یکباره با صدای خشمگینی شروع به صحبت کرد، اولش ترسیدم. با گذاشتن انگشت لای کتاب، آنرا بستم و بهش نگاه کردم. می‌گفت " خانم شما یک سوم عمرتان در ترافیک هدر میره! ما تمام عمرمان، این ترافیک میدونید از چیه؟" و منتظر پاسخ من نماند " از این مسافرکش‌های شخصی!"

از شدت خشم صداش به لرزه افتاده بود ... " من از بلوار فردوس تا همانجا که شما را سوار کردم - حوالی باقرخان- مسافر نداشتم. شمااولین مسافر  امروز ٍ من هستید. توی فلکه آریاشهر تا خواستم مسافر بزنم شخصی‌ها جلوم پیچیدن و مهلت ندادند مسافر بزنم ..."

مسافر بعدی سوار شد و او همچنان ادامه می‌داد " خارج طرح ترافیک مسافرکش شخصی نمیذاره ما مسافر بزنیم فقط داخل طرح میتونیم کار کنیم که اونهم از بس تاکسی ریخته مسافر کم میشه ..." یک کم سکوت ...

اما هنوز از درون می‌جوشید " من ۱۵ ساله دارم کار می‌کنم . درسته که خیلی از همکارهای ما فقط دنبال دربستی هستند اما همه که اینطور نیستن. ضمن اینکه امنیت تاکسی را شخصی نداره. شما داخل تاکسی احساس امنیت می‌کنی یا سواری شخصی؟"

گفتم "من فقط تاکسی سوار میشم. جرات سوار شدن به غیرتاکسی ندارم."

گفت " دقیقا. خانم ما راننده‌های تاکسی هزار مدل کلاس میگذرونیم. هزار مدل هزینه ثبت‌نام و عضویت و ... میدیم. باید متاهل باشیم. تابحال شده تو تاکسی به شما پیشنهاد آشنایی داده بشه؟"

گفتم " نه"

گفت " نگاه کنید اون خانم از پیاده‌رو به خیابان نرسیده به اولین ماشینی که از جلوش رد میشه مسیر میگه و سوار میشه. بعد هر بلایی سرش بیاد میگه امنیت وجود نداره. ما کلاس شهرشناسی می‌گذرونیم. من همه‌ی بیمارستانها و کلانتری‌ها و مراکز مهم شهر را بلدم. یکبار یه سی‌یلو پیچید جلوی من و یه مسافر را سوار کرد. چند قدم جلوتر سرعتش را کم کرد آمد کنارم و گفت آقا من مسافر زدم میخواد بره آرژانتین. چطوری برم؟ گفتم بهت نمیگم تا یاد بگیری مسافر نزنی وقتی مسیر رو بلد نیستی. جلوی تاکسی نپیچی که مسافرش را زودتر برداری"

گفتم " هرچه شما گفتی درست. اما آیا اون آدمهایی که دارید درباره‌اش حرف میزنید متوجه میشن شما الان اینقدر عصبانی هستی؟ یا فقط داری به خودت صدمه میزنی؟ میدونم سخته. میدونم اذیت میشید ولی الان دارید انتقام اشتباه یکی دیگه رو از خودتون میگیرید. تا وقتی من همشهری یاد نگیرم برای هر خدماتی پیش متخصص همون خدمات برم، این حرص و جوش فقط شما را از بین میبره"

حالا دیگه آرام شده بود. و من می‌توانستم مواقعی را بیاد بیارم که به پدرم می‌گفتم " درست که شما از برق سررشته داری، می‌دانی چطور کچ را باید درست کرد، یا چطور یک وسیله‌ی برقی را می‌شود تعمیر کرد... اما اگر همه‌ی این کارها را خودتون انجام بدید و بقیه هم مثل شما فکر کنند، متخصص هر کدام از این زمینه‌ها چطور باید امرار معاش کنه؟ "

یادم می‌آید راننده‌ی دیگری گفت " درسته که مسافرکش‌های شخصی خارج طرح اجازه مسافرزدن به ما نمیدن و باعث بیشتر این ترافیک‌‌ها می‌شن و هزار جور مشکلات دیگه بوجود میارن اما اگر نباشند شهر قفل میشه از مسافری که زمین مانده. چون ما حداکثر ۸ ساعت می‌تونیم کار کنیم و بعد از ساعت ۵ بیشترمون میریم خونه. بیشتر از این هم نمیشه پشت فرمون نشست. فرسایشیه و ما رو خسته می‌کنه..."

 

کلاف سردرگمیه!