پرواز را بخاطر بسپار!
زمان كودكي عاشق پرواز با هواپيما بودم. اين علاقه هم فقط يكبار در دوران دبستان در سفري به مشهد با هواپيمايي هما برايم محقق شد. ديگه هيچ موقع با هواپيما به سفر نرفتم تا اينكه وارد بازار كار شدم و پرواز با خطوط هوايي مختلف را تجربه كردم. يكبار در ماموريتي بليط هما برايم گرفته شد و تمام اون خاطرات اولين پرواز برايم زنده شد. اما در حين پرواز و بعد از رسيدن به مقصد عطاي هما را به لقايش بخشيدم. پيش خودم گفتم همين هواپيمايي خودمون حداقل مي تونم بفهم چه مرگش شده اما راجع به هما بايد تمام احتمالات را در نظر بگيرم! خلاصه اينكه سال ها از هما بي خبر بودم. تا اينكه هفته پيش باز بدون اينكه حق انتخابي داشته باشم بايد با هما پرواز مي كردم. توي فردوگاه كه بودم تابلوي زير را ديدم.
مكاني صرفا براي پذيرايي از پروازهاي تاخيري!!!

ياد يه جوك افتادم:
يه بنده خدايي داروي سوسك كشي اختراع مي كنه. موقع توضيحش مي گه سوسك را كه ديدين مي گيرنش و از اين دارو در هر چشمش يك قطره مي ريزين. سوسك بعد مدتي كور مي شه و ديگه نمي تونه غذا را پيدا كنه و ظرف دو سه روز از گرسنگي مي ميره. يكي از حاضرين مي گه خب اگه سوسك را بتونيم بگيريم كه با دمپايي يا كفش مي زنيم تو سرش مي ميره!! طرف يك كمي فكر مي كنه مي گه خب آره! از اون راه هم مي شه! ![]()