سواد و شعور...

چندوفتیه با چند نفر از بچه های فوق و دکترای ژنتیک مشغول به کاریم. یکبار موقع استراحت که همه دور هم نشسته بودیم یکی از خانم ها درمورد آزمایشگاه خوب برای تشخیص یک نوع سرطان ارثی سوال می کرد ( که گویا در خانواده شون بسیار هم شایع هست). طبق محاسباتمون این خانم کلی درصد ناقل این بیماری بودند!!!!!!! ولی خب همه قوت قلب بهش دادیم که یک طرف هم همسرت هست و نگران نباش همکار نازنین ما از یک بیماری ارثی دیگه توی فامیل همسرش صحبت کرد و درنهایت شوک ما رو تکمیل کرد و گفت من و همسرم ازدواج فامیلی داشتیم!!!!!!!!!!!!

ما همه با فک های آویزون که انوقت چرا قبل ازدواج تشریف نبردید آزمایش ژنتیک؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت نمی دونم!! با خودم فکر کردم هرچی خدا بخواد همون میشه و حالا شاید مشکلی درباره بچه آیندمون به وجود نیاد!!!!!!!

بعد که قیافه بهت زدمون رو دید گفت خودم می دونم خنده داره که همون حرفی رو می زنم که یه بی سواد هم ممکنه بزنه

خلاصه که ما موندیم که می دونستیم درس و دانشگاه شاید شعور افراد رو بالا نبره ولی حتی قرار نبوده علمتون رو هم نسبت به همون چیزی که خوندید بالا ببره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

...

چقدر سخته کسی تمامی رویاش از زندگی, رسیدن سریع تر به آرزوها و رویاهایی باشه که دیگران برای خودشون و زندگیشون تصور کردند...

خیلی سخته کسی که تمام خواسته اش از زندگی شبیه کردن اون به زندگی دیگران است و بس...

راستی واقعا چه اتفاقی می افته که بعضی ها الگو می شند و بعضی دیگه کپی کارها و نسخه بردارهای الگوها؟؟؟؟؟

 

امروز ما...

اون اوایل اوایل که تصمیم گرفتیم زندگیمون را با هم شریک بشیم قرار بر رفتن شد و شواهد نشون می دادند که تا این رفتن شاید بیشتر از یک ماه نهایت دو ماه فاصله نیست...

قرارها گذاشتیم، برنامه ها ریختیم، تصمیم ها گرفتیم که این مدت رو چطوری سر کنیم؟ هتل آپارتمان بریم یا خونه خانواده هامون سر کنیم؟ آخرش نتیجه شد خونه ای برای خودمون با حداقل امکاناتی که برای این یکی دو ماه زندگی لازم بود به اضافه یکسری خواسته ها که دل های زیبامون نمی تونست ازش رد بشه و برای بودنشون هزاران استدلال منطقی و غیرمنطقی رو می کردیم... چیزهایی که شاید فقط به درد سبک زندگی خودمون می خورد و بس...

وقتی زندگیمون رو شروع کردیم قرار شد شمارش معکوس زمان رفتن را شروع نکنیم و خواسته ها و لذت از زندگی رو موکول نکنیم به موقعی که تکلیفمون معلوم شد

برای همین باوجودی که بیشتر از شش ماه از اون زمان گذشته و ما هنوز به ناچار همینجاییم هیچ لحظه ای وجود نداره که حسرتش رو بخورم و فکر کنم که از دستش دادم...

توی این مدت مهمونی ها دادیم و مهمونی  ها رفتیم و از معاشرت با آدم ها لذت بردیم

توی این خونه سورپرایز کردیم و سورپرایز شدیم و حس قشنگ دوست داشتن رو بروز دادیم

به کارها و شغل های پیشنهادی بدون در نظر گرفتن فردای نداشته در اینجا فکر کردیم و در این فرصت تجربه ها به دست آوردیم...

بدون واهمه از وسایلی که می گفتند نگه دارید برای اونور  استفاده کردیم و به امید فردای واهی شش ماه عمرمون رو برباد ندادیم...

برای خونه ای که می گفتند مگه چند وقت مهمونش هستید؟ هزینه کردیم و به اندازه چندین وقت اجساس خوب آرامش رو درش تجربه کردیم...

برای سفرهای مختلف هزینه کردیم و دغدغه سرمایه جمع کردن برای آینده رو فروختیم به قیمت لذت تفریح حال و بودن در کنار هم...

خوشحالم، خیلی خوشحالم که سبک زندگی خیلی ها رو پیش نگرفتیم و با اما و اگر و نگرانی از فردا و آینده امروز و این ماه و نیم سال عمرمون رو بر باد ندادیم...

خوشحالم که شانس این رو داشتم که یاد بگیرم یک جور دیگه نگاه کنم تا جور دیگه ای لذت از زندگی رو هم بتونم تجربه کنم

خوشحالم  که با افتخار می تونم بگم حداقل شش ماه از زندگیم رو زندگی کردم...

...

امروز درست شش ماه یا نیم سال از شروع زندگی مشترکمون می گذره؛  درسته شاید زمان خیلی طولانی به نظر نیاد ولی پر بوده از تجربه اولین ها و ترک کردن عادت هایی که عمری بهشون خو گرفته بودی و حالا می بینی به همین سرعت عادات جدیدتری جایگزینشون شده...

 امروز که اون روزها رو مرور می کنیم به دغدغه هامون، به واکنش های احمقانه مون نسبت به هر اتفاق کوچیک و بزرگی که  رخ می داد، به ترس و دلهره از قبول تغییر شرایطمون  می خندیم و متعجبیم از اینکه چطور اجازه دادیم چنین چیزهایی تا این حد ما و ذهنمون رو تحت شعاع خودشون قرار بدند؟؟؟؟؟ و دوباره و بارها و بارها با خودم تکرار می کنم همیشه سختی وترس انجام اولین ها از انجام اون کار سنگین تر و انرژی گیرتر و نفس بر تر بوده و بس!...

ترک عادت

اگر هرموقع دیگه ای بود بعد از چند روز تلاش شبانه روزی برای راه انداختن مهمانی حدودا صد نفره و تبدیل شدن به یک آدم له!!!! ترجیح می دادم خودم رو جوری برنامه ریزی کنم که یه چند روزی فقط بخوابم و استراحت کنم تا خستگی از تنم دربیاد.

ولی حالا که تصمیم گرفتم منظم تر از قبل زندگیم رو جلو ببرم. نتیجه اش این میشه که هرچند دیر یادم میوفته که امروز باید مطلبی می نوشتم ولی در نهایت خودمون رو دوان دوان می رسونیم خونه که بتونم هرطوری که هست حضورم رو اعلام کنم. حتی اگر اونقدر مغزم قفل کرده باشه که حتی یادش نیاد این چند روزه به چه سوژه هایی برای امروز فکر کرده بوده!!!!!!!!!!

کار سختیه ترک عادات بد و بالا بردن حس مسئولیت پذیری ولی مطمئن هستم از پسش بر میام فقط امیدوارم که زمانش رو داشته باشم.

بازی جدید

چند وقتی هست یک بازی جدیدی رو با خودم شروع کردم. اینکه هر کاری که از طرف آدم هایی که باهاشون برخورد دارم اذیتم کرد و عذابم داد توی خاطراتم بگردم و مشابه همون رفتار رو توی یه جایی و یه زمانی از زندگی پیدا کنم و متاسفانه اکثر مواقع هم به جواب می رسم!!!!

 مثال ها و اتفاق ها بعضی وقت ها کوچک هستند و گاهی اوقات بزرگ...

جدیدا هرموقع صدای داد و بیداد همسایه درمیاد دیگه غر نمی زنم که کاش یکی بهشون تذکر بده! بلکه یاد تک تک مهمونی هایی می افتم که گرفتیم و با جیغ و داد و موسیقی و ... از شبمون لذت بردیم و فکر کردیم که حالا یک شبه و همسایه ها تحمل کنند.[خجالت][خجالت]

یا اگر کسی در نهایت خونسردی بی توجه به اینکه شاید کار واجبی داشته باشم من رو بارها و بارها پشت خط منتظر بذاره دیگه مثل سابق جوش نمیارم. چون خودم رو می بینم که با استدلال به زنگ تلفن آلرژی پیدا کردم جواب ندادن به تلفن ها رو توجیح می کردم و حقی برای اونور خطی قائل نمی شدم!!!!!!!![شیطونک]

چندماه پیش وقتی تصادف کردیم و تو بحبوحه کارها باید دنبال بیمه و تعمیر ماشین هم می رفتیم و عصبانی بودم از اینکه یکی دیگه سهل انگاری کرده و مکافاتش برای ماست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه چراغی بالای سرم روشن شد که یادته چند سال پیش چطور به یه بنده خدایی زدی و بی خیال که یه کوپن از بیمه ات کنده شد. حالا تازه یادم اومده اون بنده خدا به خاطر بی توجهی من چه مکافاتی رو تحمل کرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یا وقتی با پخشم چونه می زنم که منضبط باش و رو همون تاریخی که قول دادی چک بده برام تک تک قول هایی که به مشتری ها دادم و بهشون عمل نکردم با خون به جگر شدند تا به نتیجه رسیدند[نیشخند] مرور میشه و دیگه هیچی نمی تونم بگم چون من هم چنین آدمی نبودم که از اون بخوام چنین انتظاری داشته باشم! [ناراحت]

و خیلی مسائل ریز و درشت دیگه.....

حالا دیگه کمتر پیش میاد که به خاطر رفتار آدم ها از کوره در برم چون اکنر مواقع مشابه اش رو تو رفتار خودم پیدا می کنم که گاهی خیلی هم دور نبوده...

حالا با این بازی به این نتیجه دارم می رسم که اگر خودم رو بیشتر زیر و رو کنم بیشتر از چیزی که فکر می کردم  کار می برم و فرصتم برای بیرون کشیدن ایرادهای دیگران کمتر از کم هم میشه...

با این بازی با آرامش بیشتری می تونم بین این همه ایرادی که می دیدم و عذاب می کشیدم زندگی کنم.

نمی دونم چقدر می تونم توش موفق بشم ولی شروعش که بد نبوده برام [چشمک][رضایت]


فعلا همین!!!!!!

قومی متفکرند در مذهب و دین          قومی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی         کای بی خبران راه نه آن است و نه این!

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادش بخیر... تا همین یکی دو سال پیش روزای تعطیل در سالن نمایشگاه رو می بستند تا از ازدحام جمعیت داخل سالن ها یه کم کم بشه...

یادش بخیر که تا همین پارسال پیارسال ها برای پنجشنبه جمعه ها دنبال نیروی اضافه می گشتیم که از پس مشتری ها بربیاییم...

واقعا یادش بخیر اون موقع هایی که می دیدیم شب شد و هنوز فرصت ناهار خوردن هم پیدا نکردیم..

اون موقع هایی که از ازدحام زیاد بازدیدکننده مدیر سالن ها دوره می گشتند و امضا جمع می کردند که ۱ روز دیگه هم نمایشگاه تمدید بشه...

اما حالا...

حتی جمعه هم باید چشم بدوزی ببینی کی یه مشتری حداقل از کنار غرفه ات رد میشه... حالا باید از زور حرصت فقط بخوری و بخوری... حالا دیگه اگر یک نفر پیدا میشه که اهل کتاب خریدنه به زور می بریش دم غرفه های آشنا که بلکه یه چند تومنی کتاب فروخته بشه...

اونوقت تو این شرایط پیامک میاد اون هم با افتخار تمام که افزابش ۱۰ تا ۱۵ درصدی فروش کتاب نسبت به سال گذشته!!!!!!!!!!!!!!!! اونوقته که دلت می خواد سرت رو محکم بکوبی به دیوار که هرچقدر هم احمق باشم و احمق فرض بشم دیگه حداقل کور که نشدم که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مسئولیت...

دوباره نزدیک نمایشگاه شد و ما رو به فعالیت مضاعف واداشت...

دوباره چک و چونه زدن با چاپخونه و صحافی ووووو شروع شد... بخصوص منی که دقیقه ۹۳ تازه تصمیم گرفتم امسال هم علی رغم اینکه می دونم اشتباهه کتاب چاپ کنم!!!!!!!

جالب اینجاست که وقتی به آقای محترم چاپخونه دار به حالت درد و دل میگم که به خاطر تماس های مشتری ها و حس مسئولیتم در قبال اونهاست که با وجود تمامی شرایطی که می دونید می خوام اینها رو تو نمایشگاه به دستشون برسونم به جای حل مسئله با افتخار میگه آهان یافتم!!!!!!!!!! بنویسید به دلیل گرانی کاغذ کتاب به نمایشگاه نرسید آدرس بدید براتون می فرستیم.

- نه بابا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از ۱ ساعت چک و چونه زدن میگه باشه نصفش رو من چاپ می کنم نصفش رو ببرید جای دیگه! وقتی این موضوع رو در نهایت قبول می کنم ایشون می زنند زیرش و می فرمایند نه آخه این کتاب ها با این تیراژ و با این سبک چاپ خیلی شیرینه اگر می خوای نصف کنی اونوقت من هم اینها رو به موقع برات نمی زنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمی دونم چرا این روزها وقتی از احساس مسئولیت و وظیفه صحبت می کنی یا به چشم دیوونه نگات می کنند یا با این نگاه که برو برو ما رو اینطوری رنگ نکن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سال جدید

سال خیلی خوبی شروع شده برام... یک سالی که از همون آغازش برام متفاوت تر از همیشه شروع شد... توی خونه ای جدید به همراه یک خانواده جدید. کنار سفره هفت سینی که برای اولین بار تو خونه خودمون انداختم... سفرهای متفاوت و خانوادگی... عیددیدنی های مختلف... آپ کردنم از گرگان و کنار کسانی که یک روزی دوستان وبلاگیم محسوب می شدند و حالا اعضای خانواده هم هستیم... همه اینها برام جذابیت هایی دارند که ناخودآگاه امیدوارم می کنند به زیبایی هایی که قراره سال جدیدمون رو پر کنند...

سال نو همه مبارک و عمرتون به شادی و شادمانی

من و زندگی جدید...

همیشه فکر می کردم برنامه جشن عروسی گرفتن تمرینیه برای درک کردن بهتر زندگی جدید و تو قالب جدید جا گرفتن، ولی تو این دوسه هفته چیزهای ریزتری تمرینی شد برای اینکه یاد

وقتی بیشتر از دو روز ظرف می شوری و نمی تونی غر بزنی پس بقیه چرا کاری نمی کنند؟

جاهایی رو داری کشف می کنی که باید تمیز بشند و هیچوقت هیچوقت تو ذهنت اون بخش های خونه کثیف و تمیز شدنشون به چشم نمیومده

موقعی واقعا باورم شد شدم زن یه زندگی که توی یخچال از بین غذاهای مونده اونی رو انتخاب کردم بخورم که داشت خراب می شد. نه اون موقعی که لباس عروس پوشیدم و آدم ها برایم دست می زدند...

موقعی مفهوم شریک زندگی برام شروع به پررنگ شدن کرد که باید توی کشوها و کمدهای اتاق با کسی شریک می شدم ( نه مثل این همه سال فقط خودم باشم و وسایل خودم)

تمام وحشتم از تحمل عادات و رفتارهای یک نفر دیگه به عنوان شریک زندگی بود و حالا دارم لذت می برم از توجه و عادت کردن به عادات شریک جدیدم...

موقعی که دست تو دست هم فرستادنمون به خونه ای که نقش متفاوتی داشتم در اون خونه بیشتر به چشمم خاله بازی میومد و نگاه پر استرس خانواده به نظرم خنده دار؛ ولی حالا دست تو دست هم بیرون اومدن از اون خونه برام پر از تعاریف زیبا و پراهمیت شده...

حتی حس و حال نشستن تو ماشینی که قبل از این هم سوارش می شدیم برام متفاوته

دنبال نشانه های جدید زندگیم هستم که بتونم با کمک اونها قالب درستی برای خودم پیدا کنم که با تمامی ادعاهام خیلی فاصله داشتم از تصوری که از زندگی جدید داشتم...

نمی دونم چی میشه و چه اتفاقاتی قراره بیوفته ولی خوشجالم و با تمامی وجودم دارم لذت می برم از تمامی تغییرات زندگیم و شریک شدن تمامی این زیبایی ها با یک شریک زندگی...

پست عذرخواهی

محیط و شرایط جدیدی رو دارم تجربه می کنم یا بهتر بگم می کنیم!!!!

تغییر شرایط هم هراس انگیز هست و هم شیرین. گاهی اوقات نمی دونم چرا از شرایط جدید هم می ترسم و هم لذت می برم؟ ولی هرچیزی که هست شوق و شیرینی اش اونقدر لذتبخش هست که تک تک لحظه ها رو با شوق و ذوقی متفاوت تر از همیشه در ذهنم حک می کنم.

می دونم که درک می کنید گنگ و گیج بودنم رو  و می بخشید من رو به خاطر تمام کوتاهی هایم در این صفحه...

 

مردونگی

يعني رسما عاشق اون دسته از مردايي هستم كه مردونگي و غيرتشون فقط تا دم تنها نموندن طرف مقابلشون در شب تو خيابون جواب ميده و

هنوز تنها موندن اون شخص تو ناراحتي ها و مشكلات و بيماري ها براشون تعريف نشده است...

دوستان میدونین که چقدر درگیرم.پوزش منو برای بی جواب موندن کامنتها،بپذیرید.

 

بي‌آبي...

5 روز تمام آب خونه كه چه عرض كنم؟ آب محله ما قطع بود! و هربار كه زنگ مي‌زديم براي پيگيري اوضاع با جواب‌هاي جالب‌انگيزي مواجه مي‌شديم:

-          اين يكي دو روز تعطيلي نيرو نداريم كه بفهميم مشكل از كجاست تحمل كنيد!

-          شما چون طبقه چهارم هستيد آب نمي‌رسه مشكل ما نيست! ( خوب شد كه بعد 30 سال زندگي كردن تو اين خونه فهميديم مهندس ساختمان كم‌عقلي فرمودند و اين طبقه رو اضافه ساختند!)

-          مصرف آب بالاست در نتيجه به خونه شما آب نمي‌رسه!

-          ووووو....

اين 5 روز به سختي خيلي زيادي گذشت...

ياد دوسال پيش افتادم كه يك هفته مهمون طبيعت بوديم. توي اون هفته براي رفع تشنگي يا دنبال چشمه و يا آب زلال مي‌گشتيم و يا قطره قطره قناعت مي‌كرديم. از حفر كردن توالت صحرايي لذت مي‌برديم و با چه مصيبتي امّا پر خنده، توي آب رودخونه يخ، سر و صورتمون رو مي‌شستيم...

اون موقع همه اين جريانات باعث بيشترخاطره‌انگيز شدن اون سفر شدند...

ولي حالا با وجود سختي‌هاي كمتر از اون زمان: با داشتن آب قابل شرب، ‌با بودن آب توي دبه( نه توي لوله‌هاي آب) چون روش هر روزه زندگيمون اجرا نمي‌شد اين چند روز مثل جهنم گذشت براي هممون!

برام عجيب بود كه چطوري شرايط و مكان‌هاي مختلف براي من شخصيت‌هاي متفاوتي رو رقم مي‌زنند كه يكجا از نبودن امكاناتي لذت ببرم و بگم اينطور زندگي كردن هم صفاي خودش رو داره و يك موقع ديگه هرچي بد و بيراه بلدم نثار كسي مي‌كنم كه مجبورم كرده اينجوري زندگي كنم.

زندگي اين چند روزه ام خيلي راحت‌تر و آسون‌تر از اون سفر بود ولي گويا توي ذهنم حك شده بود كه آستانه تحمل بي‌آبي براي زندگي شهرنشيني اينقدر است و براي زندگي كوه نشيني اونقدر...

نمي‌فهمم چطوري نتونستم با اين ماجرا راحت كنار بيام و با خوشي از كنارش رد بشم؟ و اونوقت عكس‌هاي ظرف‌شويي لب رود رو با افتخار و خنده به همه نشون ميدم؟

آخرش هم نفهميدم اين فكر منه كه تو زندگي بايد شرايط و مكان رو در اختيار خودش بگيره؟ با اينكه مكان و زمان تصميم گيرنده‌ي مسيريه كه بايد برم؟

آخرش هم نه فهميدم...

و سلام...

خیلی می دونستم چی می خوام بنویسم و چطوری باید شروع کنم که هم اینجا رو برای بار اول درست و حسابی افتتاح کرده باشم و هم یه تمرینی باشه برای کم کم باز شدن ذهن یخ زده ام...

ولی مثل اینکه قسمت نیست من یه کاری رو بتونم خوب و به دل نشین انجام بدم و یا حداقل شروع درست و حسابی داشته باشم! این وسط جناب اینترنت هم به کمکم اومدند و برای اولین بار بعد از چند ماه از صبح قطع تشریف داشتند. حیفم اومد بار اول رو بخوام از شخص دیگه ای درخواست کنم که چراغ اینجا رو روشن کنه هرچند که هیچ چیز خاصی هم برای نوشتن تو ذهنم ندارم. فقط اومدم که بگم سلام... تا بعد....