ما چند نفر

وقتی دو یا چند نوع مواد و مصالح را در یک ظرف بریزیم که با هم سازگاری نداشته باشند و فقط به صورت فیزیکی با هم قاطی شوند و هر یک خاصیت و رنگ و بوی خود را حفظ کنند و از همدیگر متاثر نشوند اینان تنها با هم مخلوط شده اند اما چنانچه به یکدیگر اثر گذاشته و باعث تغییر هم شوند، یعنی ضمن داشتن برخی خواص قبلی از دیگری هم متاثر شوند آنگاه یک محلول را تشکیل میدهند، در زندگی و روابط اجتماعی نیز به همین منوال است، جمع می شویم تا از هم یاد بگیریم و به هم نزدیک شویم اما تافته جدا بافته هم نشویم.

دیدگان طی ده ماه گذشته و با همراهی ده نفر که اغلب وبلاگهای شخصی خود را به دلایل مختلف تعطیل یا نیمه تعطیل کرده بودند و به منظور دور هم بودن با توجه به شناختی که از هم بدست آورده بودیم، شناختی در ابتدا مَجازی که در ادامه خود را مُجاز دانستیم که در گستره دوستان هم وارد شویم و شدیم، در این بین برخی از دوستان به دلایل خاص خود از این جمع جدا شدند اما دلیل اصلی ساختن این وبلاگ باعث کمرنگ شدن و پرچم نیمه افراشته دیدگان شد، یعنی مشغله و کمبود وقت، با توافق دوستان دیدگانی و ضمن پوزش از عزیزانی که همراهی خود را با دادن کامنت و اظهار نظر ابراز کرده و تشکر از خواننده های خاموش، دیدگان از این به بعد به روز نخواهد شد.

 

با من قدم بزن

فردی که برای تغییر شرایط خود قدم بر ندارد و در انتظار دیگران بماند چه این دیگران زنده باشند و حاضر یا ناپیدا و در ماورء، همان کسی است که همیشه در گذشته سیر می کند و یکی را می یابد تا تقصیر همه ناکامی های خود و جامعه را به گردنش بیندازد و شالوده آینده اش رویا هست و خیالبافی و ناکامی هایش تقدیر. 

جمع نشین، ورنه پریشان شوی

خواستم از کم رنگ بودن اعتقادات و سطحی بودن باور دینی نسلهای جدید بنویسم و رابطه میزان آگاهی مردم با بی باوریشان ذهنم یاری نکرد، خواستم از بی وفایی و کم مهری همسران نسبت به هم و قانون و تفکری که چند همسری را رواج میدهد بنویسم که به دلایلی ننوشتم، از رابطه ماه و اثر معنوی اش بر احساسات لطیف انسانها، از حیوان مورد علاقه ام گرگ و... هیچکدام را نتوانستم جمع بندی کنم و این اتفاق نمی افتد مگر فکری پریشان باشد. 

نکند کسی زخوشی سفر

آدمی برای رسیدن به زندگی بهتر و آرامش گاه از محل زندگی با تمام وابستگی هایش دل کنده و هجرت میکند، می رود تا به بهتر برسد و باید رفت تا فهمید، نه آنان که می مانند ضعیف هستند و نه آنان که می روند شجاع، صرفا یک انتخاب است بین ماندن و پذیرش شرایط و رفتن به سوی کمتر شناخته ها برای دیدن و تجربه یک زندگی که شاید بهتر باشد. آنکه می ماند به میل شخصی یا جبر مانده و آنکه می رود برای رسیدن به آسایش و با تحمل درد غربت و با همه دلتنگی ها می رود.

اغلب در خلوت نه این راضی است و نه آن، مانده از خود می پرسد که رفته چه ها که دارد و رفته، پرسش می کند که چه داشته ها بجا نهاده در پستوی گذشته اش.   

خویش را صافی کن از اوصاف خود

اگر اندازه و ابعاد بدن انسان با قیافه اش تغییر کند به گونه ای که شبیه آنچه بوده، نباشد، این فرد عوض شده و دیگری می شود؟ به یقین نمی شود، وقتی جسم و کالبدی که معرف من است تغییر کند چه چیزی نماد آن "من" قبلی است؟ معرف هر فرد احساس، افکار و ذهن اوست که با عوض شدن ظاهر و جسم هم ماندگار است. 

نام را بر کالبد و جسم آدمی نمی نهند چه قبل از تولد هم شاید نامی برایمان انتخاب کنند آنگاه که تنها مدت کوتاهی از بسته شدن نطفه می گذرد و نه جسمی هست و نه جنسیتی، نام معرف وجود و روان فرد هست، تن را می توان در بند کرد اما اندیشه و احساس را هرگز، سالها قبل جمله ای از تن فروشی شنیدم یا خواندم : "تنها جسم مرا صاحب شده اند" جسمی که ارزش وجودی "من" نیست، من عاشق بودم و عاشق شدم، روح من از آن کسی است که دوست دارمش، تنها متعلق به اوست.

فصل من پاییز

فصلها یا رنگ دارند یا نمادی از دما هستن بهار سبز است و تابستان گرم، پاییز مادر رنگهاست و زمستان سرد و سپید. کودکی بهار فصلهای زندگی و تابستان نمودی از جوانی که خود شروع بلوغ است بلوغ فکری و جسمی که لازمه فصل پختگی است و پاییز چون میانسالی، پایان فصل گرم و زایش رنگها، رنگ در رنگ، موسم بارش، باد و ریزشها، سرمای پیری هم یادآور زمستان و دیدن رویا، گرد برف بر سر می نشیند همو که نشانی از شروعِ پایان فصلهای زندگی است و حرارات را و شر و شور سر را آرام می کند. عروس فصلها پاییز است وقتی که برگهای سرما زده الوان می شوند، سبز و زرد در کنار هم با نقشی که نارنجی و صورتی می زنند  پیراهن رنگرزان را به تصویر می کشد، بادهایی ملایم و گاه تند فاصله نوک درخت تا روی سفره زمین را پیوسته می کند از برگهای رقصان، برخی نیز با همه کم توانی پا سست نمی کنند و شاخه را تنها نمی گذارند، تنهایی درختان در فصل خواب و سرما، فصلی که یادآور تنهایی انسان است در زمستان زندگی.

ادامه نوشته

رایحه خوش

سنجاب ها تنها موجودات جنگل هستند که از ابتدای کودکی در گوشه کنار جنگل محلی مختص خود را یافته و بدور از چشم دیگران چیزهای محبوب خود را پنهان می کنند، همه ما هم چیزی و جایی برای پوشیده شدن از نگاه و نظر دیگران داریم، شاید دفترچه ای و قلمی، دفترچه ای که با مرور زمان، خود نیز بر آن نامحرم می شویم، قلم راوی حس های ماست در گوش جان دفترچه مان، حس ها برای زمان خاص زاده می شوند و خارج از آن محدوده زمانی، کم ارزش خواهند شد همچون عطری بر نرمه گوشی که با گذر ایام شاید خاطره ای از بویی باشد و نه رایحه خوش وجودی.

دل و قلب

قلب نوعی تلمبه است که خون را به همه سلولهای بدن می رساند به عضوهایی که از خون و گوشت هستن، همیشه پر خون است با تپش خود خبر از زنده بودنش می دهد، می تپد و زندگی جاری می شود وقتی هم از کار بیفتد زندگی می میرد، قلب برای اهل فن شناخته شده است و همه دریچه و راه های عبورش، درد و مداوایش را می شناسند. دل اما، گاهی خون می شود، تنگ شده و گاه بسته، بستنی که به غل و زنجیر نیازی نیست، بسته که شد اجازه نمی دهد هوش و حواست پی چیزی یا کسی برود، دل هم می میرد و دوایش کس نمی داند یک طبیب دارد، اوست که می داند و می تواند به کرشمه ای زنده اش کند، درد و درمانش یکی است، حَب نمی خواهد، حُب چاره اش می کند.   

دلتنگی یک واژه است که دلالت می کند بر عملکرد دل، دل هست اما نیست، جا و جِرمی ندارد، تنگ که می شود درد همه وجود را در بر می گیرد، دل صاحب دارد، صاحبدل که باشد همه شور است و نشاط، بی او دلی هم نیست.   

من و ماه

وقتی خنکای هوای پاییزی تراس را به قصد خواب ترک کردم چشمانم با قرص کامل ماه تلاقی کرد و مدتی محو تماشای نور و جذبه اش شدم لحظاتی پلک نزدم گویی تنهایی باعث شده ملایمتر نورافشانی کند یکتا بودنش تنها برای کسانی است که خبر از بی کسی اش ندارند، همراهم شد و روشنی بخش روزهای کم نور و سکوت پر هیاهوی شبهایم، حضورش زندگی ام را دگرگون کرد گویی آفتاب و ستارگان و بلندای آسمان در من و با من بودند.

مدتی گذشت 14 ماه یا هفته و روز را نمی دانم اما حضورش کم رنگ شد هر روز بیشتر دوره ام می کرد و باریکتر می شد گویا بدون آسمان و ستاره هایش چیزی کم داشت با آمدنش عشق را آورد نوعی باز تولید دایمی احساس، وقتی ماه را در اغوش می گرفتم گسترده میشد چون شب و این گستردگی چون لبخندی که تمام پهنای صورت را دگرگون می کند دگرگونم کرد از فرق سر تا نوک پا از حضورش نور و نیرو گرفتم.

خانه دلم را پر از ستارگان کردم گوشه ای از آسمان را برایش عاریه گرفتم اما کفایت نمی کرد باید بودن و نبودنش، کم رنگ و پر رنگ شدنش را می پذیرفتم و نور افشانی بیدریغ و بدون انتخابش را، دیگر به چیزی نمی پرداختم که همه من شده بود، دیده می دید و دل نمی خواست، زمستان رسید و آسمانش زمین دلم را سپید پوش کرد، سپید و سرد، سردی یکنواختی که گرمای حضورش را طلب می کرد، خواهش تن و جانم را شنید و آغوش گشود، خوابیدن در قوس هلال ماه عبارت از لرزیدن های مداوم و حس کردن تمام پستی و بلندیهای سطح ماه، دستانم را داغ و نفسم را به شماره می انداخت، بی حضور ماه، ماهم، هیچ شبی به صبح نمی رسد.  



یک با یک برابر هست؟

غم و شادی از یک جنس نیستن که بشه در کفه ترازو قرار بدیم چون جِرم غم به مراتب بیشتر از شادی است، وزین است و تحملش دشوار به همین دلیل اثرش تا مدتها ماندگار است شادی اما زود فراموش میشه و مهمان یکی دوروزه ماست اگر برای اینها و سایر عواطف و حسها واحدی برای اندازه گیری وجود داشت میشد فهمید که یک واحد از هر درد به مراتب سنگین تر از یک واحد لذت میتونه باشه.

 وقتی برای دوست، فرزند یا عزیزی موردی پیش میاد که همراه با درد هست شادی و لذت خود را فراموش میکنیم چون اون درد از لذت ما برتر و مهمتره یا ذهن ما اونو برتر میدونه.

این چنین قسمت ز کی آموختی

برای ناشتای جمعه اُملت می پختم جالب اینکه بعد از سالها تخم مرغی شکستم که دو زرده داشت، باوری قدیمی میگه اگر زنی آبستن تخم مرغی بشکند و دو زرده باشد فرزند او با چشمان آبی بدنیا میاد، یقینا نه زنم و نه آبستن و در پی تعبیرش ذهنم هیچ فرازی ندید تا اینکه برنامه شبکه من و تو خبری از انتخابات پخش کرد آنوقت ذهنم فرود آمد بر لقلقه فکری این روزهای مردم، مردمی که اوضاع را آبستن خبرهای داغ می بینند و محرز شدن صلاحیتها همان تخم دوزرده ای بود که گذاشته اند و فرزند ناخلف نیز شدت تحریم توسط چشم آبیهای کشورهای غربی و جالب اینکه خبر بعدی هم از دو کُره بود، شمالی و جنوبی ، همان که سالها به فکر رقابت و جلو زدن از جنوبی اش بودیم و به شمالی اش رسیدیم. 

زندگی صحنه بازی است

برتری اجرای نمایش تاتر نسبت به سینما بر کسی پوشیده نیست چه هنرپیشه سینما با تکرار و تمرین سروکار داشته هم چنین گفتمان و رفتار و حالات چهره توسط راهنما و کارگردان اصلاح شده و صحنه های زیبایی را خلق می کنند اما در اجرای زنده تاتر، اشتباه در اجرا موجب شکل گیری شخصیت کاری و هنری وی می شود، زندگی صحنه تاتر را می ماند و هچ ابزاری برای تشخیص تصمیم درست وجود نداشته چون هیچ مقایسه ای امکان ندارد آخر همه چیز برای بار نخست اتفاق می افتد، زندگی تمرین ندارد و تنها یکبار است، یک بازی تکرار نشدنی.  

آتش در نیستان

زبانه های آتش در رنگها و شکل های مختلف خلق می شوند، حرکت کرده و به دنیا می آیند، به هم می پیوندند و مدتی با هم می مانند و در هم می پیچند سپس می میرند، شباهت بسیاری بین زبانه های آتش و انسانها وجود دارد.

می‌دوید از جهل خود بالا و پست

تا وقتی آدمی از نعمت نادانی بهره دارد و به آنچه ورای جهل هست امید، این کنجکاوی بانی شکوفایی و اعتلای بشر می شود در غیر اینصورت هنوز غار نشین برگ پوشی بیش نبودیم. 

در این بخشش چه نزدیکان چه دوران

همه ارث و میراثم را می بخشم، همه را، حتی خدای موروثی ام را.



ادامه نوشته

من نیِم شاکی روایت می کنم

در برهه ای از تاریخ که مورخ مجیزگوی حاکم ستمکار است متهم و مجرم بودن شرافت دارد به شاکیان بی عمل و شاهدان خاموش، بی واسطه مورخ نمی توان تاریخ را شناخت همان مورخی که درگیر مسائل درونی خود بوده و نگارش او بی تاثیر از مناسبات اعتقادی، اجتماعی و فرهنگی وی نخواهد بود.

آدمی

نان داشتن و گرسنه ماندن، چشم داشتن و ندیدن، پر داشتن و نپریدن و پا داشتن و راه نرفتن به همان دشواری است که قدرت داشته باشی و زور نگویی.

گرگ و میش

به هوای صبحگاهی و شامگاه که تاریکی و روشنایی جای خود را عوض می کنند گرگ و میش گویند همان حالتی که هوا نه روشن است و نه تاریک موقعی که تشخیص شرایط و چهره ها وحالات سخت می شود، گرگها بدلیل هوش خود از این موقعیتها استفاده کرده و به گله گوسفندان حمله می کنند.
سگها به وفاداری شهره هستند، برخی از سگهای گله که مدتها گرسنگی می کشند نیاز خود را بر وفا و سرشت طبیعی خود ترجیح داده و با گرگها شریک شده و در ضیافت آنها میهمان می شوند و پس از سور چرانی به نزد گله باز می گردند، چوپانها به این سگها، گرگ و میش می گویند.
در ایل بختیاری مَثَلی هست که می گوید : به میش ایگو بِجِه، به گرگ ایگو بِگِرس (به میش میگه بدو و به گرگ میگه بگیرش) گاهی برخی از ما انسانها هم در شرایط گرگ و میش قرار گرفته و خواسته و نیازمان بر وجدان، شرف و انسانیتمان می چربد

دیوانه به کار خویش هوشیار است

عدم تعهد به قانون و قوائد، بی پروایی در انجام امور، خندیدن به وقت شادی و گریه کردن در زمان ناراحتی، آشکار بودن احساس درونی از حالات چهره، نداشتن کینه مگر در صورت آسیب دیدن، صداقت در گفتار و کردار و پرهیز از دروغ، قضاوت نکردن دیگران به خاطر قیافه، دارایی، مقام و جنسیت آنها و ختم کلام کسی که از قوه تعقل کمتر بهره دارد را دیوانه گویند به راستی کدام انسان تریم اینان که آن همه خصلت نیک دارند و این یک ندارند یا ما که آن بسیار نداشته و فکر میکنیم این یکی را داریم؟ 

ما  سبکباریم ، از لغزیدنِ ما چاره  نیست

عاقلان با این گران سنگی، چرا لغزیده اند

مورچگان را چو بود اتفاق ، شیر ژیان را بدرانند پوست

 

برای کار گروهی باید رفتاری از خود بروز دهیم که سلیقه اکثریت افراد تیم را مدِ نظر داشته باشیم و این میسّر نیست مگر نقاط و اهداف مشترکی وجود داشته باشد، یک گروه از افرادی تشکیل میشود که به یقین هم رای و نظر نخواهند بود و این بدان معنا نیست که نتوان کار گروهی کرد، لازمه شروع و ادامه مسیر تا رسیدن به هدف نیاز مبرم به نرمش در رفتار و گفتار، بالا بردن آستانه تحمل جهت شنیدن نظرات مخالف، رعایت توافقات گروهی حتی خلاف نظر ما و احترام به عقاید و نظرات دیگران دارد که همه اینها منافاتی با استقلال رای و دفاع از مواضع شخصی ندارند.
انتظار و توقع بیجا، قهر کردن، استفاده از واسطه برای اثبات حرفهای خود هم چنین استفاده از نیش و کنایه در ابراز نظر و در نهایت پرهیز از گفتمان مستقیم موانعی است که ادامه کار را مختل می کند .
افرادی که جهت رسیدن به اهدافی مشترک ضمن هماهنگی و تعامل با یکدیگر همکاری می کنند را تیم گویند.
 

عشق و هوس

عشق و هوس مانند آب است و سراب ، آب سرد می شود و می جوشد اما جاری است همچون مِهر، مهر می جوشد چونان آبی که از سر چشمه می جوشد،  می رود تا دریای دلِ یار، انباشت میشود و در می آمیزد با مهرِ یار و سرریز می شود بسوی تو با نیرویی دو چندان اما هوس سرابی بیش نیست فوران نیاز است و احساسی گذرا، شبحی است از عشق، یک وَهم، هست تا وقتی که دور باشی نزدیک که شدی هیچ می شود و فروکش میکند، سیرابت نمی کند چون ریشه ندارد، بر تار جانت پود نیست و باز هوسی دیگر و سرابی، سیراب نمی شوی اما حریص چرا، حریص شبحی دیگر از آب، مهر و عشق.

 

سیمای صادق

سلام بر دوستان عزیز

رود، رَوَد و رُود هر سه در نوشتار یکی است اول رود یا رودخانه که همیشه جاری است در عین اینکه همیشه هست می رود و نمی رود، جوش و خروشی دارد برای رسیدن به مقصد، می رَوَد، رفتنی برای رسیدن به آرامش برای گم شدن در وسعت دریا، رُود که معنی آن در گویش بختیاری یعنی فرزند، کلمه ای فارغ از جنسیت. 

در سفری کاری با استاد دانشگاهی از کالیفرنیا آشنا شدم که در مورد اقوام ایرانی تحقیق می کند به همراه یک تیم، شش سال تحقیق در مورد قوم بختیاری و ساختن فیلمی با نام الفبای بختیاری که چندین جایزه در امریکا دریافت کرده ولی در ایران اجازه انتشار نداده اند. استاد سیما صدیق هم اکنون در مورد قوم ترکمن تحقیق می کند و تاکنون یک مدرسه و سه خانه برای مردم محروم ساخته است.

استاد تو رُود صدیق ایرانی تو می روی اما یادگارت همیشه ماناست و سیمای صادقت مصداق انسانی والا