در این بخشش چه نزدیکان چه دوران
زبان چشم
توی راهرو بیمارستان جُندی شاهپور اهواز تعداد زیادی منتظر بودن، در انتظار تخلیه شدن اتاق عمل، همه در حال استراحت و با تحمل درد دراز کشیده بودن، هرازگاهی یکی را می بردن و یکی را در خوابی عمیق بیرون می آوردن، برخی سپید رو از کم خونی و بعضی با پوششی سپیدو بدنی سرد، چهره هایی اشنا و نا آشنا که هر کدوم از یک روستا یا شهر به امیدی اومده بودن و هر کدوم به دلیلی، دکتر با پرستاری خوش سیما نگاهی به ردیف منتظرین می انداختن و یکی دو نفر را انتخاب می کردن فارغ از سن و سال و قیافه، چندین باراین انتخاب کردن تکرار شد و هر بار تا جایی که چشم در کاسه می چرخید رد حرکتشان را میزدم و تا وقتی دو لنگه در اتاق عمل اروم می گرفتن نگاهم ثابت می موندتا بازدیدی دیگر و امیدی تازه، امید به انتخاب شدن.
خستگی در چهره دکترو پرستارها موج میزد پلکهای من هم سنگین شده بود کم کم خوابم گرفته بود و دردی حس نمیکردم عقربه های کوچک و بزرگ ساعت روی دیوار جای خودشون را عوض کرده بودن اون کوچیکه از روی شش رفته بود روی نه و بزرگه مستقیم به شش نگاه میکرد وای که چقدر به ارومی حرکت میکردن انگار هیچ عجله ای نداشتن، محو تماشای ساعت بودم که پرستار اومد بین من و ساعت ایستاد و پرسید: هنوز زنده ای؟
جوابی ندادم نمی تونستم جواب بدم دیگه قفسه سینه ام با هر دم و بازدم بالا و پایین نمیشد، مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم همون کاری که شرم و حیا نمی گذاشت قبلا با کسی دیگه انجام بدم التماس را توی چشمهام خوند و بلند صدا کرد: دکتر این یکی هنوز زنده است!!
و کمی ملایمتر ادامه داد دکتر ببریمش؟
صدای خسته دکتر بهترین چیزی را که انتظار داشتم براورده کرد:اماده اش کنید.
چشمهام را که باز کردم نمیدونستم چه زمانی هست و کجا هستم همه چیز سپید بود اولین چیزی که نظرم را جلب کرد لبخند ملیح همون چهره خوش سیما بود، سلام کرد و بلافاصله گفت: دشمن یک سوراخ توی تنت درست کرد و ما سه تا سوراخ و بلند خندید، خنده ای که امتداش تا حالا و همیشه جاری است.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 0:15 توسط خشت
|