چي مي شه گفت ....

مدتي بود كه در شركتي به عنوان مشاور مشغول كار شده بودم. تمام تلاشم را كردم كه آنچه را كه مي دونم در اختيارشون بگذارم و تا حد ممكن هزينه ها را كاهش بدم. ولي كم كم متوجه تغييراتي در نوع برخورد بعضي از مديران و كاركنان شده بودم. اما از آنجا كه مورد حمايت كامل مدير مربوطه و قائم مقام شركت بودم، بدون توجه به حاشيه ها كارم را انجام مي دادم.

چند روز پيش نامه ايي ديدم كه تقاضاي قطع همكاري را با بنده كرده بودند. توي مدتي كه با اين شركت بودم خيلي چيزها ياد گرفتم. اما در پايان خوشحال بودم كه سرم را زير آب نكردن و محترمانه بهم گفتن كه برو! صرفا براي اينكه ديدن با بودن من امكان بخور بخورها و خيلي مسائل ديگه نيست.

چي مي شه گفت ....

دیدگان!

اسم وبلاگ ما چند نفر، دیدگان به معنی دیدهای مختلف هست. یعنی ما چند نفر هر کدوم چه جوری به اطراف و کلا زندگی نگاه می کنیم.

عکس زیر را نگاه کنید.

برچسبی است که روی درهای متروی شهر بارسلون خودنمایی می کند که مراقب جیب بری باشید! یعنی دز شهری که به قول خیلی ها عروس شهرهای اروپا است (که به نظر من نیست!) اگه کمی حواستون نباشه جیب هاتون را خالی می کنند. یا موبایل را می ببرن!

در ادامه مطلب هم چند تا عکس دیگه گذاشتم.

زشت و زیبا، خوب و بد همه جا هست. همه جور هم می شه به زیبایی ها و زشتی ها نگریست.

 

ادامه نوشته

من مي تونم!

يكي از عادت هاي خوب اينه كه اصولا تو زندگي همديگه هستيم! مثلا رفتيم دكتر منتظر هستيم تا دكتر ما رو ويزيت كنه حساب كتاب مي كنيم كه اين دكتر چقدر درآمد داره. بعدش هم آرزو مي كنيم كه كوفتش بشه! يا مثلا فلاني وضع ماليش خوبه. بعدش مي فهيم كه بر فرض ايشون مهندس فلان رشته هست و خيلي حق به جانب مي گيم مگه چيكار مي كنه كه اين همه درآمد داره! حتما حلال نيست! يعني كلا معيار سنجش، فكر و عقيده و برداشت ما مي باشد.

از طرف ديگه هم اصولا همه فن حريف هستيم. مثلا همه ما حداقل چندباري سعي كرده ايم كه شعر بگيم. حالا بعضي هامون بيخيال شديم بعضي هم اصرار داريم كه پوز حافظ و سعدي را به زمين خواهيم ماليد. مثلا اينجوري:

وولك بگو اين كيه؟ دانيال نريمانيه تنظيمش ها ها مصطفي سلطانيه

امشو مي خوام زن بگيرم ها وي لا يا وا بي لا

يه يار و همدم بگيرم ها وي لا يا وا بي لا (آدم سيب زميني هم مي خواد بگيره يخورده مي گرده و جستجو مي كنه!)

ما مي خوام تاچش كنم ها وي لا يا وا بي لا

تا صبح مي خوام ماچش كنم ها وي لا يا وا بي لا (خب اينها هم دلايل آقا دوماد براي زن گرفتن!!)

اسمش مونا ااا چشم ابروهاش سياه اااا برونزه و بلا اااا خوشگل و مثل ماه ااااا

وايييي به اون روزي كه با ابروهاي باريكه كوچه هاي تاريكه با اون لباي نازي كه تو داري بري با كسي قرار بزاري

ما ديگه قاطي مي كنم تريپ و لاتي مي كنم (انصافا انتخاب به جا و شايسته اي كرده اين آقا دوماد!!)

امشو مي خوام زن بگيرم .....

جونوم جونوم جونوم جونوم

جونوم

اينجا يكسري چيزها مي گه كه نمي فهمم!!! و ادامه داستان را از اينجا مي تونيد گوش كنيد.

حالا جداي شعر بسيار زيبا و دلنشين اين آهنگ، هر جوري هم سعي كردم نشد كمي حركات موزون در اعضا بدن ايجاد كنم. يعني كلا نفهميدم هدف از پخش اين آهنگ چي بوده؟ شكوفايي استعداد ها يا زور زدن براي اينكه بگيم ما هم مي تونيم؟!؟

خيلي هم خوب!!

نه همه جا، ولي يافت مي شود در اداره هاي دولتي و خصوصي كه يك مدير صرف داشتن روابط (البته قابليت هاش هم هست!!!) مي شه مسئول يك بخشي كه هيچي ازش نمي دونه. البته چون جايي بصورت كتبي نوشته نشده كه نمي دونه و اصولا تهمت زدن هم كار بدي هست، پس مي دونه خوب هم مي دونه! يعني انتخاب خيلي خوبيه!

حالا چون نمي دونه و به عبارتي هيچي از كاري كه بايد انجام بده نمي دونه، مجبور مي شه از كسي كه مي دونه كمك بگيره. خيلي هم خوبه اتفاقا. قرار نيست كه همگان همه چيز را بدونن. پس يه نفر مياد مي گه اينطوري خوبه و اونطوري بده. اون هم گوش مي كنه و كلي به به و چه چه مي كنه كه آفرين. يعني تشويق مي كنه. اين هم كه خوبه!

خلاصه كلي زور مي زني و برنامه ريزي و ... كار داره به نتيجه دلخواه مي رسه. ولي دقيقا لحظه آخر مي گه از اون راه نه! اين راه! هيچ دليلي هم نداره! خب اين هم خوبه. چون مدير بايد در مواقع استراتژيك قدرت تصميم گيري داشته باشه!

پس خيلي خوبه كه مديران ما در هر پستي مي تونن مديريت كنن. فقط يه سوال برام پيش اومده كه چرا نتيجه كار اين مديران خوب نيست؟! كل پروسه كه خوبه!!!!

عطر شعر شبانه

دوستانی دارم که بودنشان و مهرشان نتیجه ی نوشتن در یک صفحه است. صفحه ای که به خودی خود هیچ ارزش و مفهومی نداشت. دوستانی که به آن جا سر می زدند، به آن نوشتن و آن صفحه مفهوم بخشیدند.
روزی یکی از این عزیزان در چند کامنت زندگیش را برایم نوشت." اعتمادش برایم ارزشمند بود." روزی دیگر آدرس خواست و تعدادی کتاب به فرزندانم هدیه کرد." محبتش برایم دنیایی می ارزید." جز اولین کسانی بود که دیدم. "رفتارش، سادگیش، اعتماد بنفس و ادبش همه و همه چشمگیر بودند." کم کم با هر شناختی، شخصیتش در نزدم برجسته تر شد. یکی از دوستانم شد، دوستی لایق و قابل احترام.
این دوست زمانی که به زندگی یکی از عزیزترین کسانم رنگ و بویی تازه بخشید، هنگامی که در سخت ترین شرایط در کنارش ماند، وقتی که همراهیش کرد برای دوباره بلند شدن، از دوست بودن فراتر رفت. شد یکی از عزیزانم ... این گل ارزشمند فضای زندگی مان را معطر به مهر کرد ... و امروز، روز اوست ... تولدت مبارک ارکیده ی نازنینم ... شاداب بمانی در کنار عزیزی از عزیزترین هایم. (کتایون)

پ.ن: طبق روال جديد ديدگان، هر دو هفته يكبار چهارشنبه، مطالب آزاد داريم. كه اين هفته  كتايون (صبح بخير) پست را ارسال كرده اند. 

تونل زمان

توي اين همه هياهو و سردرگمي ها گاهي ياد خاطره اي مي افتيم كه تاريخش مال وقتها پيش است اما در خيال ما آنقدرها هم دور نبايد باشد! و يا مي بينيم كه فلان روز خاصي كه منتظرش بوديم همين چند روز ديگه است.

نمي دونم سرعت گردش زمين به دور خودش زياد شده و يا به دور خورشيد، كه خاطرات و آينده اينقدر به ما نزديك هستند. شايد هم  سرعت پيشرفت و تغييرات ما همگام با تغييرات جبري نيست.

دوستي مي گفت خاطرات يعني ثبت لحظه اي از زمان در حال گذر در ذهن. پس وقتي به عقب نگاه مي كني زمان سپري شده با همين خاطرات سنجيده مي شن. مثلا اولين زمان ثبت شده مال يك ماه پيش است و قبلي مال چهار ماه پيش و اون يكي سال گذشته همين موقع. براي همينه كه وقتي به يك سال گذشته نگاه مي كني چون ثبت لحظاتت سه تا بيشتر نبوده پس زمان برات خيلي زود گذشته. ولي الان كه به سال گذشته نگاه مي كنيم اگر براي هر هفته اش بيشتر از يك خاطره نداشته باشم، كمتر هم ندارم اما بازم به نظرم زود گذشته!!؟؟ 

لغت نامه

صبح براي رسيدن به اداره بايد مسير طولاني تري را طي مي كردم. چون كمي هم دير شده بود خوردم به ترافيك به اصطلاح صبحگاهي. نمي دونم چي شد كه ياد مهاجرت افتادم. با خودم داشتم فكر مي كردم كه اصلا چرا بايد مهاجرت كرد؟! سعي كردم يه جوري خيلي بي طرف به موضوع نگاه كنم. يك امتياز مهاجرت مي گرفت و يك امتياز موندن. همينطوري مساوي مي اومدن بالا. رسيدم اداره و كمي اخبار را خوندم. نان گران نمي شود!‌ فلاني مياد مراسم تحليف و اون يكي نمياد! سد فلان آبگيري شده و كلي روستا و آثار باستاني مي ره زير آب! و اخباري از اين دست. كلا يعني استرس و تنش.

اينطوري شد كه يهو ديدم امتياز مهاجرت زد بالا. دليلش را نتونستم خيلي شفاف پيدا كنم ولي فهميدم كه اينجا كلا آرامش داره از فرهنگ نامه لغات زندگي حذف مي شه. 

حرف ساده اما عمل كردن دشوار

توي اين چندين سالي كه از عمر ما مي گذره، حرف هاي قشنگ بسيار شنيده ايم و يا خونده ايم. در اون لحظه هم كلي مور مور و وارد قصر شكلاتي شديم و ابرها زحمت جابجايي ما را مي كشيدن و دقايقي و يا خيلي زور زديم ساعاتي بعدش شمشير خود را از غلاف بيرون كشيديم و ادامه جنگ هاي روزمره!

سرك كشيدن توي زندگي همديگه و مهم تر از اون بر صندلي پادشاهي فهيم دو جهان نشستن و شروع به اندرز دادن، بخش غالبي از شخصيت اكثر ما شده. اينكه براي زندگي ديگران تعيين و تكليف كنيم و راه و از بيراهه براشون نمايان كنيم كه گويا خود آنها كورهاي مادرزاد هستن. اگر هم كمي خنگ بازي دربيارن فحش و بد و بيراه بگيم و هر كجا كه دلمون خواست شيرين بياني هاي خودمون را به اطلاع عموم برسونيم به اين حق كه من بسيار فرد بافرهنگ، با شخصيت، مبادي آداب و همه چيز فهمي هستم.

حرف بسيار ساده اي است حريم شخصي و دموكراسي و كلماتي از اين قبيل. اما براي خود من به شخصه رعايت كامل آنها كاري است دشوار.

خلاصه اينكه دوست بي نامي كه به هر دليلي با يكي از نويسندگان اين وبلاگ مشكل داري. فرض بر اينكه زويا و شايان همه آنچه كه تو گفتي هستن (تاكيد بر فرض هست) ولي شما در حباب چه شخصيتي غوطه ور هستيد؟ 

پرواز را بخاطر بسپار!

زمان كودكي عاشق پرواز با هواپيما بودم. اين علاقه هم فقط يكبار در دوران دبستان در سفري به مشهد با هواپيمايي هما برايم محقق شد. ديگه هيچ موقع با هواپيما به سفر نرفتم تا اينكه وارد بازار كار شدم و پرواز با خطوط هوايي مختلف را تجربه كردم. يكبار در ماموريتي بليط هما برايم گرفته شد و تمام اون خاطرات اولين پرواز برايم زنده شد. اما در حين پرواز و بعد از رسيدن به مقصد عطاي هما را به لقايش بخشيدم. پيش خودم گفتم همين هواپيمايي خودمون حداقل مي تونم بفهم چه مرگش شده اما راجع به هما بايد تمام احتمالات را در نظر بگيرم! خلاصه اينكه سال ها از هما بي خبر بودم. تا اينكه هفته پيش باز بدون اينكه حق انتخابي داشته باشم بايد با هما پرواز مي كردم. توي فردوگاه كه بودم تابلوي زير را ديدم.

مكاني صرفا براي پذيرايي از پروازهاي تاخيري!!!

ياد يه جوك افتادم:

يه بنده خدايي داروي سوسك كشي اختراع مي كنه. موقع توضيحش مي گه سوسك را كه ديدين مي گيرنش و از اين دارو در هر چشمش يك قطره مي ريزين. سوسك بعد مدتي كور مي شه و ديگه نمي تونه غذا را پيدا كنه و ظرف دو سه روز از گرسنگي مي ميره. يكي از حاضرين مي گه خب اگه سوسك را بتونيم بگيريم كه با دمپايي يا كفش مي زنيم تو سرش مي ميره!! طرف يك كمي فكر مي كنه مي گه خب آره! از اون راه هم مي شه! 

 

اميد به آينده

با يك روز تاخير نوشتم كه عذر خواهي مي كنم. راستش ديروز خيلي مشغول بودم.

اين روزها بحث رياست جمهوري خيلي داغ هست و بالاخره هم نتيجه مشخص شد. مردم هم اين انتخاب را جشن گرفتن. شبي كه در ترافيك ديگران بوق ماشين را به صدا در مي آوردند و علامت پيروزي و جيغ و داد و خوشحالي مي كردن، همواره ياد داستان پادشاه و گذرگاه شهر مي افتادم. شهري كه مردمانش بدون هيچ محدوديتي از دروازه اش رفت و آمد مي كردن و ... و در انتها تنها اعتراضي كه بلند مي شوند مبني بر زياد كردن افراد مشغول خدمت هست.

دوره رياست جمهوري داره به پايان مي رسه و دوره جديد شروع مي شه. اميدوارم همانطور كه آقاي روحاني گفتند روزي برسه كه ما هم جشن بگيريم:

روزی که همه جوان‌های ما شاغل بودند و بیکار نبودند آن روز جشن بگیريم؛ 

آن روزی که زندگی مردم در بهبود و رفاه بود آن روز من جشن می‌گیريم؛ 

آن روزی که غمی در چهره کارگر ندیديم آن روز جشن بگیريم؛

 آن روزی که محیط دانشگاه محیط صفا و نشاط و علم و دانش بود آن روز جشن می‌گیريم؛

 آن روزی که ایران در جایگاه غرور و افتخار در سراسر جهان بود آن روز جشن می‌گیريم؛ 

آن روزی که تحریم را در هم شکستم و روابط خوب با دنیا برقرار کردیم آن روز ما جشن می‌گیریم؛ 

آن روزی که صادرات غیر نفتی ما بر واردات ترجیح پیدا کرد آن روز جشن می‌گیريم؛ 

آن روزی که مردم ما احساس رضایت کردند آن روز، روز جشن ما است، روز پایکوبی ما هست؛ 

روزی که لبخند بر لب پیر و جوان، زن و مرد، روستایی و شهری و سراسری کشور ما شاهد باشیم، روز جشن ملی ما خواهد بود.

 به امید آن روز 

سيستم

يكسري اعداد ديگه واسه ما آشنا شده. مثلا عدد سه هزار! هر چند هيچ موقع هم اتفاق خاصي نيفتاده و مرور زمان باعث فراموشي اتفاق هايي از اين نوع و دسته شده است.

چند ماه پيش بخاطر اختلاف حسابي چند تا از چك هام برگشت خورد. وقتي كار تمام شد و به توافق رسيديم يكي از چك ها از زمان برگشت خوردن آن بيش از ده روز گذشته بود. هنگام پاس شدن چك مسئول باجه بهم گفت كه بايد اين را رفع سو اثر كني. بعد از اون روز آنقدر داستان هاي مختلف پيش اومد كه هيچ موقع وقتي را براي رفع سو اثر نذاشتم. تا اينكه دسته چكم در شرف تموم شدن بود كه درخواست دسته چك جديد دادم كه معلوم شد اون چك كذايي هنوز در سيستم ثبت هست.

بايد مي رفتم پيش رئيس شعبه و استعلام مجدد و پرداخت شش هزار تومان بابت رفع سو اثر. چند روز بعد براي گرفتن نتيجه استعلام رفتم پيش رئيس. معلوم شد كه در فلان روز چك من برگشت خورده اما تاريخي از پاس شدن چك نبود! همچنين معلوم شد كه بنده در تاريخ 20/01/1391 از بانك صادرات وام چهار ميليون توماني گرفتم!!!! حالا از من انكار كه من توي تمام اين سال ها حتي يك بار هم در بانك صادرات حساب هم باز نكردم چه برسه به گرفتن وام و از رييس شعبه دست انداختن كه برو پسر جون من خودم گنجشك رنگ مي كنم به جاي قناري مي فروشم!! ولي خب كد ملي و كليه مشخصات بنده گوياي گرفتن وام بود!!!! از اون جالب تر اينكه بنده حدود پنج سال پيش يك وام مسكن دوازده ميليوني گرفتم و در اين سال ها مشغول پرداخت اقساط آن بودم ولي در استعلام اثري از آن وام نبود!

خلاصه اينكه سيستم بانكي بسيار دقيق است!‌ من وام مي گيرم به اسم اون يكي! آن يكي وام مي گيره به اسم من! حالا مي فهمم كه چرا بانك ها اين همه معوقه دارن و دستشون هم به هيچ جايي بند نيست!

اگر يهو موقع خروج از كشور به عنوان بدهكار بزرگ سيستم بانكي دستگير شدين زياد شكه نشين! چيزي نيست اشتباه شده!‌ ولي خب يخورده زمان مي بره تا بتونين ثابت كنيد. البته اگه زمان لازم را داشته باشيد!

اين عمر گران مي گذرد

خوش گذشت! خوب بود بالاخره يه آب و هوايي عوض كرديم! اي همچين بگي نگي يه سفري بود ديگه! ...

جملاتي از اين دست سخناني هستند كه بعد از سفر معمولا مي گيم. چه در منزل شخصي سكني كرده باشيم و يا در ويلا و يا خانه دوستي باشيم. بعدش هم تعارف ها و تمجيد ها از مهمان نوازي هاي انجام شده و ...

ولي به قول سردبير محترم وقتي لحظات مال تو باشند ديگه دنيا مال تو است. پس هر جا كه هستي مال تو است.

دو راهي

وقتي سر دو راهي قرار مي گيريد طبيعتا نگاه مي كنيد كه كدوم راه بهتر هست. به عبارتي همه چيز را مي گذاريد توي كفه ترازو و اون كفه ايي كه سنگين تر هست را انتخاب مي كنيد. ولي اگه دو كفه يكسان ايستاد چيكار مي كنيد؟ هر دو راه فعلا يكسان به نظر مياد اما كاملا جدا از هم هستن. 

دو دوتا = ؟

مادربزرگ همسري كه خداوند حفظش كند سني ازش گذشته است. تحصيلات آنچناني ندارد و شايد به غير از قرآن كتاب ديگري هم نخوانده باشد. با وبلاگ و اينترنت هم كاملا غريبه است. ولي در عجبم كه فرزندان اين مادر همان هايي هستند كه علم روانشناسي و تربيت كودك و ... همگي سعي در ارائه راهكارهايي براي داشتن اين چنين فرزنداني دارند.

نمي فهمم چه اتفاقي مي افتد كه بعضي از آدم ها علم را به زانو در ميارن!؟ فقط يك موردي كه تونستم ببينم و دركش كنم اين بود كه فرزند بزرگ اين مادر كه خود سني در حدود 80 سال دارد، بعد از انجام يك عمل بسيار سخت و چهل روز بستري بودن در بيمارستان و اينكه حتي به سختي تا دم در اتاقش مي تواند راه برود، خود را ملزم مي داند كه عيد به ديدن مادر برود و با تمام سختي ها مي رود. 

سال جديد

سال جديد خيلي متفاوت از تمامي سال هاي پيش برام شروع شد. تجربه هاي جديدي داشتم. رفت و آمد هاي بيشماري كه ترجيح داديم يك روز را كامل تعطيل كنيم و فقط خودمون باشيم. با تمام خستگي هايي كه دارد ولي دوستش دارم. اميدوارم امسال همون سالي باشد كه در سال هاي ديگه بشه پسورد ايميل ها و ياد آور خاطرات قشنگتون.



شادباش

وسط سفرهای نوروزی هستم و اینجا گرگان هست و سال خوبی برای همتون آرزو دارم  نقل قول از پیامکی از آقا سعید، آرزویم برایت این است در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن، آرام قدم برداری برای زندگی کردن

آرامشم آرزو است!

معمولا يكي از كارهاي هر روز من خوندن خبرهاي مختلف هست. خبرهايي مثل اين و اون و اين يكي و آن يكي. معمولا هم توي هر خبر يك سوال ذهنم را مشغول مي كنه و بعدش هم فراموش مي شه . مثلا اينكه توي خبر اين، خودرو سازي و نفت چه ربطي به هم داره كه يك مدير قابليت مديريت هر دو را داره! و يا در خبر اون، اگر اون هواپپما تا ونزوئلا مي تونه بره چرا هر روز در مسيرهاي كوتاهي مثل تركيه و امارات داره پرواز مي كنه. در خبر اين يكي هم وجه مشترك اين سياستمداران برام جالبه و اينكه چرا اونهايي كه نامهاي نيك تري دارن موميايي نشدن اما بيشتر در يادها هستن! و در آخر هم در آن يكي،‌ تورم حداقل 200 درصدي و حالا دعوا بين 18 و يا 20 درصدي براي افزايش دستمزد!

يك استخر آروم در محيطي ساكت را در نظر بگيريد كه سنگي در داخلش مي افته. خيلي جلب توجه مي كنه. اينطور نيست؟ حالا باراني از همون سنگ را داخل يك درياي مواج خروشان در نظر بگيريد. اصلا صدايي به نظر مياد؟ مملكت ما هم شده دريايي كه باران سنگ ها و حتي صخره ها و كوه ها هم ديگر صدايي نداره. مشكل شده در آغوش گرفتن مادر چاوز و البته هفته بعد فراموش كردنش و مشكل ديگري و ... .

من دموكرات هستم!

يه واژه هست به نام "دموكراسي". يعني حكومت مردم بر خود. به عبارت ساده تر يعني تصميم اكثريت هر چي باشد. اما همين دموكراسي مدل هاي مختلف داره. مثلا سوسيال دموكرات داريم و يا ليبرال دموكرات! دموكراسي چند حزبي داريم و تك حزبي و ...  كه هر كدام با ديگري تفاوت هاي اساسي داره.

از ديد من حداقل تو اين جامعه اي كه الان دارم زندگي مي كنم هر كدام از ما به تنهايي ديكتاتورهايي هستيم كه براي معني كردن دموكراسي بالاخره يكي از شاخه هايش را با كمي تزئينات دلخواه به خود مرتبط مي كنيم و با اين لباس فاخر قدم هايي بر مي داريم كه به خيال خود عرش را مي لرزانيم!

دخالت كردن توي زندگي همديگر، تحميل نظرات خود و زير سوال بردن عقايد و رفتار ديگران و ... حتي اگر دايه دموكراسي داشته باشيم از موارد ديكتاتوري است. كار گروهي هم كمي دموكراسي نياز داره. البته اين كمي هم مي شه ازش تعابير مختلف داشت!

بچه ها متشکریم

نوزدم بهمن نود و یک روزی بود که داستان اوج و دو اپسیلون تغییر کرد. از دو دوست وبلاگی که حتی سال ها همدیگر را ندیده بودن، الان در کنار هم ثانیه ها را با هم سپری می کنن. داستان این رسیدن برای ما خیلی قشنگه. آنقدر زیبایی هایی مختلفی دارد که خود ما حالا حالاها وقت نیاز داریم که مرورشون کنیم و از بازگو کردنش انرژی بگیریم. 

اول از همه صبح خواهر عزیزم بخیر باشه و ممنون از تمامی زحماتی که کشید. دوست وبلاگی خیلی از شماها ولی می تونم با افتخار بگم خواهر بزرگ من.

ممنونم ازت نوید عزیز که هرچند دوری از ما ولی کادوی قشنگت به دست ما رسید و در رهگذار عمر خاطرات قشنگی باهات دارم.

خشت خشت زندگی ات زیبا آقا سعید که قلم توانی برای بیان محبت هایت ندارد.

علی و باران عزیز. رگبارهای عشق در زندگیتون پایدار.

سحر و عسل و همسر گرامی. امیدوارم روزی توان جبران زحمات شما را داشته باشم.

سوری و آیسل نازنین و آقا رضای دوست داشتنی. سپاسگزار تمامی محبت هاتون هستم. محبت هایی به زلالی دل های پاکتون و قشنگی عشق های خانوادتون.

زویای مهربان امیدوارم کلمات رمزهایت همواره با شادی زندگی همراه باشد.

جواد عزیزم بودنت باعث شادی است. لحظات همواره شاد. داشتن دوستی مثل تو قوت قلب است.

شرمنده دوستانی هستم که توان دعوتشان را نداشتیم. اما قلبا همتون را دوست دارم. فعلا برم استراحت کنم که دیگه یکی از نسوان تا آخر عمر در جبهه بنده حضور دارند!

 

از تو می پرسم، بگو

چکیده ی این سالهایی که وبلاگ می نویسین یا می خونین،چیه؟ اگر بخواین ماحصل و نتیجه ی اونو توی یک جمله  جمع کنین، اون جمله چیه؟

 دوستان گرامی، به دلیل مشغله ی زیاد امکان پاسخ دادن به کامنتها برایم وجود ندارد.شرمنده

من بفهم و تو نفهم!

می شه فهمید کی شب صبح شده و یا صبح به شب تبدیل می شه؟ مرز این دو کاملا مشخص هست؟ اینقدر آرام و بی سر و صدا اتفاق می افته که ناگهان می بینی صبح، شب شده و شب، صبح.

مرز بین فهمیدن و نفهمیدن مشخصه؟

چه جوری اینقدر راحت خودمون را فهیم مطلق می دونیم و اون یکی را نفهم مادر زاد؟

فیلسوفی از شاگردهاش سوال کرد این جسم چه رنگی است؟ شاگردها به اتفاق جواب دادن قرمز. استاد چراغ ها را خاموش کرد و سوالش را دوباره پرسید. شاگردها ... .

یک دو سه امتحان می کنیم ...

هر چي ذهنم را چپ و راست كردم و آلبوم عكس ديدم و ... هيچي پيدا نكردم كه بخوام يه جوري به اين اولين پست ربطش بدم! بخاطر همین این قسمتش را واگذار می کنم به خودتون و بعدش می گم "درود بر تک تک شما".  

و اما ...

احتمال زياد شما هم تجربه ترافيك شديدی را داشتین كه کمی غیر عادی به نظر می رسیده! و بعد از دقايقي يا ساعاتي (!) فردی یا افرادی را به نام پليس زیارت کردین که مسئوليت كنترل تردد را به عهده گرفته كه اگر همانند روزهاي پيش حضور نداشتن، ترافيك روان تر بود! البته خب يكسري جاها هم با بودنشون ترافيك روان تر مي شه.

يه جاهايي تو زندگي هم همين اتفاق مي افته. اگه مثل پليس نخواهيم ترافيك مشكلات را مديريت كنيم خود مشكلات راهشون را پيدا مي كنن و سريع تر از اينكه ما بخواهيم تشخيص بديم كدوم مهم تره و راه را براي اون باز كنيم، همشون با هم راهشون را پيدا مي كنن و مي رن. گاهي فقط نظاره كردن جواب حل مشكلاته.

و بعدش ...

اين نسوان كمي از اين رجال ياد بگيرين كه از بچگی اينقدر ماه تشريف دارن. (عكس متحرك است و كمي تامل لازم داره!)