رایحه خوش

سنجاب ها تنها موجودات جنگل هستند که از ابتدای کودکی در گوشه کنار جنگل محلی مختص خود را یافته و بدور از چشم دیگران چیزهای محبوب خود را پنهان می کنند، همه ما هم چیزی و جایی برای پوشیده شدن از نگاه و نظر دیگران داریم، شاید دفترچه ای و قلمی، دفترچه ای که با مرور زمان، خود نیز بر آن نامحرم می شویم، قلم راوی حس های ماست در گوش جان دفترچه مان، حس ها برای زمان خاص زاده می شوند و خارج از آن محدوده زمانی، کم ارزش خواهند شد همچون عطری بر نرمه گوشی که با گذر ایام شاید خاطره ای از بویی باشد و نه رایحه خوش وجودی.

بازی جدید

چند وقتی هست یک بازی جدیدی رو با خودم شروع کردم. اینکه هر کاری که از طرف آدم هایی که باهاشون برخورد دارم اذیتم کرد و عذابم داد توی خاطراتم بگردم و مشابه همون رفتار رو توی یه جایی و یه زمانی از زندگی پیدا کنم و متاسفانه اکثر مواقع هم به جواب می رسم!!!!

 مثال ها و اتفاق ها بعضی وقت ها کوچک هستند و گاهی اوقات بزرگ...

جدیدا هرموقع صدای داد و بیداد همسایه درمیاد دیگه غر نمی زنم که کاش یکی بهشون تذکر بده! بلکه یاد تک تک مهمونی هایی می افتم که گرفتیم و با جیغ و داد و موسیقی و ... از شبمون لذت بردیم و فکر کردیم که حالا یک شبه و همسایه ها تحمل کنند.[خجالت][خجالت]

یا اگر کسی در نهایت خونسردی بی توجه به اینکه شاید کار واجبی داشته باشم من رو بارها و بارها پشت خط منتظر بذاره دیگه مثل سابق جوش نمیارم. چون خودم رو می بینم که با استدلال به زنگ تلفن آلرژی پیدا کردم جواب ندادن به تلفن ها رو توجیح می کردم و حقی برای اونور خطی قائل نمی شدم!!!!!!!![شیطونک]

چندماه پیش وقتی تصادف کردیم و تو بحبوحه کارها باید دنبال بیمه و تعمیر ماشین هم می رفتیم و عصبانی بودم از اینکه یکی دیگه سهل انگاری کرده و مکافاتش برای ماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه چراغی بالای سرم روشن شد که یادته چند سال پیش چطور به یه بنده خدایی زدی و بی خیال که یه کوپن از بیمه ات کنده شد. حالا تازه یادم اومده اون بنده خدا به خاطر بی توجهی من چه مکافاتی رو تحمل کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا وقتی با پخشم چونه می زنم که منضبط باش و رو همون تاریخی که قول دادی چک بده برام تک تک قول هایی که به مشتری ها دادم و بهشون عمل نکردم با خون به جگر شدند تا به نتیجه رسیدند[نیشخند] مرور میشه و دیگه هیچی نمی تونم بگم چون من هم چنین آدمی نبودم که از اون بخوام چنین انتظاری داشته باشم! [ناراحت]

و خیلی مسائل ریز و درشت دیگه.....

حالا دیگه کمتر پیش میاد که به خاطر رفتار آدم ها از کوره در برم چون اکنر مواقع مشابه اش رو تو رفتار خودم پیدا می کنم که گاهی خیلی هم دور نبوده...

حالا با این بازی به این نتیجه دارم می رسم که اگر خودم رو بیشتر زیر و رو کنم بیشتر از چیزی که فکر می کردم  کار می برم و فرصتم برای بیرون کشیدن ایرادهای دیگران کمتر از کم هم میشه...

با این بازی با آرامش بیشتری می تونم بین این همه ایرادی که می دیدم و عذاب می کشیدم زندگی کنم.

نمی دونم چقدر می تونم توش موفق بشم ولی شروعش که بد نبوده برام [چشمک][رضایت]


حرف ساده اما عمل كردن دشوار

توي اين چندين سالي كه از عمر ما مي گذره، حرف هاي قشنگ بسيار شنيده ايم و يا خونده ايم. در اون لحظه هم كلي مور مور و وارد قصر شكلاتي شديم و ابرها زحمت جابجايي ما را مي كشيدن و دقايقي و يا خيلي زور زديم ساعاتي بعدش شمشير خود را از غلاف بيرون كشيديم و ادامه جنگ هاي روزمره!

سرك كشيدن توي زندگي همديگه و مهم تر از اون بر صندلي پادشاهي فهيم دو جهان نشستن و شروع به اندرز دادن، بخش غالبي از شخصيت اكثر ما شده. اينكه براي زندگي ديگران تعيين و تكليف كنيم و راه و از بيراهه براشون نمايان كنيم كه گويا خود آنها كورهاي مادرزاد هستن. اگر هم كمي خنگ بازي دربيارن فحش و بد و بيراه بگيم و هر كجا كه دلمون خواست شيرين بياني هاي خودمون را به اطلاع عموم برسونيم به اين حق كه من بسيار فرد بافرهنگ، با شخصيت، مبادي آداب و همه چيز فهمي هستم.

حرف بسيار ساده اي است حريم شخصي و دموكراسي و كلماتي از اين قبيل. اما براي خود من به شخصه رعايت كامل آنها كاري است دشوار.

خلاصه اينكه دوست بي نامي كه به هر دليلي با يكي از نويسندگان اين وبلاگ مشكل داري. فرض بر اينكه زويا و شايان همه آنچه كه تو گفتي هستن (تاكيد بر فرض هست) ولي شما در حباب چه شخصيتي غوطه ور هستيد؟ 

آن را باید به مرگ من شاد بُدن - کز دست اجل تواند آزاد بُدن

گفت" آقایان ایوان ایلیچ هم مرد"

...

تغییر و تبدیلاتی که احتمالا به دنبال این مرگ در دستگاه دادگستری صورت می‌گرفت ذهن همه را به خود مشغول می‌داشت. اما علاوه بر این افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را می‌شنیدند، طبق معمول، احساس شادی خاصی پدید می‌آورد. خوشحالی از این که او مرد و من نمردم.*

 

راستی که چه شادی مبتذلی!

نمونه‌ای که ذکر شد بیان احساسات پس از شنیدن خبر یک مرگ بود. بسیار دیده‌ و شنیده‌ایم برخی از ما از شنیدن و دامن زدن به نابسامانی‌هایی که در زندگی دیگران هست نیز، از این شادی بی‌نصیب نمی‌مانیم. و در بسیاری موارد فراموش می‌کنیم مرغ حق مترصد رسیدن نوبت ماست تا بر شانه‌امان بنشیند و دل بداندیشانمان را شاد کند. و تنها زمانی متوجه عمق فاجعه می‌شویم که مبتلاییم.

 

* برگرفته از کتاب " مرگ ایوان ایلیچ" نوشته‌ لیو تالستوی.

دل و قلب

قلب نوعی تلمبه است که خون را به همه سلولهای بدن می رساند به عضوهایی که از خون و گوشت هستن، همیشه پر خون است با تپش خود خبر از زنده بودنش می دهد، می تپد و زندگی جاری می شود وقتی هم از کار بیفتد زندگی می میرد، قلب برای اهل فن شناخته شده است و همه دریچه و راه های عبورش، درد و مداوایش را می شناسند. دل اما، گاهی خون می شود، تنگ شده و گاه بسته، بستنی که به غل و زنجیر نیازی نیست، بسته که شد اجازه نمی دهد هوش و حواست پی چیزی یا کسی برود، دل هم می میرد و دوایش کس نمی داند یک طبیب دارد، اوست که می داند و می تواند به کرشمه ای زنده اش کند، درد و درمانش یکی است، حَب نمی خواهد، حُب چاره اش می کند.   

دلتنگی یک واژه است که دلالت می کند بر عملکرد دل، دل هست اما نیست، جا و جِرمی ندارد، تنگ که می شود درد همه وجود را در بر می گیرد، دل صاحب دارد، صاحبدل که باشد همه شور است و نشاط، بی او دلی هم نیست.   

حیوانم آرزوست!

ما انسان ها موجودات عجیبی هستیم. خیلی هم عجیب! خودمان را اشرف مخلوقات می دانیم اما گلاب به روی ماهتان، ریـــــــــــدیم! دور از جان شریفتان بنده مقایسه میکنم  خودم را با گوسفند مثلا! آقا این ها صبح تا شب سرپا ایستاده اند، نه آرتوروزی دارند، نه کمردردی، نه دندان دردی، نه غصه ای، نه  غمی، می خورند و می آشامند. اصلا کلا به جز عشق و حال کردن کاری نمی کنند. زندگی شان این گونه می گذرد و مرگ شان نیز باعث خیر و برکت است. از گوشت و پوستشان بگیر که بدرد بخور است تا کله و پاچه و آنجایشان! ولی ما چی؟! نه زندگی مان زندگی است نه مرگمان! بگذریم!

قبل تر ها فکر می کردم ما آدمیزاد ها چون قدرت تعقل و تفکر داریم از حیوانات برتریم. بعدها فهمیدم همین تفکر کردن باعث می شود ما زرتمان غمسور شود و هر روز در به در دنبال این دکتر و آن دکتر باشیم. اگر فکری نبود غصه ای هم نبود. اگر فکری نبود رقابت و حسادت و کینه و زیرآب زنی هم نبود. گوسفندان محترم فکر نمی کنند، در نتیجه غصه هم نمی خورند، غصه که نمیخورند همیشه شاد و شنگول اند، وقتی که شاد و شنگول باشند انگار هرچی درد و بلاست از وجود فربه شان رخت بر می بندد؛ و هر چه درد و بلاست برای آدمیزاد است و بس!

 

باربط: به نظرتون این خواننده ها که تمام عمر هنری شون (!!) شعرهای بزن و برقص و شیش و هشت می خونن  و دائم میون 7-8 تا دختر جیگر می زنن و می رقصن و انگار نه انگار غمی هم هست و غصه ای هم هست و ایران رو با سوئد و فنلاند اشتباه گرفتند، کمردرد و پادرد میاد سراغشون؟!!

پرواز را بخاطر بسپار!

زمان كودكي عاشق پرواز با هواپيما بودم. اين علاقه هم فقط يكبار در دوران دبستان در سفري به مشهد با هواپيمايي هما برايم محقق شد. ديگه هيچ موقع با هواپيما به سفر نرفتم تا اينكه وارد بازار كار شدم و پرواز با خطوط هوايي مختلف را تجربه كردم. يكبار در ماموريتي بليط هما برايم گرفته شد و تمام اون خاطرات اولين پرواز برايم زنده شد. اما در حين پرواز و بعد از رسيدن به مقصد عطاي هما را به لقايش بخشيدم. پيش خودم گفتم همين هواپيمايي خودمون حداقل مي تونم بفهم چه مرگش شده اما راجع به هما بايد تمام احتمالات را در نظر بگيرم! خلاصه اينكه سال ها از هما بي خبر بودم. تا اينكه هفته پيش باز بدون اينكه حق انتخابي داشته باشم بايد با هما پرواز مي كردم. توي فردوگاه كه بودم تابلوي زير را ديدم.

مكاني صرفا براي پذيرايي از پروازهاي تاخيري!!!

ياد يه جوك افتادم:

يه بنده خدايي داروي سوسك كشي اختراع مي كنه. موقع توضيحش مي گه سوسك را كه ديدين مي گيرنش و از اين دارو در هر چشمش يك قطره مي ريزين. سوسك بعد مدتي كور مي شه و ديگه نمي تونه غذا را پيدا كنه و ظرف دو سه روز از گرسنگي مي ميره. يكي از حاضرين مي گه خب اگه سوسك را بتونيم بگيريم كه با دمپايي يا كفش مي زنيم تو سرش مي ميره!! طرف يك كمي فكر مي كنه مي گه خب آره! از اون راه هم مي شه! 

 

من مخلص شما هستم، نیت مرا بپرس


حدودا هشت ساله بودم، گاهی در آیینه نگاه می‌کردم و خودم را نمی‌شناختم، بارها و بارها پلک می‌زدم و به خودم خیره می‌شدم. گاهی به خود می‌گفتم یعنی دیگران مرا چگونه می‌بینند؟ گاهی به دیگران نگاه می‌کردم و تلاش می‌کردم زندگی را از دریچه دید آنها ببینم. تمرین عجیبی بود. انگار یک لنز دوربین جلوی چشمم گرفته باشم و حرکت کنم. هنوز هم برایم عجیب است در آن سن و سال چگونه به ذهنم خطور می‌کرد شاید بتوانم در وجود دیگران رخنه کنم و دنیا را از دریچه‌ی نگاه آنان ببینم!
سی سال از آن زمان می‌گذرد. جالب است حالا می‌بینم دیگران هم توقع دارند من دنیا را از دریچه‌ی نگاه بقیه ببینم. حرف‌هایی که می‌شنوند، مطالبی را که می‌خوانند همه را برای من بازگو می‌کنند و نظر مرا درباره‌ی نیت نویسنده یا گوینده می‌پرسند.
عجیب نیست؟ حالا که دیگر این توقع را از خودم ندارم و باور کرده‌ام درون ذهن آدمیان هیاهویی‌ است که با هیچ وسیله‌ای نمی‌توانم به آن پی ببرم، دیگران از من می‌خواهند به آن هیاهو دست یابم؟ چگونه ما به این توانایی نرسیده‌ایم که از هر انسان، تنها نیت و مقصود خودش را جویا شویم؟
 

من و ماه

وقتی خنکای هوای پاییزی تراس را به قصد خواب ترک کردم چشمانم با قرص کامل ماه تلاقی کرد و مدتی محو تماشای نور و جذبه اش شدم لحظاتی پلک نزدم گویی تنهایی باعث شده ملایمتر نورافشانی کند یکتا بودنش تنها برای کسانی است که خبر از بی کسی اش ندارند، همراهم شد و روشنی بخش روزهای کم نور و سکوت پر هیاهوی شبهایم، حضورش زندگی ام را دگرگون کرد گویی آفتاب و ستارگان و بلندای آسمان در من و با من بودند.

مدتی گذشت 14 ماه یا هفته و روز را نمی دانم اما حضورش کم رنگ شد هر روز بیشتر دوره ام می کرد و باریکتر می شد گویا بدون آسمان و ستاره هایش چیزی کم داشت با آمدنش عشق را آورد نوعی باز تولید دایمی احساس، وقتی ماه را در اغوش می گرفتم گسترده میشد چون شب و این گستردگی چون لبخندی که تمام پهنای صورت را دگرگون می کند دگرگونم کرد از فرق سر تا نوک پا از حضورش نور و نیرو گرفتم.

خانه دلم را پر از ستارگان کردم گوشه ای از آسمان را برایش عاریه گرفتم اما کفایت نمی کرد باید بودن و نبودنش، کم رنگ و پر رنگ شدنش را می پذیرفتم و نور افشانی بیدریغ و بدون انتخابش را، دیگر به چیزی نمی پرداختم که همه من شده بود، دیده می دید و دل نمی خواست، زمستان رسید و آسمانش زمین دلم را سپید پوش کرد، سپید و سرد، سردی یکنواختی که گرمای حضورش را طلب می کرد، خواهش تن و جانم را شنید و آغوش گشود، خوابیدن در قوس هلال ماه عبارت از لرزیدن های مداوم و حس کردن تمام پستی و بلندیهای سطح ماه، دستانم را داغ و نفسم را به شماره می انداخت، بی حضور ماه، ماهم، هیچ شبی به صبح نمی رسد.