون یولداشهای تو هستند . گاهی  به سنگی برخورد می کنی که  خیلی بزرگ و سخت هست و تو می تونی  لحظه ای  در کنار  این تیکه سنگ بزرگ  خستگیت رو به در کنی و حتی تکیه بدی  بهش . و گاهی به سنگهایی برخورد می کنی که ریز هستند و زیر پات قرار می گیرند و باعث می شند راه رفتنت سخت بشه و تو به کندی پیش بری . یولداش های عاقل هم حکم همون سنگ بزرگ رو دارند و یولداشهای نادان حکم  سنگ ریزهای  جاده رو ... خانواده ، پدرو مادر و برادر و خواهر یولداش های تو نیستند ،ریشه تو هستند. چون با همه تفاوتهایی که در خانواده بین بچه ها هم باشه ، یا کیلومترها با هم فاصله داشته باشند ، به محض  به وجود آمدن مشکل برای یکی از اعضای خانواده ، همه خانواده اون تفاوتهای فردی رو کنار می ذارند و همه حل مشکل  تورو وظیفه خودشون می دونند  .خانواده تمام سعیش رو می کنه مشکلت حل بشه ، دوست برات آرزو می کنه مشکلت حل بشه و ا کثر دوستها وظیفه خودشون نمی دونندم مشکل تورو حل کنند و بیشتر وقتها می گند "به مامربوط نیست نباید دخالت کنیم"،"شاید ناراحت بشه" "شایدازدخالت ما خوشش نیاد "

.دوستیها تشکیل شده از یک سری ضوابط خاص خودش که با اجرای اون آداب و ضوابط باید دوستیت رو ثابت کنی.. .خانواده تشکیل شده از حسهای بی غل و غش و نیاز نیست محبتت رو ثابت کنی ،اثباتش در وجودشون بوده و هست.

و آخر حرفهاش وقتی منگی مارو دید باز اضافه کرد و گفت : منظورم این نیست اصلا نباید دوستی نداشته باید خانواده در درجه اول اهمیت قرار بگیره  و مابقی محبت و لطف، شامل حال دوستان. اگه یادگرفته باشی به خانواده عشق بورزی یاد می گیری  به دوستیها احترام بذاری.کسی که خانواده خودش  رو دوست نداشته باشه و رهاشون بکنه  به حال خودشون چطور می تونه دوست خوبی باشه برای تو ؟و یا تو اگر خانواده برات مهم نباشه چطور می تونی دوست خوبی باشی  ؟

 من عاشق خانواده ام هستم با همه تفاوتهاشون  ،بدون نگرانی از اثبات محبتم به اونا ،اخه ریشه من هستند .ریشه من هویت منه. دوستهای خوبم رو خیلی دوستشون دارم  ، به تفاوتهای بین دوستیهامون احترام  می ذارم ، اما بیشترجذب اون ادمهایی می شم که با من نقاط اشتراک زیادی دارند و دلیلی نمی بینم با همه دوستهام راحت  و صمیمی باشم .براشون احترام زیادی می ذارم ،  جواب یک خوبی رو دو تا می دم ،امکان نداره  خوبیهاشون یادم بره. .برای دوستیهای خوب تا اخر عمر پایه هستم و کم نمی ذارم و مدام حواسم به رفتارم با دوستهام هست .

پ. ن : دوستانی که سالها وبلاگم رو می خوندند با روحیات من اشنایی دارند که هر وقت دچار ترافیک ذهنی  می شدم  یا ترافیک مهمانداری یا مسافرت رفتن و یا اگه کار ریخته می شد روسرم از نوشتن فا صله می گرفتم .الانم کمتراز یک ماه مونده به عید و من تنبل خانم تشریف داشتم . از پس فردا استینها بالا زده می شه برای نظافت .نوشتن در وبلاگ گروهی تجربه خوبی بود و سپاسگزارم از همه دوستان سابق و دوستان جدیدی که پیدا کردم.

 

پاداشی نیکو، شجاعتی ستودنی

چند روز پیش خانم "م" با نگاهی مضطرب به اتاق‌های دیگر می‌رفت و از همه‌ی همکاران می‌پرسید که آیا حجم دانلودشان زیاد است یا نه.

خانم "ع" - همکار جدید- گفت: نه. چطور مگه؟

خانم "م" گفت : ما اواخر آذرماه اینترنت را برای مدت ۶ ماه شارژ کردیم. امروز پیامک آمده که ۸۰٪ حجم اینترنت استفاده شده و بهتره برای شارژ مجدد اقدام کنیم. حالا داریم از همه می‌پرسیم و ریز کارکرد را نگاه می‌کنیم تا بینیم چی شده... خدایاااا نمی‌دونیم چطور باید به مدیر بگیم. و از اتاق بیرون رفت.

چند دقیقه بعد خانم "ع" پیش‌اشان رفت و گفت: من خبر نداشتم اینترنت شرکت محدوده. فرضم بر این بود که مثل شرکت قبلی‌امان اینترنت نامحدود باشه. پس با این حساب من بیشترین استفاده را کردم چون مواقع بیکاری ایمیل‌های شخصی باز می‌کردم و کلیپ‌ها یا موسیقی‌هایی که برایم فرستاده شده بود را دانلود می‌کردم.

خانم " م" و خانم " و" بهم نگاه کردند و گفتند: مشکل اینجاست که نمی‌دونیم چطور باید به مدیر بگیم. الان صداش در میاد. یه فکری باید برای این موضوع کرد.

خانم "ع" گفت : بسپردیش به من. من استفاده کردم خودم هم به مدیر می‌گم. از شما دونفر هم عذرخواهی می‌کنم که بخاطر ندونم کاری من دچار اضطراب و مشکل شدید. باور کنید ناخواسته بوده.

خانم " م" با تعجب گفت : یعنی تو نمیترسی آقای مدیر سرت داد بزنه؟

خانم "ع" هم گفت : خب راستش چرا. ولی باید مسئولیت کاری را که انجام دادم به عهده بگیرم.

وقتی مدیر آمد زمان صرف ناهار بود. همکار جدید صبر کرد مدیر ناهارش را میل کند بعد به اتاق مدیر رفت. چند دقیقه بعد داخلی خانم"و" به صدا در آمد و او هم به اتاق مدیر رفت. ۵ دقیقه گذشت و هردو خوشحال و خندان از اتاق خارج شدند. پرسیدیم : چی شد؟

همکار جدید گفت: رفتم داخل اتاق و گفتم من اشتباهی کردم و حالا آمدم هم عذرخواهی کنم هم جبران کنم. من اطلاع نداشتم اینترنت شرکت محدوده و مواقع بیکاری کار شخصی انجام می‌دادم. امروز که خانمها به من گفتند ۸۰٪ حجم اینترنت استفاده شده به اشتباهم پی بردم. با اجازه شما این ماه هزینه را من تقبل می‌کنم و ... که یکدفعه مدیر گفت اول برام توضیح بدید اینترنت شرکت چطوری محدوده و منهم توضیح دادم تفاوت اینترنت محدود و نامحدود چیه و آخرش مدیر گفت لازمه سرویس شرکت تغییر کنه و به داخلی خانم"و" زنگ زد. بعد هم در جواب اینکه من اصرار داشتم حتما مبلغ این ماه را پرداخت کنم خندید گفت خانم اگر شما نبودید ما متوجه نمی‌شدیم باید تغییر سرویس بدیم.

و خندید.

شجاعت و صداقتش قابل تحسین است و چه نتیجه‌ی نیکویی به بار آورد. حتی به نظر من در چشم مدیر، مقام و منزلتش افزایش یافت.

جایگاه ایران در رنکینگ تغذیه ای جهان

 

بنده گیری داده ام سه پیچ به این ملت ( که خود و کس و  کارم نیز جزء ابواب جمیعشانیم ) که چه می کنند و چه نمی کنند و چرا این گونه اند و غیره و غیره . یعنی رسما در مقام یک نق نقوی دائمی دارم از کارهایمان ایراد می گیرم . خب دیگر فعلا آش کشک خاله است و تا وقتی اخباری که درباره خودمان می شنوم این گونه درام و غمناک است باید بگویم و بگویم .

حقیقتا که بسیاری از گرفتاری های ما ملت ، به خاطر مسئولین ناکارآمدمان است اما نه همه گرفتاری ها که باعث بخشی از آن گرفتاری ها خودمانیم . مثلا می دانید که وضعیت خورد و خوراک که اولین پایه هرم نیازمندیهای مازلوست  در میان ملت ایران چگونه است ؟

باید بگویم که بسیار افتضاح . یعنی ما رسما داریم خودمان را می کشیم . به این آماری که چند روز قبل از روزنامه همشهری شماره 5652 استخراج کرده ام بنگرید و انگشت حسرت بر دهان برید.

ما در مصرف سرانه (میانگین مصرفی که هر نفر در یک سال دارد) خوراکی های خوب این اعداد را نسبت به متوسط جهانی داریم: 

تخم مرغ : یک سوم جهان (ایران :8کیلو / جهان : 24کیلو) 

شیر : یک سوم جهان ( ایران : 90لیتر/ جهان : 300لیتر) 

میوه و سبزیجات : یک چهارم جهان ( ایران : 30کیلو / جهان : 120کیلو ) ایران در تولید 15محصول باغی دنیا مقام اول تا دهم را دارد و بیش از 4% میوه و مرکبات جهانی را تولید می کند! 

ماهی : یک سوم جهان (ایران 7کیلو/ جهان : 18کیلو) 

سویا: یک بیستم جهان ( ایران 0.5 کیلو / جهان 10کیلو )

حالا ببینید که در مصرف سرانه خوراکی های بد کجاییم؟

نمک : دو برابر جهان (ایران 6کیلو / جهان 3کیلو ) 

شکر : 6برابر جهان ( ایران 30کیلو/ جهان : 5کیلو ) 

نوشابه : 4برابر جهان ( ایران 42لیتر / جهان : 10لیتر ) مقام اول در نوشابه خوری در کل کره زمین ! 

دارو : 3برابر جهان ( ایران 6قلم / جهان 2 قلم )

که گفته اند اولین نتیجه از این قلع و قمع این است که از 800مرگ روزانه ، 300مورد مستقیما به تغذیه نامناسب مربوط است و ال و بل و غیره . خب حالا این وسط من ، خودم ، مقصر نیستم که روش خورد و خوراکم این شده که هر چایی و مایعی رو خیلی شیرین کنم ، به هر غذایی کلی نمک بزنم ، غذا بی نوشابه از گلوم پایین نره ، خورشت رو چرب و چیلی بخورم و بعدش هم مشت مشت قرص بندازم بالا که هزار مرض و در و بی درمون گرفتم ؟

خداییش چند لیوان شیر خورده میشه و چند لیوان نوشابه ؟

آقایونا و خانوما ، ما تو بد راهی افتادیم و داریم سقوط می کنیم . حداقل حواسمون باشه که چی داریم می خوریم . این یه کار رو که می شه کرد . نمی شه ؟