فرض کنید من برای فرو کردن اعتقاد و اندیشه ام به مغز شما با یک دروغ آغاز کنم. از آنجا که ماه هیچ وقت پشت ابر نمی ماند دروغم برملا می شود. من برای اینکه اعتماد شما را جلب کنم و اعتقادم را بیشتر فرو کنم، دروغی بزرگتر به شما میگویم. پس از چندی باز لو می روم. من دروغم را بزرگتر تقدیم شما میکنم. وظیفه خود می دانم که حتی شده با نیرنگ و فریب و دروغ، اعتقاداتم را به خورد شما بدهم. باز دستم رو می شود. این بار دروغ را خیلی بزرگتر و پیچیده تر و عجیب تر حضورتان تقدیم می کنم. و باز عده ای از شما دستم را می خوانید! آهسته آهسته شما از من متنفر می شوید. اعتمادتان به من از بین می رود. اجازه نمی دهید حتی یک کلام حرف بزنم. اگر سلام خشک و خالی هم بهتان بکنم می گویید «خفه شو مرتیکه دروغگو! سلام کردنت هم الکیه!!». و این گونه است که من و اعتقاداتم در پیش شما رنگ می بازند. اعتقاداتی که شاید من و شما در خیلی جاهایش مشترک بودیم ولی به خاطر دروغهای پی در پی من، نه اعتقادی برای شما ماند و نه اعتبار و آبرویی برای من!

بله! این بود انشای من!

 

بی ربط: کارهای مقدماتی نمایشگاه کتاب شروع شده. وقتم به شدت محدود است. از همه دوستان و عزیزان و دلبران و دلبرکان و بزرگان و خردان و علما و فضلا عذرخواهم شدید