وقتی خنکای هوای پاییزی تراس را به قصد خواب ترک کردم چشمانم با قرص کامل ماه تلاقی کرد و مدتی محو تماشای نور و جذبه اش شدم لحظاتی پلک نزدم گویی تنهایی باعث شده ملایمتر نورافشانی کند یکتا بودنش تنها برای کسانی است که خبر از بی کسی اش ندارند، همراهم شد و روشنی بخش روزهای کم نور و سکوت پر هیاهوی شبهایم، حضورش زندگی ام را دگرگون کرد گویی آفتاب و ستارگان و بلندای آسمان در من و با من بودند.
مدتی گذشت 14 ماه یا هفته و روز را نمی دانم اما حضورش کم رنگ شد هر روز بیشتر دوره ام می کرد و باریکتر می شد گویا بدون آسمان و ستاره هایش چیزی کم داشت با آمدنش عشق را آورد نوعی باز تولید دایمی احساس، وقتی ماه را در اغوش می گرفتم گسترده میشد چون شب و این گستردگی چون لبخندی که تمام پهنای صورت را دگرگون می کند دگرگونم کرد از فرق سر تا نوک پا از حضورش نور و نیرو گرفتم.
خانه دلم را پر از ستارگان کردم گوشه ای از آسمان را برایش عاریه گرفتم اما کفایت نمی کرد باید بودن و نبودنش، کم رنگ و پر رنگ شدنش را می پذیرفتم و نور افشانی بیدریغ و بدون انتخابش را، دیگر به چیزی نمی پرداختم که همه من شده بود، دیده می دید و دل نمی خواست، زمستان رسید و آسمانش زمین دلم را سپید پوش کرد، سپید و سرد، سردی یکنواختی که گرمای حضورش را طلب می کرد، خواهش تن و جانم را شنید و آغوش گشود، خوابیدن در قوس هلال ماه عبارت از لرزیدن های مداوم و حس کردن تمام پستی و بلندیهای سطح ماه، دستانم را داغ و نفسم را به شماره می انداخت، بی حضور ماه، ماهم، هیچ شبی به صبح نمی رسد.